|
خواستم چیزی بگویم دیر شد...
|
همیشه اولین نوشته ها حال و هوای خاص خودشان را دارند.گاهی اوقات نوشتن خیلی جرئت می خواهد مخصوصا اگر بخواهی داستان بنویسی آن هم برای اولین بار .اگر اصرار دوستان نبود مطمئنا به این زودی ها به این وادی وارد نمیشدم ...

یادش آمد ...
پسرك خودكار را به دست گرفت و شروع به نوشتن كرد"بسم رب الشهدا والصديقين " ولي هرچه كرد جمله اي براي شروع داستاني كه ميخواست بنويسد پيدا نكرد .
ميبايست بنويسد ، بارها خواسته بود بنويسد ولي نشده بود ، داستان زياد خوانده بود ولي نوشتن چيز ديگري بود .
سعي كرد تمام داستان هاي كوتاهي را كه خوانده بود و از آنها خوشش آمده بود را در ذهنش مرور كند ، اين كار را كرد ولي فايده اي نداشت ، هر داستان مربوط به خودش بود . مثل مسئله هايي كه هر كدام راه حل جداگانه اي دارند .
ميخواست داستانش متفاوت باشد ، ميخواست خواننده را غافلگير كند ، ميخواست داستانش آنقدر كشش داشته باشد كه خواننده تا پايان داستانش را با ولع بخواند . ميخواست به همه ي اين ها در آولين داستانش برسد ، ولي فايده اي نداشت ، هيچ موضوع خاصي در ذهن نداشت ، ورق كاغذ بارها تا نيمه پر شده بود و بعد همه ي خطوطش خط خطي شده بود.
عصباني شد ، گفت: بعدا مينويسم ولي دوباره وسوسه شد و قلم را برداشت . ياد اولين رماني كه خوانده بود افتاد .
رمان " همسايه ها " از احمد محمود . به ياد قهرمان آن داستان افتاد . نوجوان فقيري كه در يك حياط شلوغ با چند خانواده ي ديگر زندگي ميكرد . داستان در جنوب ايران اتفاق ميافتاد.
يادش آمد كه قهرمان داستان در انتهاي كتاب و در گير و دار مبارزات انقلاب و بر حسب يك اتفاق ساده با دختري از يك خانواده ثروتمند آشنا شده بود و عاشق هم شده بودند ، ياد صحنه اي از آن كتاب افتاد كه دخترك با هزار ترس و لرز و شرم به پسر قهرمان داستان ميگفت : دوستتون دارم ! . دلش غنج زد، به ياد تمام داستانهايي افتاد كه آخرشان با عاشقي تمام ميشد .
در يكي ديگر از داستانها يي كه خوانده بود پسر قهرمان داستان آنقدر به معشوقه اش بي محلي كرده بود كه او مريض شده بود و وقتي پشيمان و ناراحت در لحظات آخر حيات دختر ، قهرمان داستان بالاي سرش رسيده بود ، آن دختر به عاشق سابقش گفته بود تو را بارها و بارها از خدا خواستم ولي نيامدي و با گريه گفته بود:" چقدر مراد ادم را دير مي دهند" و مرده بود .
ناراحت شد ، بالاخره تصميم خود را گرفت تا داستاني عاشقانه بنويسد . به اندازه كافي زمينه براي نوشتن داستان داشت . با شوق قلم را به دست گرفت و شروع كرد :
" بسم رب الشهدا و الصديقين "ناگهان دستش از حركت ايستاد " شهدا و صديقين " ، داستان عاشقانه ؟! شك كرد ، ياد خودش افتاد . براي چه و براي كه ميخواست بنويسد . انساني مومن بود و در محيطي مذهبي بزرگ شده بود و به آنچه حرفش را ميزد اعتقاد داشت . لحظه اي احساس كرد آنچه ميخواهد بنويسد با تمام اعتقاداتش منافات دارد ، تازه اگر مينوشت دوستانش راجع به او چه ميگفتند ؟ امان از تجربه !! از نوشتن منصرف شد . دنبال موضوعي تازه گشت . ديگر حال و حوصله نداشت ، يك ساعت بود كه با خودش كلنجار ميرفت .
