|
خواستم چیزی بگویم دیر شد...
|
- سلام علیکم ، روز شما بخیر
مرد سوار تاکسی شد و به زحمت خودش را در صندلی عقب جا داد . کنار پنجره نشست و کیفش را روی پاهایش انداخت ؛ در حالی که نفس نفس می زد در را به زحمت بست .مرد نسبتا مسن بود با موهایی جوگندمی که تا روی پبشانی اش آمده بود و چتری روی چشم هایش ایجاد کرده بود با ریش نسبتا مرتب که از سیاهی یکد ستشان معلوم بود که رنگشان کرده است .
- آقا همه خسته شدن ، همه بریدن .
راننده از آیینه ی جلو نگاهی به مرد کرد و دوباره به ماشین جلویی خیره شد .
- گندشو بالا آوردن ،هی مردم هیچی نمی گن ، اینها هی پر روتر میشن ،اینم شد وضع مملکت ؟
دختر جوانی که روبروی مرد در صندلی جلو نشسته بود تکانی خورد و خواست برگردد تا منبع صدا را ببیند ولی از خیر آن منصرف شد.مردی با موهای جوگندمی در سمت دیگر تاکسی نشسته بود و از پنجره به بیرون خیره شده بود به حرف های مرد تازه وارد اعتنایی نکرد .
- مثل اینکه دلتون خیلی پره
-آره آقاجان ، از صُب تا حالا دارم مثل سگ پاسوخته می دواَم .همه کارا پارتی می خواد .یا باید پارتی داشته باشی یا یه من ریش بذاری و ادا در بیاری و دکمه ی پیراهنت رو تا آخر ببندی و چه می دونم از این مسخره بازی ها .
مرد با موهای جو گندمی دستی به ریشش کشید، ،دیگر رو به سفیدی می زد ،دیگر داشت وارد دهه ی پنجم عمرش می شد ،با صحبت های مرد تازه وارد خاطراتی برایش زنده می شد.
جوان پاهایش را تکان داد تا از کرختی در بیاید.
-نه بابا قبلا اینطور بود ،الان دیگه این چیزا هم خریدار نداره ،دورش گذشت ،خودشونم دیگه میدونند .
زنگ موبایل دختر جوانی که جلوی مرد تازه وارد نشسته بود به صدا در آمد ،صدای آهنگی بود که به گوش جوان خیلی آشنا آمد ،زیر چشمی نگاهی به دختر کرد ،دخترک آنقدر غرق خندیدن و صحبت کردن بود که حواسش نبود دیگر روسری از روی سرش افتاده . مرد نگاهی به دختر مقابلش کرد و زیر لب گفت :
-بیا این هم از دخترامون، همشون شدن .... دیگه با موبایل معامله می کنند .
دختر آنقدر غرق صحبت بود که نمی شنید .
-آآآآره ..نه ، خیلی نامردی ! هههه....دیشب بارامین بودی؟! ههههه!
اتوبوس شرکت واحد با سرعت جلوی تاکسی پیچید راننده به مدت چند دقیقه دستش را روی بوق گذاشت و فشار داد.
-مرتیکه ی بیشعور گاری چی رانندگی بلد نیست.اینجا هم جای پیچیدنه؟ اعصاب آدم رو خورد میکنند.
-نه آقا اینها هم بی گناهن .صُب تا شب دارن جون میکنن و با مردم سر و کله می زنن .تقصیر خودمونه ،اگه من احمق 27 سال پیش جوگیر نشده بودم نرفته بودم تو خیابون هی بگم مرگ بر شاه الان اوضاع اینجوری نبود .
راننده تصدیق کرد .
مرد با موهای جوگندمی که از پنجره به بیرون خیره شده بود گویی نمی خواست به روی خودش بیاورد ،از این صحبت ها زیاد شنیده بود ،در بین خانواده و اقوام فراوان شنیده بود چه برسد به تاکسی و اتوبوس .
