تبليغاتX
حنیف
خواستم چیزی بگویم دیر شد...

يك شب دلي به مسلخ خونم كشيد و رفت
                                               ديوانه‌اي به دام جنونم كشيد و رفت

پس كوچه‌هاي قلب مرا جستجو نكرد
                                            اما مرا به عمق درونم كشيد و رفت

تا از خيال گنگ رهايي رها شوم
                                       بانگي به خواب گوش سكونم كشيد و رفت

شايد بپاس حرمت ويرانه‌هاي عشق
                                           مرحم به زخم فاجعه گونم كشيد و رفت

ديگر اسير آن من بيگانه نيستم
                                   از خود چه عاشقانه برونم كشيد و رفت

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 16:36  توسط یاسر حنیف  | 

 

 

آهاي پابرهنه­هاي عالم ...!!!

 

                               

                                                                                                                                                               

آااا....ي ! پابرهنه­هاي عالم بياييد. اينجا جمهوري اسلامي ايران است! بياييد اينجا ام القراي جهان اسلام است! اي محرومين، اي ستمديدگان، اي كوخ نشين ها، اي پابرهنه ها! بياييد. اينجا همان جايي است كه قرار بود انتقام شما را از غارتگران و كاخ نشين­ها و مرفهان بيدرد كه هيچ! قرار بود انتقام شما را از مستكبران شرق و غرب عالم بگيرد .

 

اينجا همان جايي است كه آن پير قوم به اتكاي شما برخاست، اينجا همان جايي است كه او قصه هاي دل دردمند خود را نه با رسانه­ها و تريبون­ها و روزنامه ها كه مستقيما با خود شما ميگفت. آن پيرمرد اگر برخاست براي قيام در راه خدا بود، براي برپايي قسط و عدل، براي از بين بردن زنداني كه هر روز بر شما تنگ و تنگتر ميشد، او آمد تا براي شمايي كه نفس كشيدن در هواي عفن آن روزگار غريب برايتان سخت شده بود هوايي تازه باشد، هوايي سرشار از عطر گل محمدي!!!

 

اما او رفت. بياييد و ببينيد كه هرچند او رفته؛ اما ميراث خوارانش هستند. بياييد و ببينيد انسان هاي اتو كشيده­ي طاق و جفتي را كه هر چهار سال يكبار ناگهان قلبشان براي شما تند تند ميزند، ناگهان احساس مسئوليت­شان براي شما كه هيچ، براي نجات جهان از جنگ و زور و سلطه گل ميكند.

 

بياييد و ببينيد اين ورطه­ي وهم آلود و گرگ و ميش را. ببينيد كه گرگ­ها از ميش­ها قابل تشخيص نيستند. همه دلسوزند، همه سعادت شما را ميخواهند، ولي هيچ كدام سعادت اين را نداشته اندكه آخر هر ماه پانصد هزار تومان نه، چهل هزار تومان پول حلال بر سر سفره­ي بي آب و رنگشان بگذارند.

 

من ميشناسم پدري را كه هر شب براي اينكه از خجالت، نگاهش به زن و فرزندش نيافتد تا ساعت 2 نيمه شب مسافركشي ميكند تا زماني كه به خانه ميرود همه خواب باشند و صبح هم قبل از آواز خروس ها از خانه بيرون مي­زند.

 

من ميشناسم مادري را كه هيچ افتخاري از افتخارهاي اين عروسكان خياباني را ندارد، شوهرش فوت كرده و در اتاقي 3 در 4 متري زندگي ميكند . ميفهمي 3 در 4 يعني چه؟ او بالاي اتاقش تمثالي از علي (ع) زده است. تمثالي از عدالت، مي­داني عدالت چيست؟ اتاقش تاريك و نمور است. او دستفروشي مي كند، ساندويچ درست ميكند و در ترمينال جنوب مي­فروشد. او دو فرزند دارد. او مادر است، مي­فهمي مادر كيست؟ او دو فرزند دارد يك دختر و يك پسر. هر دو دانش آموزند. مدرسه ميروند. كيف و كتاب ميخواهند. شهريه­ها مي­پردازند، مي­داني شهريه چيست؟ مادرِ ما هر ماه چهل هزار تومان درآمد دارد، پانصد هزار تومان نه، چهل هزار تومان. او ميخواهد شرمنده­ي بچه هايش نباشد و تو ميفهمي شرمندگي مادر در مقابل بچه هايش چه درد بزرگي است؟ نه! نمي­فهمي!

 

 

 

و من از اين دست مادر و پدر ها زياد مي­شناسم و زياد مي­بينم و زياد مي­بينيم. برخي از آنها مادر شهيد هستند. آنها سهم­شان را از انقلاب نگرفته اند؛ بلكه سهمِ خودشان را به انقلاب تمام و كمال داده اند. آنها از انقلاب هيچ انتظاري ندارند جز لگد مال نشدن خون عزيزانشان در زير پاهاي كثيف مصلحت و تزوير و توطئه.