بالاخره قلم را برداشت :
خواستم چيزي بگويم دير شد
واژه هايم طعمه ي تكفير شد
قصه ي ناگفته بسيار است باز
درد ها خروار خروار است باز
بسم رب العشق ، تصميم خودش را گرفته بود شروع كرد :
- مگر شهدا عاشق نميشوند ؟
مگر صديقين عاشق نميشوند ؟
مگر رب الشهدا و الصديقين خود بزرگترين عاشق نيست . هم اوست كه وقتي بنده اش را در كمال حسن آفريد ، آنقدر از آفريده ي خود راضي بود كه فرمود : فتبارك ا... احسن الخالقين . و آنگاه بود كه عشق آغاز شد ....
... او
ای پسر عمران هر گاه بنده ای مرا بخواند چنان به او گوش میسپارم که گویی بنده ای جز او ندارم اما شگفتا که او همه را چنان می خواند که گویی همه خدای اویند جز من ...

آقا روح الله
جلسه ماهیانه ی هیئت بچه های علم و صنعت بود.در منزل یکی از دوستان.سخنران حاج سعید قاسمی بود و چون او سخنران بود بچه ها هر طور بود خودشان را به ان جلسه رسانده بودند.و او صحبت کرد .باز هم از سر درد . صحبت هایی که به دل بچه ها می نشست و از آقا روح الله گفت.
اولین بار سعید قاسمی را در جریان اردوی بازدید از مناطق عملیاتی غرب کشور دیدم . سال ۸۲.در آن اردو من و دوستم در اتوبوسی بودیم که فقط راویان اردو در آن اتوبوس بودند.جمعشان خودمانی بود .حرف هایی را میزدند که هیچ وقت در جمع دانشجویانی که برایشان روایت میکردند نمیزدند. سال اول دانشگاه بودم و حرف های تازه ای را میشنیدم.از جنگ . از امام.
آقا روح الله ! نمی دانم چقدر از بازماندگان آن حماسه ی ۱۰ ساله ( باز هم به تعبیر حاج سعید ۱۰ سال دفاع مقدس و نه ۸ سال ) مانند اویند . شهید آوینی او را خوب شناخته بود . او نماینده ی تمام عیار نسلی است که آرمانخواهی جوانی شان با زمان انقلاب و رهبری آقا روح الله همراه شد و بعد از آن همان روحیه بود که او را از دانشکده معماری علم و صنعت به قله های در برف فرورفته ی قوچ سلطان و دزلی و مریوان و ... کشاند در رکاب شیر در زنجیر " حاج احمد متوسلیان "
و از آنجا به جنوب و از انجا به لبنان و امروز که آواره است .آواره ی آرمانهایش .آواره ی آقا روح الله .چه کار از دستش بر می آید؟جز سخنرانی و جز فریاد کشیدن بر سر نسلی که آقا روح الله را ندیده است و تمام داغ حاج سعید در این است که این امام خمینی که به ما شناسانده اند با آن آقا روح اللهی که آنها دیده اند زمین تا آسمان تفاوت دارد.
در به در به دنبال باقیمانده ای از غیرت احمد متوسلیان در وجود مسئولان کنونی می گردد و پیدا نمیکند .به دنبال شرافت و حمیت همرزمانش در وجود میراث خواران آنان در این ایام میگردد و پیدا نمی کند . چه باید کرد ؟جز اینکه دل خوش کرد به اینکه هنوز هم دلاورانی مثل سید حسن نصر الله هستند که بتوان این گمشده ها را در وجود او و سربازانش یافت .
