|
خواستم چیزی بگویم دیر شد...
|
آخرين جنگ صليبي
وكسي گفت، چنين گفت: سفر سنگين است
باد با قافله ديري است كه سر سنگين است
گفت:با زخم جگر كاه قدم بايد سود
بر نمكپوش ترين راه قدم بايد سود
گفت:ره خون جگر مي دهد امشب همه را
آب در كاسه ي سر مي دهد امشب همه را
انقلاب به پيروزي رسيد.انقلاب به دست كساني به پيروزي رسيد كه تا ديروز يا سر كلاس هاي مدرسه شان بودند يا پاي درس اساتيد دانشگاهشان، انسان هايي كه ميدانستند بايد مبارزه كنند، بايد بايستند در برابر ظلمي كه راه نفس را برايشان بسته بود و در برابر تحقير تاريخي ملتي بزرگ به دست نوكراني گوش به فرمان شرق و غرب و مبارزه كردند و ايستادند و شكنجه شدند و اسارت كشيدند،از اعماق وجودشان فرياد كشيدند، خون دادند و نعش برادران و خواهران خود را از خيابان ها بر سر دست جمع كردند. ايستادند تا انقلاب به پيروزي رسيد .
دشت سر تا به قدم از خون كسان رنگين است
و كسي گفت ،چنين گفت ،سفر سنگين است
انقلاب پيروز شد همه گرد آن پير قوم جمع شدند.عده اي به دنبال تقسيم غنائم بودند، از خون رزمندگاني كه خود را به آنها منتسب ميكردند هزينه كردند كه ما "صادقيم"و " بديع زاده" و "حنيف نژاد" ولي منافق بودند؛خيلي زود خطشان را از خط امام جدا كردند و سر از مزدوري صدام درآوردند.
اما جواناني بودند كه گويي تازه متولد شده بودند . روح ماجراجو و آرمانگراي ايام جواني شان مصادف شده بود با دوره اي كه گويا ميتوانستند تمام آرمانهايشان را در عمل پياده كنند .و ان ها كه صادق بودند در همان ايام آنچه را كه ميخواستند گرفتند . سهم شان و غنيمت شان را از انقلاب گرفتند.
يا با انفجار بمبي در محل كارشان يا با تركيدن نارنجكي در ماشينشان و يا با رگبار گلوله اي كه در مقابل زن و فرزندشان به جانمشان نشست ويا در ميان سفيدي و سرماي قله هاي غرب غريب،زماني كه با شيشه سرشان را بريدندو تكه تكه شان كردند؛طوري كه حتي جنازه هايشان را نتوانستند به شهرشان برگردانند.
به آنها كاري ندارم؛ آنها اگر لطف كنند و هر پنج شنبه براي ما مردگان فاتحه اي بخوانند براي دنيا و آخرتمان بس است.
ولي...
و كسي گفت؛بخسپيد فرج در پيش است
كربلا را بگذاريد كه حج در پيش است
گفت ؛ايام برات است، مبادا برويد
وقت ذكر و صلوات است، مبادا برويد
گفت ما از حضراتيم، به ما تكيه كنيد
مستجاب الدعواتيم ،به ما تكيه كنيد
بنشينيد كه آبي ز فراتي برسد
شايد از اهل كرم خمس و زكاتي برسد
و نشستند. آن پيرمرد رفت و آن ها ماندند. كم كم تسبيح ها از جيب ها بيرون آمد. پيراهن هابر روي شلوار ها؛ دكمه ها تا آخر بسته شد و بر غلظت ريش ها افزوده شد.
بازماندگاه آن سفر هشت ساله زماني كه خسته و مجروح به خانه هايشان برگشتندو اوضاع جديد را ديدند،احساس كردند كه به خودشان و همرزمان شهيدشان توهين شده است.
چرا كه آنها هم تسبيح دست ميگرفتند و ريش داشتند و پيراهن هايشان روي لباسشان بود ولي عيچ شباهتي به اين نداشتند.
چه ميتوانستند بكنند؟ روزگاري درغربت سنگرهايشان از كمبود مهمات در برابر دشمن تا دندان مسلح مي ناليدند و روزگاري ديگر در غربت خانه هايشان از نبود غيرت و شرف در برابر همان دشمن تا دندان مسلح اما در هيبت جديد مي ناليدند.
همه يخ هاي جهان را ، همه را سنجيديم
مثل دل هاي فرومرده ي ما سرد نبود
رنج اگر هست نه از جاده كه از ماندن هاست
ورنه ،سرباخته را زحمت سردرد نبود
يادگار-آن علم سوخته- را گم كرديم
آخرين آتش افروخته را گم كرديم
آن هايي كه در ايام هشت سال نبرد،در سنگر علم و دانش در دانشگاههاي اروپا و آمريكا با تمام وجود به انقلاب خدمت ميكردند به محض تمام شدن جنگ بلافاصله به ايران برگشتند.