 

پدران ما در زمستان 57 به رهبري آن روح خدا انقلاب كردند، شهيد دادند و به دنبال بنا كردن دنيايي زيباتر از قبل بودند.

و ما هم در همين روزگار به رهبري روح شيطاني كه نمي­بينيمش انقلاب كرديم، ولي بي­سروصدا و نابود كرديم آن دنياي زيبايي را كه قرار بود بسازيم، و به دنبال سرابي افتاديم كه نميدانيم پايانش كجاست.

 

مشكل ما از اول اين بود كه ميان اسلام و مسلماني تفاوت قائل نشديم و هر كه را كه در ظاهر مسلمان بود مظهر اسلام دانستيم. طعمِ قدرت زير زبان عده­اي از همان مسلمان­هاي سابق چنان شيرين آمد كه اسلامشان را زير پا گذاشتند و ما تنها به نظاره نشستيم. آن پير قوم رفت و خلف صالحش آمد، با دردي گران­تر از او. چرا كه اين بار دشمنان او ابوسفيان نبودند، بلكه از نسل ابوسفيانيان بودند. همگي اسلام آورده، متشرع بوده و آداب را به جاي ميآوردند؛ ولي معلوم نبود و نيست كه در سقيفه­هايشان چه ميگذشت و چه ميگذرد.

 

و در اين ميان هر كه از راه رسيد منجي ملت شد. هر كه از راه رسيد خواست كه ملت را از زير اين يوغ استبداد آزاد كند. كار به آنجايي رسيد كه در اين شهرِ كوران هركس ادعاي بينايي كرد، همه به سويش هجوم آوردند و چه بسيار بي مايگان و فرومايگاني كه از اين فضاي آلوده نهايت استفاده را كردند و مردم را به توهم نجات به اسارت كشاندند.

 

و بد فرجام­تر از همه آن گروهي كه فريب اين بازي را خوردند و به هواي آزادي، ميله­هاي قفسِ خود را مجكم تر كردند و به بهاي زندگي ميخ­هاي تابوت خود را محكم تر كوفتند.

 

و هيچ كس نگفت كه راه نجات اين درخت از پوسيدگي، اين نبود كه با تبر تنه­ي درخت را قطع كنند. راه نجات اين نبود كه اگر هوا آلوده شد، نفس كشيدن را زير سوال ببريم.

آن پيرمرد با قلبي آرام و مطمئن رفت و ما را با قلبي پرتشويش و اضطراب رها نكرد. او مسيري گشود كه پيمودنش براي هركس كه بخواهد امكان پذير است و عُلَم را به دست كسي داد كه ميتوان به نيفتادن علم از دستش مطمئن بود .

 

آهاي، اي پابرهنه­هاي عالم، گويي تقدير تاريخي ما اين است كه هميشه زمينه­اي باشيم براي قيام و انقلاب و عدالت!

اي پابرهنه­هاي عالم، اينجا جمهوري اسلامي ايران است، همان جايي كه قرار است به همت ما تاريخ رقم بخورد، در سرفصلي تازه با موضوع عدالت، پس نااميد نباشيد، بياييد كه تاريخ بر شانه­هاي برهنه و پر زخم شما رقم ميخورد. آاااا......ي اي پابرهنه­هاي عالم .... 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 17:11  توسط یاسر حنیف  | 


بگذار این سال های حرام بگذرد ...

 


درقبایل عرب همواره جنگ بود , اما مکه "زمین حرام" بود و سه ماه رجب ، ذی القعده ، ذی الحجه و محرم " زمان حرام " یعنی که در آن جنگ حرام است .


دو قبیله که با هم می جنگیدند , تا وارد ماه حرام می شدند جنگ را موقتا تعطیل می کردند ، اما برای آنکه اعلام کنند که : " در حال جنگند و این آرامش از سازش نیست ، ماه حرام رسیده است و چون بگذرد جنگ ادامه خواهد یافت "

سنت بود که بر قبه ی خیمه ی فرمانده قبیله ، پرچم سرخی بر می افراشتند ، تا دوستان ،دشمنان و مردم ، همه بدانند که : " جنگ پایان نیافته است ".

آنها که به کربلا می روند ، می بینند که جنگ با پیروزی یزید پایان گرفته و بر صحنه ی جنگ آرامش مرگ سایه افکنده است.
اما می بینند که بر قبه ی آرامگاه حسین ، پرچم سرخی در اهتزاز است .

بگذار این "سال های حرام " بگذرد!

                                                           زنده یاد دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 10:6  توسط یاسر حنیف  |