و برای این نسل تشنه آن آقا روح اللهی که او تعریف می کند چقدر شیرین و دلچسب است :
"ما مظلومین همیشه ی تاریخ محرومان و پا برهنگانیم ما غیر از خدا کسی را نداریم و اگر هزار بار قطعه قطعه شویم دست از مبارزه با ظالم بر نمی داریم "
"البته ما این واقعیت و حقیقت را در سیاست خارجی و بین المللی اسلامی مان بارها اعلام نموده ایم که در صدد گسترش نفوذ اسلام در جهان و کم کردن سلطه ی جهانخواران بوده و هستیم حال اگر نوکران آمریکا نام این سیاست را توسعه طلبی و تفکر تشکیل امپراطوری بزرگ میگذارند از آن باکی نداریم و استقبال میکنیم "
ابر و باد و مه خورشید و فلک در کارند
کاعقبت داغ تو را روی دلم بگذارند
حسین بیعت کرده است.حسین با یزید بیعت کرده است . عاقبت یزید پیروز شد . مگر حسین فرزند علی نبود؟علی؟! کدام علی؟ او بیعت کرده است دیگر کاری با او ندارند .
او می خواست به حج برود.گویا رفته و تمام اعمالش را هم انجام داده و باز گشته است .حجتان قبول ! .بر سر خانه و زندگی اش برگشته است . کوفیان نامه هایی برای او داده بودند.اما همه پشیمان شدند.حسین هم توجهی نکرد.کسی را هم به کوفه نفرستاد.در عرفه مانند یک مسلمان خوب! دعایش را خواند ولی به هیچ چیز اشاره نکرد.
او به کربلا نرفت. برای چه به آنجا برود؟زندگی اش را میکند .
او به کربلا نرفت و دیگر عزیزانش مقابل چشمش پرپر نزدند . او به کربلا نرفت و خونی از دماغ کسی نریخت. خون که هیچ دست و پای کسی هم زخم بر نداشت .زخم هم که هیچ دست و پای کسی هم قطع نشد.هیچ عمودی بر هیچ سری فرود نیامد.سم هیچ اسبی بر هیچ بدنی فرود نیامد.هیچ بدنی!نه ۱۵ ساله و نه ۸۰ ساله .
هیچ خواهری ندید که برادرش را در مقابل چشمش سرش را از .... آری هیچ اتفاقی نیافتاد.هیچ مردی از هیچ نامردی مشخص نشد.همه خوب بودند.همه مسلمان بودند.همه هم ان سال حاجی شدند. حجتان قبول !
تاریخ هیچ لب خشکی را به یاد نمی آورد . مگر می شود سقا بدون آب ؟ مگر می شود ؟ دیگر زینب پیر نشد . وقتی به خانه برگشت همسرش او را کاملا شناخت .آری هیچ اتفاقی نیافتاد . هیچ اتفاقی نیافتاد . و دیگر هیچ اشکی از سر سوز دل بر هیچ چشمی جاری نشد. هیچ دلی نگرفت. هیچ غمی بر هیچ دلی سنگینی نکرد.
هیچ سه ساله ای بی پدر نشد .زخم زبانی نشنید.سر پدرش را برایش هدیه نبردند . آری هیچ اتفاقی نیافتاد . تاریخ چه بی معنی است . چه دنیای خوبی .
شب بود.سرد بود.زمستان بود.ما به آسایشگاه جانبازان رفتیم.
جانبازان قطع نخاعی.همه روی تخت ها افتاده بودند.جانباز بودند.قطع نخاع بودند.ما ایستاده بودیم.آنها خوابیده بودند.شاید روزگاری ما خواب بودیم.آنها ایستاده بودند.شاید روزگاری جنگ بوده.اسلام ـ وطن ـ شرف ـ غیرت ـ چه اسم های با مسمایی . برازنده ی لبان انها بود.
آسایشگاه بود.آسایش ! شاید گاه گاهی آسایشی هم باشد.پیرمرد خوشحال شده بود.قطع نخاع از گردن.ما چه می فهمیم یعنی چه؟.گردن که هیچ همه جایمان سالم است.دستی بود که تکان میخورد.پیرمرد دلش نمی خواست که ما از پیشش برویم.پیرمرد خوشحال شده بود.