زیر لب گفت :"مرگ بر شاه ".وارد دنیایی دیگر شد ،دنیایی سیاه و سرد و تاریک .احساس کرد لباسی بر تن ندارد ،روی زمینی سرد و نمور افتاده و قطرات آب دانه دانه روی صورتش می افتد ،خسته بود ،بی هوش بود ، می خواست از زیر باران قطرات آب خارج شود ولی نای حرکت نداشت،از کف پاهایش خون جاری بود ،چیزی توی گلویش چنگ انداخته بود ،داشت خفه می شد.
-آره آقا جون، میدونی چی باعث انقلاب شد؟ یک کلمه! خوشی زده بود زیر دل مردم، حالا حقمونه، باید بکشیم.
مرد به یاد خوشی های زندگی اش افتاد ،به یاد دلخوشی هایش، ناگهان مشتی روی صورتش آوار شد ،دو سه تا از دندان هایش افتاد ،مرد خوشی نداشت ولی دلخوشی داشت.
-خدا خیرت بده، یادتون میآد چقدر مردم خوش بودن،زندگیشون رو میکردن، عشقشو میبردن، دلار هفت تومن کجا و دلار 900 تومن کجا!
راننده گویی یاد چیزی افتاده باشد چشمهایش برق زد و با حسرت از شیشه بیرون را نگاه کرد.
- یادش به خیر هر شب جمیله تو کافه باکارا میرقصید و گوگوش توی ...
-آقا اصلاً مردم آزاد بودن اونکه مسلمون بود، نمازشو میخوند اونم که نبود عرقشو میخورد، الان هر شب میری خونه هر کانالی رو میزنی یک آخوند داره مردمو موعظه میکنه، میخوان به زور همه رو بفرستن بهشت.
مرد با موهای جوگندمی زیر لب تکرار کرد : بهشت ،بهشت ،بهشت ! بارها آن را تجربه کرده بود ، زمانی که او را به تیر بستند و فرمان آتش صادر کردند او اشهد خود را خوانده بود ،در چند قدمی بهشت بود ،در عالم دیگری سیر می کرد ولی وقتی گلوله ها شلیک شد ،احساس درد و سوزشی نکرد ،قطرات خون بود که بر روی صورتش شتک زد ،مثل باران ،رفقایش را به بهشت راه داده بودند ولی او را زجر می دادند ، مرد چیزی توی گلویش چنگ انداخته بود ، داشت خفه می شد.
جوان که با گوشش صحبتهای مرد را گوش میداد و با چشمش به دنبال عکس صفحهی موبایل دخترک بود انگار چیزی یادش آمده باشد
- ولی شاه کثافتکاری هم زیاد کرده بود، میگن خیلی دزدی کرده بود، خیلی آدم کشته بود.
- پسرجان تو جوانی خبر نداری تازه بر فرض هم دزدی کرده بود هم خودش میخورد هم به ملتش میداد که بخوره نه مثل اینها که...
مرد گویی احتیاط کرد که حرف بیجایی از دهانش خارج نشود.
- الان مردم آرزو میکنند آمریکا زودتر بیاد، وا... به خدا، زودتر بیاد ما رو از شر اینها نجات بده، اول انقلاب مگه نبود؟ اومدن گفتن آب مجانی، برق مجانی و هر ماه پول نفتو میآریم در خونتون. پس کو؟چی شد؟
مرد در خودش جستجود می کرد .پس کو ؟چی شد؟ زمستان سرد آن سال ها یادش آمدکه با گاری ، گالن گالن نفت و بنزین بین خانه ها تقسیم می کردند،آن روزها سرمای هوا استخوان سوز بود ولی کسی از سرما شکایت نداشت ،همه گرم بودند ،همه داغ بودند ،همه انقلابی بودند.
راننده به زحمت دنده را جا زد، ترافیک سنگین بود، از مسیر اصلی منحرف شد و با زحمت داخل یک کوچه فرعی پیچید انگار از بند رها شده باشد با سرعت طول کوچه را طی کرد و دوباره به سمت بالا پیچید تا به خیابان اصلی برگردد و دوباره پشت ترافیک گیر کرد. ترمز دستی را کشید و دستش را روی صندلی گذاشت و در آینه به مسافران عقب نگاه کرد.
