تبليغاتX
حنیف
خواستم چیزی بگویم دیر شد...

رئيس

 

 

 

تلويزيون داشت اخبار ميگفت . يك آقاي كت و شلواري مهربان كه هميشه احمد را به ياد عكس پدرش مي انداخت ، داشت اخبار مي گفت. احمد نمي فهميد چه مي گويد:

 

-                  1600 طرح عمراني در هفته ي دولت به بهره برداري رسيد

 

به نظر احمد 1600 عدد خيلي بزرگي بود.

 

-                  رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام ....

 

اوووه چه اسم بزرگي ، احمد با خودش تكرار كرد، مي خواست اداي گوينده ي اخبار را در بياورد . بادي در گلويش انداخت و سعي كرد صدايش را مردانه كند :

 

-                  رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام رفت و يك پفك خريد !

 

-                  رئيس مجلس شوراي اسلامي در بازديد از ...

 

احمد از خودش خنده اش گرفت ، دوباره صدايش را كلفت كرد :

 

-                  رئيس مجلس شوراي اسلامي امروز با مامانش دعوا كرد !

 

احمد معني كلماتي را كه مي گفت نمي دانست ،حتي نمي دانست مجلس شوراي اسلامي كجاست ، فكر مي كرد بايد يك جاي بزرگ باشد ، جايي مثل مدرسه شان ،مدرسه اي كه خيلي دلش براي ان تنگ شده بود.

 

-                  رئيس قوه قضائيه در جلسه ي هفتگي مسئولان قضايي ...

 

احمد تكرار كرد مسئولان غذايي ! چقدر گرسنه اش بود . از صبح تا حالا جز همان تكه ناني را كه مادرش با پنير برايش گذاشته بود چيزي نخورده بود .

 

-                  رئيس جمهور در آخرين سفر استاني ...

 

اووووه چقدر رئيس ! احمد پيش خودش فكر مي كرد رئيس يعني چه؟ چون در اخبار هميشه حرف از رئيس بود هيچ كس از احمد حرف نمي زد حتي از آخرين معلم ش كه او را خيلي دوست داشت. به نظرش رئيس حتما شبيه ناظم مدرسه شان بود ، هماني كه به خاطر غيبت هاي زياد احمد او را از مدرسه اخراج كرده بود و هر چه مادر احمد گريه كرده بود انگار نه انگار و احمد مجبور شده بود به مدرسه ي ديگري برود كه خيلي از خانه شان دور بود.

 

-                  اه ه ه ه

 

احمد به شدت سرش را تكان داد، انگار مي خواست با تكان دادن سرش اين فكر ها را از ذهنش بيرون بريزد.

 

-                  مامان خسته شدم، بيا بريم ديگه، اه ه ه ه !

-                  ما....مان ! بيا بريم ديگه ، خسته شدم !

 

احمد نگاهي به پسرك كرد . پسرك خسته شده بود. از صبح تا حالا به دنبال مادرش راه رفته بود . از اين مغازه به آن مغازه ، از اين فروشگاه به آن فروشگاه . شب عيد بود ، شب عيد كه نه يك هفته مانده به عيد. خيابان ها شلوغ بود ، خيلي شلوغ. از آن شلوغ تر پياده رو ها ، تا چشم كار مي كرد آدم هايي را مي ديد كه يك نگاهشان به ويترين مغازه ها بود و يك نگاهشان به جلوي پايشان . آن سال سرما گويي قصد رفتن نداشت ،خبري از بهار نبود ، هوا ابري بود و سوز سردي مي آمد.

 

در پياده رو تنگ يكي از شلوغ ترين خيابان هاي شهر جاي سوزن انداختن نبود ، هوا ابري بود مثل دل احمد.