و آنهايي كه باز در همان نبرد حماسي در پشت جبهه ها با تمام توان و از عمق وجود به جان رزمندگان دعا ميكردند بلافاصله بعد از آنكه ان پيرمرد خسته جام زهر را نوشيد، دوباره با تمام وجود به صحنه آمدند.
همه به صحنه آمده بودند تا ديني را كه نتوانسته بودند در آن هشت سال در جبهه ها و سنگر ها ادا كنند، در سنگرهاي مديريت نظام ادا كنند، متاسفانه احساس مسئوليت كرده بودند و مگر كسي جلودارشان بود؟ مگر مي توانست جلودارشان باشد؟
آنقدر محو خدوت به مردم شدند كه فاصله عظيمي را كه ميان ايشان و مردم ايجاد شده بود را نديدند؛ نديدند و نفهميدند كه اعمالشان در چشم مردم به حساب اسلام گذاشته مي شد و لعنت بر اين اسلام كه آنان مدعيانش بودند.
در هفتاد رقم بتكده وا شد از نو
چارده كنگره طاق بنا شد از نو
آنچه آن پير فروهشت جوانان خردند
گله را گرگ ندزديد،شبانان خردند
بس گه خميازه گران گشت،وضو باطل شد
جاده هم از نفس خسته ي ما منزل شد
و ما، باز هم ما با نگاهي به گذشته و نگاهي به آينده به ميراثي كه برايمان گذاشته اندو آنچه قرار است ما براي آيندگانمان بگذاريم. دل سوخته مان به درد مي آيد و تا عمق وجودمان آتش ميگيرد زماني كه ميبينيم از آن ميراث روح خدا چه برايمان باقي گذاشته اند ،ولي...
و كسي گفت، چنين گفت كسي مي آيد
"مژده اي دل كه مسيحا نفسي مي آيد"
ما نه مرداب كه جوييم،بيا برگرديم
و نمك خورده ي اوييم ،بيا برگرديم
خسته منشين ،كه حديبيه حنيني دارد
عاقبت صلح حسن جنگ حسيني دارد
دشنه بردار كه بر فرق كسان بايد كوفت
و قفس بر سر صاحب قفسان بايد كوفت
سفر دشت غريبي است ،نفس تازه كنيم
آخرين جنگ صليبي است نفس تازه كنيم
دکتر احمدی نژاد به دانشگاه امیر کبیر رفت .من دانشجوی علم و صنعت هستم ولی آن روز چون بنا به تجربه میدانستم مطمئنا روز آرامی نخواهد بود صبح زود به دانشگاه امیر کبیر رفتم و تمام وقایع را از نزدیک دیدم.همان شب آنچه را که اتفاق افتاده بود را برای خودم نوشتم :
مرگ بر آزادي
مطمئنا همه اش را براي شما تعريف نكرده اند و همه اش را هم نشانتان نميدهند .ولي من بودم و از نزديك ديدم.
فاشيست، ديكتاتور، دروغگو، نظامي، عامل فساد و تبعيض و هر فحش آب كشيده يا نكشيده ي ديگري را كه فكرش را بكنيد نقل مجلس بود .
از جانب عده اي، نميگويم دانشجو نما ، از جانب عده اي دانشجو، عده اي كه مثل من و شما كنكور داده و دانشگاه قبول شده و كارت دانشجويي دارند، ولي حيف كه فقط همين كارت دانشجويي را دارند .
نميدانم چرا در آن مجلس همه اش به فكر آقاي خاتمي بودم ، به فكر هشت سال _ كم نيست _ به فكر هشت سال اصلاحات، به فكر تحمل مخالف، به فكر آزادي، به فكر احترام به آراي ديگران و به فكر قدرت كه چه ها نميكند .
از دستشان دلگير نبودم ،حتي در بدترين لحظات كه فحش هاي كوچه بازاريشان را با لبخند پاسخ ميداديم ، و چقدر سخت است كه انسان بخواهد در مقابل دوستش ،هم وطنش، در مقابل كسي كه اگر با او صحبت كني مطمئنا اشتراكات فراواني با هم خواهيد داشت ،اشتراكاتي كه با تكيه بر آن ها ميتوان بيشتر از دنيا لذت برد ،
ميتوان بيشتر از دوران جواني استفاده كرد و ميتوان متحد تر در مقابل هجوم آوار بي عدالتي ها و نابساماني ها ايستاد و مبارزه كرد ، بايستد و يا حتي با او درگير شود، تنها به اين خاطر كه او نميخواهد حرف تو را بشنود .
هيچ جاي كوچكي را در "ذهنش" براي شك خالي نگذاشته است . تصميمش را از قبل گرفته و هيچ جاي كوچكي را در "قلبش" براي ترديد خالي نگذاشته است ،كه شايد حرف طرف مقابل _همه اش نه _ شايد بخشي از حرف هاي طرف مقابل هم درست باشد .
