تبليغاتX
حنیف
خواستم چیزی بگویم دیر شد...

و اشک هایم را برایتان هدیه خواهم آورد...

 

 

 

 

دلم را در قطره قطره اشك هايم خلاصه مي كنم و برايتان هديه خواهم آورد.

 

دردهايم را به درد هايتان گره ميزنم و اشك هايم را برايتان هديه خواهم آورد .

 

قلبم را مجبور ميكنم تا با ياد تان بزند و نفسم را نگه ميدارم تا شما اجازه دهيد و آنقدر نامتان را خواهم برد تا نفسم بوي شما را بگيرد و...  اشك هايم را برايتان هديه خواهم آورد.

 

دست هايم و پاهايم را مجبور مي كنم كه در هر قدمي به دنبال رد پاي شما باشند و...اشك هايم را برايتان هديه خواهم آورد.

 

جواني ام را نذر شما ميكنم نذر نفس هاي شما ، نذر قطره قطره قطره خوني كه از سينه تان چكيد ، در آن روز ، در آن محشر ، در آن قيامت نزديك و...اشك هايم را برايتان هديه خواهم آورد.

 

چشم هايم را و چشم هايم را .....

                                        و اشك هايم را برايتان هديه خواهم آورد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 17:4  توسط یاسر حنیف  | 

تقصیر من نبود

 

 

 

آن موقع كه رفتي 5 سال بيشتر نداشتم. نمي دانستم، نمي فهميدم، نمي شناختمت. سال ها گذشت بي حضور تو. در فضايي بزرگ شدم كه ميراث خوارانت ساخته بودند، در فضايي كه ديگر كم كم بوي تو را نداشت اصلا نبودي، به حساب نمي آمدي.

 

تا بزرگتر شدم.

 

اولين چيزي كه نظرم را گرفت، نگاه تو بود. آن نگاه سرد و خشمگين كه هميشه با تو بود و چقدر خوب بود، آدم را ياد مردي و مردانگي مي انداخت، ياد غيرت و درد. هر وقت مردان مردي فراموش كرده را مي ديدم و دلم مي گرفت نگاه به صورت تو و آن چشم هاي خشمگين و نافذ كافي بود تا دلم باز شود تا دوباره يادم بيايد كه همه مثل هم نيستند كه مي شود و بوده اند كساني كه با ديگران فرق داشته اند و در قامت مردي زيسته اند.

 

بزرگتر شدم.

 

اين بار چيزي كه نظرم را گرفت جملاتت بودند. همان جمله هاي تكراري كه به زور و زحمت در كتاب معارف دوره دبيرستان حفظ مي­كردم براي امتحان كه : اگر مستكبران عالم بخواهند در مقابل دين ما بايستند ما در مقابل تمام دنياي آنها خواهيم ايستاد.

 

آن موقع ارزش اين كلمات برايم روشن نبود، جمله هايي بودند براي حفظ كردن و بعد وقتي بزرگتر شدم و خواندم، وقتي كلمه هاي مستضعفين و مستكبرين و پابرهنه ها و مرفهين بي درد و اسلام آمريكايي و اسلام ناب محمدي را شنيدم ديگر برايم يك كلمه نبودندكه دنياي از معنا بود.

 

تا بزرگتر شدم و

 

اين بار تو را مي­ديدم بر صفحه­ي تلويزيون كه براي مردمي كه عاشقانه برايت شعار مي­دادند و فرياد مي­زدند و همديگر را هل مي دادند، آرام آرام فقط دست تكان مي دادي همين ! بدون هيچ حسي در نگاهت  خيلي آرام و معمولي. من اگر جاي آن مردم بودم حداقل انتظارم، يك لبخند بود در برابر آن همه ابراز احساسات؛ ولي تو سرد و بي­روح فقط دست تكان مي دادي و دانستم كه همه ي عظمت تو در همان بود كه جز خدا ديگران برايت مهم نبودند، اصلا به چشم نمي آمدند، همين مردم اگر همه شان بر سرت فرياد ميزدند و فحشت مي­دادند باز تو كار خود را مي­كردي چرا كه براي مردم كاري نمي­كردي كه منتظر تحسين يا تنفرشان باشي.

  

تا بزرگتر شدم و

 

اين بار خواندم كه سربازانت در محاصره ي دشمن بعد از چند روز گرسنگي و تشنگي و تحمل زخم و جراحت زير آفتاب و روي آن رمل هاي تشنه در فكه، در آخرين نفس هايشان در آخرين لحظات زندگي شان كه هر كسي كه باشد ديگر چيزي براي از دست دادن ندارد، كه هر كس باشد آن چيزي را كه در اعماق وجودش بوده و هميشه همراهش بوده و ناب ترين و خالص ترين حرف زندگي اش را مي زند، و گفته بودند كه سلام ما را به امام برسانيد و بگوييد كه ما تا آخرين نفس ايستاده ايم .