 

احمد يك نگاهش به ترازوي جلوي پايش بود و يك نگاهش به انبوه آدم هاي بي تفاوتي كه حتي بدون يك نگاه از مقابلش مي گذشتند .حواسش به ترازويش بود تا نكند خالي و يا خطي به آن بيفتد ، كنار يك مغازه بزرگ نشسته بود ، يك مغازه خيلي بزرگ كه نورش چشم را مي زد . يك عالمه تلويزيون هاي بزرگ در ويترين مغازه بود .احمد با خودش فكر مي كرد اگر چند تا از تلويزيون هاي سياه و سفيد كوچك خانه شان را كه ديگر حتي با بلند تر كردن آن چند شاخه ي شكسته ي انتن هم چيزي نشان نمي داد را كنار هم بگذارد مي شود انداز ي يكي از اين تلويزيون ها .

 

احمد خسته بود ، سردش بود، مادرش يك كلاه برايش بافته بود ، زمستان كه مي شد بيشتر لباس هايش را مادرش براي مي بافت ،تازه قول داده بود يك شال گردن هم برايش ببافد.

 

احمد سردش بود ، هر وقت كه يك نفر وارد مغازه مي شد ، هرمي از گرماي داخل مغازه به صورتش مي خورد و احساس خوشايندي سر تا پايش را فرا مي گرفت ، چشم هايش را مي بست و دعا مي كرد كه اي كاش اين حس خوب كمي بيشتر ادامه پيدا مي كردع ولي تكراري شده بود، هميشه وقتي تا 8 مي شمرد گرما ديگر تمام شده بود . احمد آرزو ميكرد اي كاش حد اقل تا 10 ادامه پيدا مي كرد .

 

از صبح تا حالا آنقدر داد زده بود كه ديگر ناي داد زدن و كشاندن مشتري ها به روي ترازويش را نداشت.

احمد به پسرك خسته نگاه ميكرد ، او هم خسته بود .پسرك از ان بچه هاي تغص و پررو نبود تقريبا هم سن احمدبود .

نگاهي به احمد كرد و لبخندي زد،احمد از خجالت سرخ شد،پسرك لپ هايش از سرما گل انداخته بود ، كلاه قشنگي سرش بود با يك شلوار لي قهوه اي كم رنگ و يك كاپشن كه بيشتر شبيه كت بود و كفش هاي اسپرت بچه گانه. چتري از موهايش از زير كلاهش بيرون امده بود و شال گردنش را به زيبايي شبيه كروات دور گلويش گره زده بود ، يك شال گردن رنگارنگ ، حتما شال گردني هم كه مادر احمد مي خواست برايش ببافد شبيه همين بود.

 

احمد دلش تنگ بود ، مثل هواي ابري ان روز . از صبح تا حالا 5 هزار تومان كاسبي كرده بود ، براي امروز خوب بود ، شب عيد بود و روز شلوغي خيابان ها .

 

احمد هر وقت حوصله اش سر مي رفت خيره مي شد به ان تلويزيون بزرگ ، از صبح تا شب آدم هاي مختلفي توي آن تلويزيون ميديد .احمد به ادم هاي ان تلويزيون عادت كرده بود.آدم هاي مرتبي كه هميشه داشتند حرف مي زدند .آدم هاي مرتبي كه هيچ نقشي در زندگي احمد نداشتند. صداي تلويزيون آن مغازه را زياد مي شنيد . هميشه حرف از رئيس ها بود . همان هايي كه احمد نمي شناختشان.

 

به ياد مادرش افتاد كه امشب وقتي پيشش مي رفت كلي به او افتخار مي كرد .

 

-                  عزيز دلم ،مرد خونه ام ،آقا پسرم

 

دلش غنج زد، بي اختيار لبخند زيبايي روي لبهايش نشست ، از هيچ كدام از تعريف هاي مادرش به اندازه ي وقتي كه او را مرد خانه شان صدا مي كرد كيف نمي كرد. احساس خوشايند بزرگي مي كرد، در دلش به خاطر ان به همه پز ميداد، به همه  ان پسر بچه هايي كه هميشه دنبال مامانشان راه مي رفتند و بستني مي خوردند.

 

خسته شده بود بلند شد و ايستاد ، دستهايش را كشيد تا خستگي اش در برود .