رئيس جمهور هيچ چيز هم كه نباشد ، رئيس جمهور است . برآمده از آراي مردم . برآمده از خواست مردم ،هرچند كه خواست ما نباشد و كسي نبايد به خود اين حق را بدهد كه اينطور وقيحانه به نماينده ي مردم ايران و نماد ملت ايران در برابر ساير ملت ها ي جهان فحاشي كند ( كه اگر در آن مجلس بوديد منظورم را بهتر ميفهميديد )
انتخابات تنها زماني خوب است كه نامزد ما راي بياورد و در غير اين صورت همان مثل قديمي است كه ديگي كه براي من نجوشد ميخواهم سر ...در آن بجوشد، و اين تفكري است كه در ميان بسياري از مخالفان كنوني دولت رواج دارد .
با خود ميگفتم اين همه دانشگاه . چرا از بين اين همه آقاي احمدي نژاد دانشگاه اميركبير را انتخاب كرده است ؟. دانشگاهي كه جو ملتهب و سياست زده اش معروف است و مخصوصا در اين ايام اين جو بسيار تشديد شده است . مطمئنا آقاي احمدينژاد ميدانست كه در اين دانشگاه استقبال گرمي !!! از وي خواهند كرد، پس چرا به آنجا رفت ؟
او ميتوانست دانشگاهي را انتخاب كند كه جو عقلانيت آن بر جو احساسي آن حاكم باشد و يا اينكه حتي جايي نرود ، ولي امير كبير را انتخاب كرد و رفت و با خونسردي تمام حرف هايش را تمام و كمال زد .
باز هم به ياد آقاي خاتمي مي افتم در آخرين سال رياست جمهوري شان و در آخرين سالروز 16 آذر در دولت اصلاحات ، زماني كه در سالن كوچك دانشگاه تهران كه اتفاقا بيشتر صندلي هاي آن را طيف مذهبي دانشگاه پر كرده بودند تا ميزباني آبرومندانه اي از رئيس جمهور داشته باشند ،
آقاي خاتمي زماني كه با مخالفت عده اي محدود در آن سالن كه مخالف هم نبودند بلكه از ايشان ناراضي بودند مواجه شد، آن ها را تهديد به اخراج از سالن كرد و باز هم از روح استبداد زده ي جامعه سخن گفت.
نميدانم اشكال از گوينده بود يا شنونده ؟
به دوستي كه در آن فضا به شدت احساساتي شده بود گفتم : اين دعوا ها اولين دعوا نيست و آخرين آن هم نخواهد بود .
اگر كمي تاريخ را مطالعه كنيم ،تاريخ دور هم نه، تاريخ بعد از انقلاب را ؛خواهيد ديد كه چه بسيار سخنراني ها ،ميتينگها، تريبون هاي آزاد، تظاهرات ها و .... كه بسيار شديد تر و پرشور تر از انچه امروز اتفاق ميافتد در جريان بوده است و مطمئنا بعد از اين هم همين خواهد بود ،
مهم نيست كه ديگران چه ميكنند و چه ميگويند،مهم اين است كه در اين بازار مكاره به دنبال مطاع حق و حقيقت بود كالاي نايابي كه به راحتي خود را نشان نميدهد و همواره در زير گرد و غبار حوادث و در شلوغي و گرمي احساسات به حاشيه رانده شده است .
مهم نيست كه خاتمي بهتر بود يا احمدي نژاد . مهم خود انسان است . مهم آن است كه من در اين ميان چه كاره ام و مطمئنا تا زماني كه هر شخص تكليف خود را با خودش مشخص نكند ،چگونه ميخواهد نسبت خود را با جهان پيرامونش بشناسد . و اين همان بلايي است كه بر سر بسياري از افرادي كه در آن مجلس بودند آمده بود ،همان هايي كه معتقدند : زنده با آزادي خودم و مرگ بر آزادي مخالف .
نمیدانم چرا وبلاگ نویسی؟!وبلاگ های زیادی را دیده بودم که هر کس به فراخور آنچه در ذهنش میگذرد وبلاگی را راه اندازی کرده.خودم که هیچ وقت حوصله ی خواندن آن ها را ندارم.به جز چند وبلاگ محدود که نویسندگانشان را از نزدیک می شناسم جای دیگری نمی روم .
وبلاگ حدیث نفس است .هر کس برای بیان آزادانه ی آنچه در درونش می گذرد بدون آنکه شناخته شود چه جایی بهتر از وبلاگ پیدا میکند؟خاصه اینکه مطلبش را نه برای یک نفرو دو نفر که برای ملیون ها مخاطب در ساسر جهان می نویسد.
نمی خواستم حدیث نفس بنویسم که چه؟به دیگران چه ربطی دارد که درون من چه میگذرد؟مگر دردی از انها دوا می کند؟ چرا عمری که میتواند لحظه لحظه اش مفید باشد صرف خواندن مطالب من شد؟
ولی در برابر این یکی دو دلیل هزاران دلیل دیگر وجود دارد که انسان را مجاب می کند که بنویسد نه برای خودش که برای دیگران که اگر مجالی بود و عمری باقی بود به ان دلایل خواهم پرداخت.
امیدوارم وقتی که صرف خواندن این وبلاگ می شود جز زمان های باطل و بیهوده ی عمر نباشد . یا علی.