نمی دانم چرا اصرار داشت همه چیز خوب است . اوضاع روبه راه است؟ اما می دانم.او باید هر روز بار سنگین این سئوال را که چرا رفتیم را به دوش بکشد.باید هر روز برایش جوابی داشته باشد.برای چه رفتیم؟برای وطن ـ برای اسلام ـ برای مردم ـ برای ایران .
وچه سخت است که هر روز صبح که از خواب بیدار می شوی. هر وقت به کوچه و خیابان می آیی. هر وقت به مردم نگاه می کنی ببینی آنچه برایش به این روز افتادی ذره ذره در پیش چشمانت از دست می رود.
وقتی کسی بپرسد پشیمان نیستی؟بگویی :نه .برای چه پشیمان باشم.وظیفه ای به دوش ما بود و تکلیفی بود که می بایست انجام شود و انجام شد.هر چند دیگر نتوانی دست و پایت را تکان بدهی .هر چند پایت را به تخت ببندند.هر چند طرد شوی.به تو ترحم کنند.مجبور باشی به زور لبخند بزنی و ... و این همه هزینه برای ادای وظیفه؟
وظیفه .تکلیف ! الهم عجل لولیک الفرج و اجعلنا من المستشهدین بین یدیه.



اما
با اين همه
تقصير من نبود
که با اين همه...
با اين همه اميد قبولي
در امتحان سادهْ تو رد شدم
اصلاً نه تو ، نه من!
تقصير هيچ کس نيست
از خوبي تو بود
که من
بد شدم!
(قیصر امین پور)
پرندگان ميآيند.....
در خيابان كساني هستندكه به آدم نگراني تعارف ميكنند
اما من كه دغدغهِ خوشبختيام نيست به شادي اين خوشبختهاي كوچك ميخندم
پس ميآيم با زنبيلهايي از ترانه و آويشن و مرداني را سلام ميدهم كه تو را در تنفس خود دارند و يك لبخند تو را به هزار بار عافيت محض ترجيح ميدهند
كساني كه از هم ميپرسند <چگونه هنوز هم زندهايم؟>
نشاط سرودهايم را حفظ ميكنم و ترانههايم را از زيبايي ميآكنم و با تمام حنجرههاي صبور آواز ميخوانم
نشاط سرودهايم را حفظ ميكنم ميان آفتاب و مردم راه ميروم و ترانههايم را كه از اميد سرشارند در جيبشان ميريزم در سبدهاي خاليشان در دلشان و دفتر لبخندهايم را با مردم كوچه و خيابان ورق ميزنم
با كودكان امسال مردان سالهاي ديگر كه منشور تحقق آفتاب را در سرانگشتان خويش دارند كودكاني روشن كودكاني از پشت آفتاب از صلب سخاوتمند بهار كودكاني كه هر پنجشنبه عصر در بهشت شهيدان آيندهِ وطنم را به شور مينشينند
كودكاني كه مسير بهار را تعيين ميكنند نشاط سرودهايم را حفظ ميكنم و ترانههايم را از آب و آفتاب ميآكنم براي بهاري كه هست براي بهاران در راه
نشاط سرودهايم را حفظ ميكنم و با تمام حنجرههاي تشنه فرياد ميزنم: تحقق آفتاب حتمي است پرندگان ميآيند.
زنده یاد سلمان هراتی

قل يا ايها الكافرون ....
- در ديدار با جمعي از دانشجويان پاكستاني كه در سفري تابستاني به ايران آمده بودند ، يكي از آنها گفت : زبان انگليسي زبان بين المللي است و زبان عربي زبان جهان اسلام است و زبان فارسي زبان انقلاب !!! و ما مبهوت و متحير به او مينگريستيم و به حرفي كه در نهايت سادگي از عمق جانش برخاسته بود فكر ميكرديم .