نگاهش به تلويزيون افتاد. همان تلويزيون بزرگ . داشت اخبار مي گفت . باز هم حرف از رئيس ها بود ، همان هايي كه در زندگي احمد هيچ نقشي نداشتند . هوا ابري بود مثل دل احمد و احمد دلش تنگ بود مثل هواي ابري ان روز .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 9:7  توسط یاسر حنیف  | 

آی عاشقان!

 

 

آی عاشقان!

من به نرخ روز زندگی نمیکنم

من به نرخ روز خدای را بندگی نمی کنم

من به نرخ روز

         زهر می چشم

                        زهر فقر

                           زخم می خورم

                                         درد می کشم

من به نرخ روز تازیانه می خورم

من به نرخ روز سهم خویش را

از این تورم و ورم گرفته ام

               ولی

من به نرخ روز زندگی نمی کنم

من به نرخ روز

            نان که هیچ

                      آب هم نمی خورم

همچنان که ماه هاشمی تبار من نخورد

                                    در کویر کربلا

                                         در بلوغ تشنگی

                                              در کنار رودخانه ی فرات...

قادر طهماسبی (فرید)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 19:21  توسط یاسر حنیف  | 

برای تذکر...

" یا ایها الذین آمنو لا تتخذوالیهود و النصری اولیاء بعضهم اولیاء بعض و من یتولهم منکم فانه منهم ان الله لا یهدی القوم الظالمین (۵۱) فتری الذین فی قلوبهم مرض یسارعون فیهم یقولون نخشی ان تصیبنا دائره فعسی الله ان یاتی با الفتح او امر من عنده فیصبحو علی ما اسرو فی انفسهم نادمین (۵۲)"

(۵۱) ای کسانی که ایمان اورده اید ! یهود و نصاری را ولی خود انتخاب نکنید.آنها اولیای یکدیگرند و کسانی که از شما با آنان دوستی کنند از آنها هستند . خداوند جمعیت ستمکار را هدایت نمی کند .

(۵۲) کسانی را که در دلهایشان بیماری است می بینی که در ( دوستی ) با انان بر یکدیگر پیشی میگیرند و می گویند : می ترسیم حادثه ای برای ما اتفاق بیفتد.شاید خداوند پیروزی یا حادثه ی دیگری از سوی خود ( به نفع مسلمانان)پیش بیاورد و این دسته از انچه در دل پنهان داشتند پشیمان گردند .

سوره ی مائده

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 18:39  توسط یاسر حنیف  | 

 

 طبقه چهارم یک ساختمان

 

                          

1-         

-        پسر جان، یه وقت جلو بچه ها به من  نگی سردار !

-        حاجی پس چی صداتون کنیم ؟

-        همین جاجی خوبه ؛ بگین حاجی

-        چشم ! میگیم حاجی ، حاج فاضل ؛ خوبه؟

-        یا علی.

2-

طبقه چهارم یک ساختمان بود در یک شب سرد و تاریک در میان انبوهی از ساختمان های هم شکل. یک ساختمان قدیمی که دیوارهایش هنوز سیمانی بود و پر از دستنوشته های مختلف ، یک ساختمان که پله هایش هم اندازه نبود ؛ بلند و کوتاه بود و نوک تیز ، با راه پله ای بسیار باریک در حد دو نفر .

 

از هر طبقه که می خواستی به طبقه ی بالاتر بروی، مجبور بودی چشم انداز مقابل ساختمان را ببینی که زیبا بود ، خنکای نسیم همیشه در آنجا می وزید، مخصوصا صبح ها که علف ها پر می شد از شبنم که به لباست می نشست و صدای خش خش راه رفتن روی شن های درشتی که با هر قدم روی آنها انگار عقب می رفتی نه جلو، ولی باز دلت می خواست روی آنها راه بروی و ساختمان های هم شکل و هم اندازه ای که مودبانه در کنار هم ایستاده بودند ، خبردار.

