تبليغاتX
حنیف
خواستم چیزی بگویم دیر شد...

گفتم - اما در دلم -




می گفت: این داستان و یا هرچه اسمش را بگذاری که نوشته ای آخرش هیچ ندارد. هیچ چیز را منتقل نمی­کند، فقط یک احساس را نوشته ای که چه؟



جدای از همه ی غلط های نگارشی که دارد، مثلا خواسته ای چه بگویی؟ می خواستی چه پیامی را منتقل کنی؟ این نوشته برای مخاطب هیچ پیامی ندارد.



چه حرفی می خواسته ای بزنی که آن را نوشته ای؟



تازه؛ اینجا و اینجا و اینجایش هم مشکل دارد.چرا این فعل اینقدر تکرار شده ؟ چرا این کلمه را به کار برده ای؟ نقش این حرف در اینجا چیست؟ این جمله فعلش کو؟ می خواسته ای از این آرایه استفاده کنی اما نتوانسته ای و ...



گفتم اما در دلم که این را نوشتم که فقط او بخواند. با اینکه می­دانم نمی تواند بخواند.


گفتم اما در دلم که این را نوشته ام تا حسم را به او منتقل کنم ، فقط او نه کس دیگر.



می خواستم پیامی بفرستم نه برای مخاطب که برای او.



این فعل را اینقدر تکرار کردم، این جمله فعل ندارد، این حرف اضافه است، این کلمه را به کار بردم فقط برای اینکه فکر کردم این طور حسی را که می خواهم منتقل کنم بهتر منتقل می شود نه به مخاطب که به او.



گفتم اما در دلم نوشتم ، اما نه برای اینکه هر کس بخواند، برای اینکه او بخواند، فقط او.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 16:16  توسط یاسر حنیف  | 

سبحان ربی ...

 

این شعر را از اولین مرتبه ای که آن را خواندم تا کنون بارها خواندم و هر بار از خواندنش بیشتر لذت بردم. نمی­دانم به خاطر ترکیب تازه ی آن است که تا کنون ندیده بودم و یا به خاطر همدلی و همدردی با شاعر.

 

 

 

آمد درست زیر شبستان گل نشست

در بین آان جماعت مغرور شب پرست

 

یک تکه آفتاب نه یک تکه از بهشت

حالا درست پشت سر من نشسته است

 

این بیت مطلع غزلی عاشقانه است

این سومین ردیف نمازی خیالی است

 

گلدسته ی اذان و من و های های های

الله اکبر و انا فی کل واد ....مست

 

( یک پرده باز پشت همین بیت می­کشیم)

او فکر می­کنم در این پرده مانده است

 

سارا سلام ... اشهد ان لا اله ... تو

با چشم های سرمه ای ... ان لا اله ... مست

 

دل می­بری که ... حی علی ... های های های

هرجا که هست پرتو روی حبیب هست

 

بالابلند عقد تو را با لبان من

آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست؟

 

باران جل جل شب خرداد توی پارک

مهرت همان شب ... اشهد ان ... در دلم نشست

 

آن شب کبو... کبوتری از بامتان پرید

نم نم نما نماز تو در بغض من شکست

 

سبحان من یمیت و یحیی و لا اله

الا هو الذی اخذ العهد فی الست

 

سبحان رب هرچه دلم را ز من برید

سبحان رب هرچه دلم را ز من گسست

 

سبحان ربی ال... من و سارا ...بحمده

سبحان ربی ال... من و سارا دلش شکست

 

سبحان ربی ال... من و سارا به هم رسید...

سبحان تا به کی من و او دست روی دست؟

 

زخمم دوباره واشد و ایاک نستعین

تا اهدنا ال... سرای تو چیزی نمانده است

 

مغضوب این جماعت پر های و هو شدم

افتادم از بهشت بر این ارتفاع پست

 

یک پرده باز بین من و او کشیده اند

سارا گمانم آن طرف پرده مانده است.

 

(محمد حسین بهرامیان)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 10:28  توسط یاسر حنیف  | 

داستان آن دختر

 

 

 

برای احمد خیاطیان که دنیایی را پیش چشمانم گشود که مدت ها بود فراموشش کرده بودم.

 

نمی دانم این فضا به اندازه ی آن دختر حرمت دارد؟ آنقدر حرمت دارد که برایت قصه بگویم ؟ قصه ی آن دخترک را، می دانم که نشنیده ای, نمی دانی که کیست آن دختر، داستانش را برایت می گویم. داستانم را برایت می گویم.