- - در ديدار با دانشجويان لبناني در كشورشان يكي از آنها گفت : اگر حزب ا... هم از بين برود مهم نيست ! مهم ايران است ! شما مانند ريشه و تنه ي تنومندي هستيد كه حزب ا.. تنها يكي از شاخه هاي آن است . و باز حيرت بود و تاسف
- سيد حسن نصر ا... رهبر آزاده جهان عرب و اسلام در ديدار خصوصي با برخي از نزديكان و مسئولين ايراني گفته بود : من هنگامي كه دعواهاي سياسي شما را در ايران ميبينم اشك از چشمانم جاري ميشود ، شما قدر نعمت هايي را كه داريد نميدانيد . و باز حيرت است و تاسف .
مي گويند انسان قدر نعمت هايي را كه در آن غرق شده است را نميداند ،اين حكايت ماست ، حكايت مردماني كه سال هاي سال در حسرت و آرزوي سراب دروغيني بودند كه برايشان تصوير كرده بودند و طوري تازه به دوران رسيده هاي فرنگ را ،در دل و چشم مردم اين مرز و بوم بزرگ كرده بودند، كه گويي آنها آمده اند تا بردگان و وحشيان ساير ملت ها را رام كنند و به آنها ادب و فرهنگ بياموزند .
تازه متمدن شدههايي كه تمام دنيا و آرزوهايشان را در شكم و زير شكمشان خلاصه كرده اند . وحشياني كه پايه هاي تمدن خود را بر خون و استخوان هزاران برده ،و به بهاي جان و ناموس هزاران نفر در مستعمره هايشان در سراسر جهان بنا كرده اند .
مومناني كه دردين يك روز در هفته شان هيچ جايي براي هيچ احساس بلند و ماورايي نيست و هرچه هست روي زمين است و هرچه ديده نميشود پس نيست .
كافران فرنگي كه نماد هاي پست دنياي حيواني شان را چون ارزش هايي غير قابل تغيير به مردمان بي نواي جهان تحميل ميكنند و طوري وانمود ميكنند كه اين است و جز اين نيست .
براي خود" اسكار" ميتراشند و اين بت را آنقدر بزرگ مي كنند تا قبله ي آمال مردمان جهان شود تا هر كس در هر خراب آبادي معيار سنجش خود را با اين بت بزرگ هم تراز كند .
از اين بت ها كم نيستند، در شعر، موسيقي، ادبيات، تئاتر ، علم ، دين و هرچه فكرش را بكني در بتكده ي غربيان بتي تراشيده شده است تا هر كس خواست نامي در ميان نام ها پيدا كند قبل از هر چيز اداي احترام و تعظيمي به بت بزرگ كرده باشد و هر كس هم كه نتوانست همواره در گوشه هاي ذهن و خيال خود گوشه چشمي به اين "لات" و "عزاي" قرن جديد داشته باشد .
تاريخ سراسر نفرت و جنگ و نسل كشي و استعمار و تفتيش عقيده و مكر وفريب خود را با افتخار تبليغ ميكنند و تا حدي ارزش ها را وارونه كرده اند كه افتخار ميكنند به اينكه روزي سرتاسر جهان مستعمره شان بوده ، همانند قاتلي كه جنايات خود را با صداي بلند فرياد ميزند .
و ما در ايران روزگاري، سخت ملعبه ي دست ايشان بوديم و هنوز هم عده اي در حسرت آن سراب دروغين دست و پا ميزنند ، عقب ماندگاني كه پيشرفت را در دريدن پرده هاي حرمت ميدانند .
جالب اينجاست كه اين خودباختگان وطني جديدا پيشرفت كرده اند. در گذشته زماني طولاني ، طول ميكشيد تا پس از مطرح شدن دروغ جديد و يا مكتب ساختگي و يا بوجود آمدن بت جديدي در اروپا و آمريكا شاخك هاي اين نوكيسه هاي وطني به كار افتد و مانند عروسك خيمه شب بازي شروع به دست و پا زدن كنند ،
كما اينكه" فيمينيزم" مدت طولاني به طول انجاميد تا به دست " تهمينه "هاي و طني برسد تا با فرهنگ دروغين غرب اعلام " اتش بس " بكنند و بخواهند انتقام تمام زن هاي عالم را در سالن هاي سينما بگيرند و ليكن الان به مدد تكه هاي آهني كه دهان گشادشان را براي بلعيدن تمام ناپاكي ها عالم در پشت بام ها باز كرده اند اين فاصله ها اندك شده است و عكس العمل ها سريع تر .