 

سال ها بود که ایستاده بودند ، در این سال ها تنها چیزی که تغییرشان داده بود گچ کاری دیوارهاشان بود و آدم ها.آدم هایی که دیگر مثل سابق نبودند، قبلا هم آدم هایی اینجا می آمدند و توی این ساختمان ها اتراق می کردند ،یک شب، دو شب، سه شب و یا حتی چند شب و چند هفته و الان هم آدم هایی می آمدند که حداکثر یک شب آنجا بودند و می رفتند، هم آن آدم های قدیمی و هم این آدم های جدید ولی مسیرشان متفاوت بود .

 

طبقه چهارم یک ساختمان بود یکی از همین ساختمان ها تاریک بود، تاریک تاریک . یک نفر به زحمت با نور گوشی موبایلش مسیر را روشن کرده بود تا در آن تاریکی آن جمعیت بتوانند به طبقه ی چهارم برسند.

 

-        میدونید علی جواهری چطور شد "شهید علی جواهری"؟

 

مرد داشت فریاد می زد و می خواست صدایش را همه بشنوند

 

-   برا اینكه یه روز رفت خونه شون، توی آشپزخونه، سرشو چسبوند کف آشپزخونه به مادرش گفت: مامان کف پاتو بذا رو صورت من ، بذا کف پاتو ببوسم ، حلالم کن

 

مرد داشت گریه می کرد ولی نمی خواست کسی ببیند .

 

3-

مرد صحبت کرده بود از صبح تا حالا ، از دیروز تا حالا ، از پریروز که با یچه ها همراه شده بود تا حالا صحبت کرده بود ، حرف زده بود و با زبان بی زبانی عقده های دلش را برای جماعتی که می دانست نمی فهمند او چه می گوید گفته بود .

 

 مرد خسته بود . سال ها بود که خسته شده بود، از زمانی که آن نارفیقان رهایش کرده بودندو رفته بودند. چه شب ها که با هم صبح کرده بودند ،چه درد دل هایی که با هم نکرده بودند ،چه حرف های خصوصی را که در دل شب ها به هم نگفته بودند ، چه شانه هایی را که از نم اشک یکدیگر تر نکرده بودند و چه اشک هایی که در نمازهای شبانه شان برای رفیقانشان نریخته بودند.

 

و مرد خسته بود ، سال ها بود که خسته بود از همان زمانی که آن نارفیقان رهایبش کرده بودند ،اصلا گویی او نبوده اصلا به حساب نیاورده بودندش ،داخل آدم حسابش نکرده بودند .

 

          -  یکی از شهدای دانشگاه خودتون ، شهید شاهمرادی ؛ یه روز یه کوزه ی نصفه از آب ذستش گرفته بود و تکون می داد ، می گفت: ببین فاضل ؛ آدم های خالی سر و صداشون زیاده مثل این کوزه تلق تولوق می کنن ولی اگه کوزه پر باشه ....

 

 4-

مرد دستش را محکم بر روی دستش کوبید ،تاریک بود و سرد، آن جماعت چند دقیقه ای بود که منتظر بودند و مرد صحبت نمی کرد ، می خواستند بشنوند کما اینکه از صبح تا حالا مثل بچه هایی که برایشان قصه های جن و پری می گویند ناباورامنه به حرف هایش گوش داده بودند ، اما مرد صحبت نمی کرد.

 

 نفس عمیقی كشید خواست شروع کند، نتوانست، چیزی بدجوری راه گلویش را بسته بود از پریروز تا حالا خیلی خود داری کرده بود مثل یک مرد یستاده بود و مردانه صحبت کرده بود، متنفر بود از اینکه کسی اشکش را ببیند. مثل آن روزها ،همیشه شوخی و خنده برای روز بود و خالی کردن آوار عقده هایی که بر دل سنگینی می کرد برای شب ها.