-آقا ما یک فامیل داشتیم، اول انقلاب رفت تو کمیتهها و چند ماه تفنگ دست گرفت و جلوی مردم را گرفت، آقا از همون جا بارشو بست الان شده مدیر کل نمیدونم کجا. پولش از پارو بالا میره و دیگه ما رو داخل آدم حساب نمیکنه.
مرد تازه وارد که دیگر حسابی جا افتاده و گرم شده بود نگاهی به ساعت موبایلش انداخت و با سر صحبتهای راننده را تصدیق کرد، با زحمت خودش را تکان داد و لبههای کتش را به هم رساند او هم دستش را به عقب برد و به صندلی تکیه داد.
- چرا راه دور میری؟ توی همین جنگ مگه نبود؟ مگه کم آدمهایی بودن یه ماه میرفتن پشت جبهه چهارتا تیر در میکردن و بعد اومدن و شدن جانباز و ایثارگر و شاهد و چه میدونم از اینها... بعدش هم که مملکت شد برای اینها از خونه و ماشین بگیر تا دانشگاه و بقیه چیزها.
ناگهان پای مرد با موهای جوگندمی شروع کرد به لرزیدن، رعشه گرفته بود، از زیر زانو از همان جایی که قطع شده بود. به زحمت میخواست به روی خودش نیاورد ولی لرزههای پایش به مرد جوان هم منتقل شد آنقدر شدید بود که پای او را هم تکان میداد. با پنج انگشت محکم سر زانویش را گرفت تا دیگر پایش تکان نخورد، نشد، دست دیگرش را هم به کمک گرفت، چند ثانیه سر تا پای مرد میلرزید.
- آقا اتفاقی افتاده؟
- نه اخوی، یک تیک عصبی، گاه گداری پیش میآد ، خودش هم خوب میشه.
ماشینها تکانی خوردند، چراغ سبز شده بود، مرد تازه وارد که احساس میکرد همه با او موافقاند دور برداشته بود و به زمین و زمان گیر میداد.
- هی چهار سال یکبار ملت رو خر میکنند میکشونند پای صندوق رای. بعد هم که خرشون از پل گذشت حاجی حاجی مکه.
-آقا انتخابات ریاست جمهوری مگه نبود؟ چقدر این آدم آمد و شعار داد؛ الان داره گندش در مییاد.
- بابا اینها که دلشون به حال من و تو نسوخته، همشون سر و ته یک کرباسن از اون رهبر بالای...
مرد با موهای جو گندمی ناگهان و بی اختیار با سرعتی که کسی انتظارش را نداشت برگشت و به صورت مرد تازه وارد خیره شد. نگاههایشان در هم تلاقی کرد. مرد تازه وارد تاب نیاورد، صورتش را پایین انداخت ولی مرد با موهای جو گندمی گویی اختیارش را از دست داده بود، هنوز همانطور داشت خیره نگاهش میکرد.
در این عالم نبود، مرد تازه وارد دوباره سرش را بالا کرد و دید که مرد با موهای جوگندمی هنور به او خیره نگاه میکند. انتظار چنین برخوردی نداشت ، فکر کرد همه با او موافقاند، دوباره سرش را پایین انداخت و زیر لب غرغر کرد.
- وا... به خدا.
مرد با موهای جو گندمی به زحمت نفس میکشید، صدای خس خس سینهاش گوش را آزار میداد، کپسول اکسیژنش همراهش نبود، عرق کرده بود ولی بدنش سرد سرد بود. دستش را به صندلی راننده گرفت و سرش را به دستش تکیه داد، چند نفس عمیق کشید، نمیتوانست نفس بکشد نه ریههایش تحمل داشت ونه آن چیزی که توی گلویش چنگ انداخته بود و داشت خفهاش میکرد، میگذاشت نفس بکشد.
- آقا، ممنون من همینجا پیاده میشم.
- مگه نمیخواستی بری تجریش؟
- نه،ممنون، همینجا پیاده میشم.
- ای،بابا
مرد بغض کرده بود ولی نمیخواست اشکش را کسی ببیند.