 

روزگاری قدیم بود شاید به اندازه ی عمر من ده سال کمتر. یک اتوبان بود در یکی از شهرستان ها. یک اتوبان بزرگ که سرعت ماشین هایش سرت را به دوران می اندخت و دو طرف این اتوبان تا چشم کار می کرد جماعت آچار به دست مکانیک را می­دیدی که خیلی شان وارثان به حق اخلاق چارواداران بودند، گناهی نداشتند، می خواستند انتقام شان را از خلق الله بگیرند از خلقی که از خودشان درمانده تر بودند.

 

هوا همیشه ابری بود، حتی در آفتابی ترین روزها. بیابان بود و خاک و اتوبان، ماشین بود و تعمیرگاه و اتوبان، هنوز مثل این پتیاره ی دودآلود تهران " باغ راه " نشده بود، اتوبانی بود که اطرافش یا بیابان بود یا تعمیرگاه، یا آدم بود یا گوسفند.

 

یک مادر بود و یک پسر و یک دختر. پسر هنوز به عقل نرسیده بود، روی شکمش راه می­رفت،  مادر اما از زمانی که شوهرش به زور او را از افغانستان آورده بودتا زمانی که شوهرش مرده بود و تا زمانی که در آن خرابه ی کنار اتوبان روزگار می­گذراند زجر بسیار کشیده بود .

 

به من و تو چه؟ افغانی بودند . نه ؟

 

اما دختر، مدرسه می­رفت . نوجوان بود، هنوز وقتی در راه مدرسه می­رفت, راه نمی­رفت، روی پاهایش می­دوید، می رقصید، هنوز آنقدر بزرگ نشده بود که فرق نگاه ها را بفهمد.

هنوز آنقدر بزرگ نشده بود که بداند سرخی چشم مادرش همیشه از پیاز نیست، هنوز آنقدر بزرگ نشده بود که فرق یک خرابه را که با آجر و حلبی درست شده بود را با یک خانه و یا یک ویلا بفهمد اصلا نمیدانست ویلا یعنی چه؟

هنوز آنقدر بزرگ نشده بود که بفهمد برادرش با سینه های خشک از شیر مادرش چطور سیر می­شود، هنوز انقدر بزرگ نشده بود که ...

 

ولی چرا ! اینقدر بزرگ شده بود که شب ها روی دست های خشکی زده ی مادرش به جای کرم دنبه ی سرخ کرده ی گوسفند بگذارد و روی دست های خودش هم.

 

اینقدر بزرگ شده بود که وقتی به مادرش گفت که این مانتو از بس که آفتاب به آن تابیده رنگش از سیاهی به سفیدی و از سفیدی به سرخی کشیده است و مادرش در جواب سرش را پایین انداخته بودو او فهمیده بود که دیگر نباید چیزی بگوید.

 

به من و تو چه؟ افغانی بودند . نه ؟

 

اینقدر بزرگ شده بود که وقتی همسایه شان با دخترش که او هم همسن او بود آمدند و لباس های اضافه خانه شان را با مقداری غذا به مادرش دادند، خودش را در هفت توی آن خرابه پنهان کند، دختر بود، غرور داشت.

 

لذت دنیا را می برد وقتی صبح های زود، در آن سرما که  دست هایش همیشه ترک می­خورد ، در آن سرما که سوزش تا مغز استخوانش می­رفت، صبح زود زیر چادر مادرش با هم می­رفتند تا ایستگاه اتوبوسی که نیم ساعت به نیم ساعت می آمد و زیر چادر مادر از گرمای او گرم می شد و مادر را با گرمای خود گرم می­کردو می ایستاد  و مادر می ایستاد تا اتوبوبس بیاید و او سوار شود

 

 و شب های زود پاییز وقتی با اتوبوس به همان ایستگاه می آمد و می بایست  در آن ظلمت از کنار آن اتوبان با آن همه آچار به دست و آن بیابان هول انگیز عبور کند، چشم هایش را می­بست و دندان هایش را روی هم فشار می­داد و یک نفس تا خانه شان می­دوید، فقط می دوید.

 

به من و تو چه ؟ افغانی بودند . نه ؟

 

اما هنوز کودک بود، با همه ی سختی ها از دنیا لذت می برد، فکر می کرد همه همین طورند، فکر می کرد همه هر شب نان و پیاز آب پز می­خورند. با وجود آن همه سختی درس می­خواندو چقدر خوب درس می­خواند . می خواست انتقام تمام ناکامی های خودش و مادرش را از درس هایش بگیرد. همیشه ممتاز بود، همیشه اول بود.