 

-   اون روزای اول بود که اولین کاروان راهیان نور آمده بود جنوب ،تو همین فکه ،جلوی همین پاسگاه مریم .پونصد،ششصد تا دانشجو از دانشگاه تهران آمده بودند ،پیاده شدن تا غروب فکه رو ببینن هرکی تو حال خودش بود، تو این بیابونا.خدا را شکر هنوز بین شهدا آبرو داریم . تو همین دشت یه مین زیر پام ترکید .خدا را شکر کسی طوریش نشد ،هنوز بین شهدا آبرو داریم ،بین این پونصد،ششصد تا دانشجو کسی زخمی نشد ، خدا را شکر.

5-

مرد می خواست صحبت کند ، دوباره نفس عمیقی کشید ، در آن تاریکی چشمش به دستنوشته ی روی دیوار افتاد و احمد جلوی چشمش رژه رفت ، چشمش به پاگرد طبقه ی چهارم افتاد و جواد دوان دوان از آن بالا امد ،چشمش را به اتاق سمت چپ دوخت علی بود که داشت آواز می خواند،سمت راست را نگاه کرد محمد حسین بود که داشت با ساکش ور می رفت .

 

مرد چشمانش را بست و شروع كرد ، ناخود آگاه شروع كرد به گريه ،طوري كه شانه هايش مي لرزيد. تاريك بود ،كسي كسي را نمي ديد ولي همه مي دانستند چه كسي دارد گريه مي كند .مرد ابتدا آرام آرام گريه مي كرد، مويه مي كرد، زير لب زمزمه مي كرد احمد كجايي؟ محمد، علي، ياسر، جواد و قطار اسم ها را رديف مي كرد و با هر اسم تازه اي آتشي به جانش مي نشست ،كم كم كار از مويه گذشت ،ديگر داشت هق هق مي كرد ،شانه هايش بدجوري مي لرزيد .

 

-   وقتي احمد نوزاد دوشكا خاموش كن مي خواست كه ما نبوديم، ولي دلمون خوشه كه يه روزي يه جايي توي كانال كوشك يا كاني مانگا يه دستوري داده و ما اطاعت كرديم.

 

خاطرات احمد نوزاد برايش زنده شده بود ، فرمانده اش، فرمانده گردان مقداد، فرمانده اش كه نه دوستش، رفيقش،همدمش ....

 

با همان حال شروع به صحبت كرد:

 

-    اينجا مقر فرماندهي فرمانده ي دل ها احمد نوزاد است .

 

مردانه صحبت مي كرد و صدايي كه چقدر به صورتش مي نشست . هر وقت ياد فرمانده اش را مي كرد بلا استثنا مي گفت : فرمانده ي دل ها احمد نوزاد .

 

خواست ادامه بدهد ،خواست صحبت كند از فرمانده دل ها. هجوم خاطرات توي ذهنش تلمبار شده بود ،نمي دانست از كدام بگويد، طبقه ي چهارم ساختماني ايستاده بود كه وجب به وجب آن با او حرف ميزد،صداي همه ي رفقايش را مي شنيد ،به زحمت بغضش را فرو داد، نفس عميقي كشيد، چند لحظه سكوت كرد، دوباره نفس عميقي كشيد، آرام شده بود، توي اين سال ها ياد گرفته بود كه چطور خودش را كنترل كند، در مقابل آن همه نامردي كه هر روز مي ديد.

 

-    اينجا مقر فرماندهي فرمانده دل ها احمد نوزاد است.

 

مرد تكرار كرد.

 

-    اينجا مقر فرماندهي فرمانده دل ها احمد نوزاد است.

 

نتوانست ادامه دهد.آن جماعت حيران در آن شب سرد در طبقه ي چهارم آن ساختمان سيماني فقط همين يك جمله را از او شنيدند. بقيه ماجراي فرمانده ي دل ها را رد اشك هايي كه بر روي گونه ها جاري شده بود حكايت كرد .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 15:33  توسط یاسر حنیف  | 


... او



ما چنگیم


هر تار از ما دردی سودایی


زخمه کن از آرامش نامیرا ما را بنواز


باشد که تهی گردیم آکنده شویم از والا نت خاموشی .

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 1:23  توسط یاسر حنیف  |