چرا جاي دور برويم ، غربيان خود تمام فرهنگ خود را با صداي بلند فرياد ميزنند ، خود به آنچه هستند معترفند و از بيان آن ابايي ندارند .
" طائيس " شايد مشهور ترين فاحشه ي تاريخ است . مجسمه ي آزادي پيكره ي اين زن روسپي يوناني است و اين همان بت بزرگ است . نماد تمام هويت و فرهنگ اين قوم ، فاحشه اي كه در ميان آب هاي ساحلي آمريكا خود را به هر تازه واردي عرضه ميكند و انقدر بزرگ هست كه به چشم بيايد و آنقدر معروف هست كه قابل انكار نباشد.
اين است تماميت اين فرهنگ پوچ و حيواني . كافران مست و مغرور فرنگ با همين فاحشه ما را به تمسخر گرفته اند ، او هماني است كه با وسوسه ي اسكندر تخت جمشيد را با تمام نمادهاي هويت و قوميت ايراني ان به آتش كشيد .
ولي دوران جديدي آغاز شده است . سال ها گذشت تا مردي پا به اين زمين گذاشت كه ميبايست سال ها بگذرد تا چون اويي دوباره متولد شود . با حضور او و دميدن نفس محمدي او در ميان خواب و رخوت و خودباختگي اين قوم ، روح هاي تشنه به سرچشمه اي رسيدند كه سيرابشان ميكرد .
جان هاي آماده در مزرعه ي حاصلخيز پير قوم به بار نشست و صحنه هايي پديد آورد كه در تاريخ پر فراز و نشيب اين قوم كمتر مانندي داشته است. و اكنون جوانمردان پرورش يافته در مكتب او تمام هيبت و عظمت پوشالي غرب را بازيچه ي خود كردهاند . اكنون است كه مرزهاي عقيده و شرافت از ايران فراتر رفته و هرجان آگاهي را در هر جاي جهان مخاطب خود ميسازد .
شعار نميدهيم و شعر هم نميگوييم؛ اين ها واقعيت هاي جهان است . پيام و مرام حضرت روح ا... فراگير شده است . از جوانان لبنان و سوريه و عراق تا پاكستان و هند گرفته تا كوبا و ونزوئلا و بوليوي و اندونزي ، هر چند در ظاهر متفاوت اند ولي هر كدام به فراخور خود فهميده اند كه ميبايست در برابر مستكبران عالم در جبهه ي واحد جهاني ايستاد .
هر كدام با زبان خود اين پيام را فرياد ميزنند و اين نهايت خسارت و زيان است كه ما در ايران به عنوان پرچمدار مبارزه با مستكبران شرق و غرب ، پرچمي را كه پدرانمان با غرور و عزت و شرف و خون برافراشتند با سستي و كاهلي و. ناداني خود بر زمين بگذاريم و شاهد آن باشيم كه ديگران در اين مسابقه ي عزت از ما پيشيگيرند .
جبهه ي واحد جهاني بر عليه تمامي استكبارعالم مدتي است كه تشكيل شده ست و ما بايد جايگاه خود را به عنوان پيشتاز اين جبهه بشناسيم و آن را حفظ كنيم ، كه پير قوم ما فرمود : تا كفر و شرك هست ،مبارزه هست و تا مبارزه هست ما هستيم پس ؛ قل يا ايها الكافرون .......

پدر آمد از راه
دستهايش خالي
كودكان چشم به دستان پدر ....
سفره ي خالي را
پدر از پنجره بيرون انداخت
سفره ي قلبش را
بار ديگر گسترد !