 

و هنوز خیلی چیزها را نمی­دانست . هنوز فرق خیلی چیزها را نمی­دانست، هنوز فرق نگاه ها را نمی­دانست، نمی­فهمید، هنوز آنقدر بزرگ نشده بود که بداند همه ی مرد ها برادرش نیستند و همه ی نگاه هایشان نگاه خواهری نیست.

 

 هنوز نمیفهمید که نباید هر لبخندی را و هر زهر خندی را با لبخند جواب بگوید، پاک بود و معصوم، معصوم بود و ساده . هنوز نمی­دانست همه ی آدم ها خوب نیستند، هنوز نمی­دانست که هر دستی که بر سرش کشیده شود مانند دست مادرش از مهر نیست و هر نگاهی که با لبخندی همراه باشد مانند نگاه مادرش نیست، هنوز نمی­دانست که همه ی مردها برادرش و یا پدرش نیستند و همه ی نگاه هایشان نگاه خواهری نیست.

 

هنوز نمی دانست که آن جماعت آچار به دست چرا اینقدر به او محبت می­کنند، هنوز نمی دانست که آنها را نباید با پدرش یا برادرش اشتباه بگیرد، هنوز نمی­دانست که جواب هر لبخندی لبخند نیست .

 

هنوز ...

 

باز هم بگویم؟ به قول احمد تف بر ما، تف برما، تف بر ما، تف بر ما، تف بر ما ....

 

به من و تو چه ؟ افغانی بود. نه ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 10:29  توسط یاسر حنیف  | 

 

براي پدرم كه مثل آب، روان بود ...

 

 

مرد پنج انگشت دستش را باز و بسته مي كرد، درد مي كشيد. دنبال راهي بود كه از اين درد كه راه نفسش را بسته بود بگريزد. دستش را مشت مي كرد و باز مي كرد و دوباره مشت مي كرد. انبوه آرزو ها يي كه پيش چشمش رژه مي رفت آزارش مي داد.

 

مرد بسيار زحمت كشيده بود ، در طول 50 سال نه 51 سال عمرش بسيار بيشتر از آنكه در توانش بود ، عذاب كشيده بود ، يك تنه و هميشه همه ي آن درد ها را براي خودش نگه داشته بود ، كسي نمي بايست خبر دار شود.

 

پسرش را صدا زد ، از او خواست تا جلوي پدر خم شود، پسر دليل اين كار را نفهميد .

 

پسر در خيالش هم نمي گنجيد كه ممكن است براي پدرش مشكلي پيش آيد ، پدر آنقدر همه چيز را عادي جلوه داده بود كه جايي براي نگراني باقي نگذاشته بود .

 

هميشه تصويري كه از او به ذهنش مي آمد مردي خندان بود كه چقدر خنده به چهره اش زيبا مي آمد .

صورتي گرد و چاق با سري كه در ان يك دسته مو از ايام جواني به يادگار مانده بود با چشماني گرد كه وقتي خشمگين مي شد چقدر جذبه داشت و وقتي مي خنديد انگار تمام دنيا در آن چشمان مي خنديد.

 

پسر از هرچه صورت گرد با ريش هايي كه هميشه كوتاه بود و هنگام بوسيدنش به صورتت فرو مي رفت و از هرچه سر بي مو و چشم گرد بود لذت مي برد.تجسم پدرش بود،تجسم تمام پشتوانه اش ، تجسم تمام مهري كه مردانه در دلش نگه داشته بود وبروز نمي داد ، نگه داشته بود براي يك روز كه همه را يكجا به پدر تقديم كند .

 

ولي پدر خسته بود، مدت ها بود كه خسته بود، از ان زماني كه آنقدر غصه ها بر قلبش فشار آوردند تا ديگر نتوانست آنها را بروز ندهد و قلب براي اولين بار مدتي هرچند كوتاه ايستاده بود ولي به خير گذشته بود .

 

پدر خسته بود ، مدت ها بود كه خسته بود از ان زمان كه ديگر لب به اميد باز نمي كرد ، از آن زمان كه ديگر غم ها راه گلويش را بسته بود، از ان زمان كه قلبش براي دومين بار و باز هرچند كوتاه ايستاده بود ولي باز به خير گذشته بود .

 

ولی براي پسر همه چيز خوب بود، هيچ چيز غير ممكن نبود،مطمئنا فردا روزي بهتر از ديروز بود چون پدر اينگونه مي گفت، چون آن همه غصه ي تلمبار شده درون قلبش راهي براي بيرون رفتن نمي يافتند .

 

پدر خسته بود، مدت ها بود كه خسته بود، اين بار اما ديگر قلب ياراي ادامه دادن نداشت، كم آورده بود ، هرچه مرد مي ايستاد و مقاومت ميكرد ولي گويا قلبش ديگر توان نداشت ، تسليم شده بود .