بچه ها
آن شب هم
- مثل ديگر شب ها -
يك شكم سير محبت خوردند !!!
( زنده ياد سيد حسن حسيني )

قطعه۳۳
پنج شنبه بود .با دوستم به بهشت زهرا رفته بودیم . بهشت زهرا فضای غریبی است .از قبر های معمولی گرفته که وقتی میان آن ها قدم میزنی غم عالم بر دلت مینشیند و صدای جیر جیرک ها و غار غار کلاغ ها هم مزید بر علت است تا قطعه ی شهدا که اصلا دنیای دیگری است با صدای مداحی که همیشه حال و هوایت را عوض می کند. فقط نگاه به عکس های شهدا و قدم زدن در میان مزارشان کافی است تا احساس کنی در دنیای دیگری هستی .
اما بهشت زهرا جاهای دیگری هم دارد . قطعه ۳۳. قطعه ۳۹.این قطعه ها محل دفن شهدا و مبارزین زمان انقلاب است . تکه ای از تاریخ به وضوح در انجاست .سنگ نوشته ی روی قبر ها : " مجاهد شهید" "مجاهد کبیر" "شهید راه آزادی" "بنیانگذار سازمان ..." و نیز شعر هایی که روی آن هاست :" هر شب ستاره ای به زمین می کشند و باز این آسمان غمزده هنوز هم غرق ستاره هاست."
اولین بار برای پیدا کردن مزار بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران به قطعه ۳۳ رفتم . حنیف نژاد .بدیع زادگان. سعید محسن.ناصر صادق.محمد مفیدی .علی باکری و خیلی های دیگر انجا هستند.
قبرهای مربوط به کشته شدگان سازمان چریک های فدایی خلق همه خراب شده اند .دیگر اثری از ان ها نیست .وقتی به دیدار خانوداه یکی از شهدای دانشگاه علم و صنعت که در مبارزات قبل اتز انقلاب شهید شده بود رفتیم مادر شهید از اینکه فرزندشان در قطعه ی ۳۳ و در میان بسیاری ازکسانی که اعتقادی به خدا نداشته اند دفن شده بود( خود رژیم بی اطلاع خانواده و مخفیانه جنازه را دفن کرده بودند )بسیار ناراحت بود .
ولی قبر بیژن جزنی کاملا سالم و واضح بود.قطعه ی ۳۹ هم همین حال و هوا را دارد.
با دوستم در قطعه ۳۹ قدم میزدیم.در میان بسیاری از قبر های معمولی به دنبال مزار شهدا و یا کشته شدگان در زمان مبارزات می گشتیم . خانواده ای هم همزمان با ما آنجا بودند.بر خلاف سایر قطعات قطعه ۳۹ بسیار خلوت است .
فقط ما بودیم و آنها . از قیافه هایشان معلوم بود که از بستگان مبارزان زمان انقلاب هستند . وقتی قبر هایی را که رویشان گل گذاشته بودند و تمیزشان کردند را دیدیم فهمیدیم که حدسمان درست بود.خیلی دلم میخواست با آنها صحبت کنم از فضای ذهنی شان از گذشته شان و از نگاهشان به آینده .سر صحبت را با انها باز کردیم.ولی از همان ابتدا معلوم بود که نمی توانستند به راحتی به دو آدم که قیافه هایشان بیشتر به طیف های مذهبی شبیه است اعتماد کنند . فهمیدیم که بر سر مزار خواهرشان آمده بودند که در زمان شاه در یک خانه تیمی دستگیر شده بود و در ۱۵ سالگی کشته شده بود .
راه اعتماد باز نشد و صحبت های ما زیاد طولانی نشد.از مختاری و پوینده گفتند و از قبر هایی که خرابشان کرده اند و حرف های دیگر . احساس کردم که از اعضای چریک های فدایی خلق بودند.خیلی دلم می خواست تا از مبارزه هایشان و از گذشته شان بیشتر بدانم ولی راه اعتماد باز نشد . روز سردی بود . سرد و مه آلود .