 

مرد پسرش را صدا زد،از او خواست تا خم شود،جلوي پدر، پسر دليل اين كار را نمي فهميد، پدر روي تخت نشسته بودبا قلبي كه ديگر ياراي ادامه دادن نداشت و پسر در مقابل او خم شده بود همچون تكيه گاهي كه پدر بتواند به ان تكيه كند ، دست خود را بر آن تكيه دهد، سر خود را روي دست هاي خود بگذارد و سير گريه كند.

براي اولين بار و براي آخرين بار.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:18  توسط یاسر حنیف  | 

 

 

" چقدر خدا نزديك بود"

 

با خود مرور مي كردم خاطرات شكست را، خاطرات نابودي را، كه تا مرز نابودي رفت و برگشت. به قول دوستي، كار ما بارها تا مويي نازك پيش رفت ولي هيچ گاه اين مو پاره نشد .

 

و اكنون بعد از پشت سر گذاشتن آن همه مشقات ، بعد از سپري كردن روزهايي كه تاب تحملشان ،اكنون برايم خارج از حد طاقت انسان مي نمايد، بعد از آن شب ها، شب هايي كه سياهي ظلمتشان چنان گلويم را مي فشرد كه راه نفس بسته مي شد و تاريكي آن چنان به چشم هايم فشار مي آورد كه اميد ديدن هر روزني از نور و اميد برايم چون سرابي واهي مي نمود،

 

بعد از صحبت هاي بي شمار با خلقي كه مرا نمي فهميد و دردم را نمي دانست بعد از آن روز كذايي كه اكنون هم هر گاه به يادش مي افتم بي اختيار ردي بر روي صورتم بر جاي مي ماند از اشك، آن روز كذايي كه تمام دنيا و آرزو هايم بر سرم آوار شد و در جواب شانه هايي كه مي لرزيد، آن مرد از همه جا بي خبر كه از بد حادثه پايم به اتاقش و زندگي ام به دستور او كشيده شده بود، در برابر آن شانه هاي لرزان با دوستش از ببر مازندران صحبت مي كرد.

 

خدايا چگونه گذشت اين روزها ؟ و آنچه برايم به خوبي به يادگار مانده است جمله اي بود كه در منتهاي عجز از عمق وجود بر لبم جاري شد كه : الهم عجل لوليك الفرج . خدايا او را برسان كه فرج من و ما در دست اوست.

 

و اكنون كه مي نگرم به آنچه بر سرم گذشت از التماس به خلقي گنگ كه مرا در چهارچوب آيين نامه هايشان مي ديدند و آن نامه ها كه :

 

جناب آقاي دكتر .... معاونت محترم ....

  با عرض سلام و احترام . احتراما به عرض ميرساند كه اين جانب ....

 

و فهميدم كه مي بايست عنوان نامه را عوض كرد . عنوان نامه را مي بايست از زمين به آسمان منتقل كرد، به سمت اويي كه اين همه تكلف برايش بي معني است. و با خود فكر مي كنم كه پروردگار در اين دو سال چه مي خواست با من بگويد؟ آن حرف كه مي بايست مي فهميدم و نمي فهميدم چه بود ؟ در ذهنم جوابي برايش يافته ام كه اميدوارم چراغ راهم شود .

 

و باز هنگامي كه به اين دو سال سراسر رنج و محنت مي نگرم چيزي مي درخشد در تاريك ذهنم . چيزي چنان درخشان كه قابل انكار نيست و آن اينكه در سراسر آن همه رنج چقدر خدا نزديك بود ، آنقدر نزديك بود كه گاهي دلم برايش تنگ مي شود كه اي كاش آن همه محنت جان سوز ادامه پيدا مي كرد ولي خدا به همان اندازه ي سابق نزديك بود.

 

 چقدر خدا نزديك بود ...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 19:43  توسط یاسر حنیف  | 

 

 

 

 

" يابن آدم خلقت الاشياء لاجلك و خلقتك لاجلي"

 

يعني:

 

  اي پسر آدم، همه چيز را براي تو آفريدم و تو را براي خودم آفريدم

 

تو و قلب تو يكي از نواميس الهي هستيد؛

 

حق تعالي غيور است نسبت به ناموس خود؛

 

اينقدر پرده دري مكن به ناموس حق تعالي؛

 

 دست درازي روا مدار .

 

بترس از غيرت حق تعالي كه تو را در اين عالم همچنان رسوا كند

 

كه هرچه خواهي اصلاح كني نتواني.

 

                      "حضرت روح الله"

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 20:49  توسط یاسر حنیف  |