 

و وقتي كه  بزرگ سربازت كه الحق شبيه ترينشان به تو بود ، آن حيدر رزمندگان ، احمد متوسليان بعد از فتح خرمشهر، بعد از آن همه خون دل و درد و رنج كه به زبان نمي آيد همه ي شيريني فتح خرمشهر را در بيان براي همرزمانش اين گونه توصيف كرده بود كه؛ وقتي خبر فتح خرمشهر را به امام دادند، امام لبخند كوچكي زدند و اين لبخند براي ما از همه چيز با ارزش تر است .

 

تو چه كردي با ان نسل كه اين گونه عاشقت بودند؟ تقصير من چه بوده كه باز هم مثل بسياري جاهاي ديگر نبودم، تقصير من چه بوده كه وقتي رفتي فقط پنج سال داشتم؟ تقصير من چه بوده كه نبودم و نديدمت و نفست به من نخورده تا اين روح مرده زنده شود؟

 

تا باز هم بزرگتر شدم و

 

 در شب عاشوراي امسال در بيت خلف صالحت، زماني كه حاج سعيد شروع به خواندن " ياد امام و شهدا .... "كرد و اصلا هم زيبا نخواند؛ نگاهم فقط به آقا بود، فقط به او نگاه مي كردم كه چطور منقلب شده بود ، چطور اشك مي­ريخت ، چيزي كه برايم  تازگي داشت و نديده بودم. كه آري مثل اينكه آقا هم مدتي است طولاني كه ياد امام و شهدا را كرده و دردشان بر دلش سنگيني مي كند كه اين طور بي اختيار اشك مي ريخت كه چه زماني به آن قافله خواهد پيوست ؟

 

اماما: زماني كه تو رفتي من پنج سال بيشتر نداشتم ولي الان بزرگ شده ام و به تو نياز دارم ، اماما من يتيمم، داغ يتيمي بد دردي است ، اما تقصير من نبود. تقصير من نبود كه وقتي رفتي من پنج سال بيشتر نداشتم ... .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 19:52  توسط یاسر حنیف  | 

 

برای شیر در زنجیر

 

 

یادم می آید طوماری بلند به ارتفاع چندین متر آماده کرده بودیم، آنقدر بلند که مجبور شدم بروم روی پشت بام مسجدالشهدای دانشگاه و از روی پشت بام آویزانش کنم که تازه برای قسمت امضاهایش مجبور شدیم میز بگذاریم و ...

 

3 طومار بود متن هر سه تقریبا یکسان بود یکی به حضرت آقا، یکی به سازمان ملل و سومی هم به وزارت امور خارجه.

 

یادم می­ آید بعد از آنکه کلی با زحمت  آویزانشان کردیم، دختری آمد و ابتدای آن را خواند که خطاب به رئیس سازمان ملل خواسته شده بود که برای آزادی چهار دیپلمات ایرانی در بند رژیم صهیونیستی کاری بکند، خواند و گفت که این که به مار ربطی ندارد و خودکاری را که برای امضا برداشته بود انداخت و رفت.

 

می خواستم بگویم نامسلمان! اگر به ما ربطی ندارد پس به که مربوط است؟

 

می خواستم بگویم که هیچ چیز هم که نباشد حاج احمد دانشجوی همین دانشگاه بوده، دانشجوی علم و صنعت . بیچاره حاج احمد که آنقدر مظلوم است که باید برایش، برای عظمتش از اینکه دانشجو بوده و مهندس !!! بوده خرج بکنی.

 

نمی دانم از کجا بگویم؟

چند سال به طور پیگیر دنبال این قضیه بودیم و از خودم تعجب می کنم که چه ساده فراموش کرم و چه ساده راهی را که چقدر در آن زحمت کشیدیم و خون دل خوردیم و انگ و تهمت شنیدیم رها کردم .

 

خسته شده بودم . خسته. بیشتر از همه از این همه آدم مدعی ، از آنهایی که بسیاری شان دست پرورده ی احمد متوسلیان بودند .

 

با چه خون دلی اردوی غرب برگزار می کردیم، 500 نفر از سراسر ایران ، 15 اتوبوس در عین سرمای کردستان. شوخی نیست! یک عده دانشجو که از همه چیزشان زده بودند، واقعا از همه چیزشان ، از زندگی شان مایه گذاشته بودند و آمده بودند پای کار .

 

چقدر در به در دنبال پولی بودیم تا روی پا بایستیم، تا بتوانیم ادامه دهیم، ابتدای کارمان بود، تازه دانشجو شده بودیم و کله مان داغ بود. نمی دانستیم که بعد از این باید جواب پس بدهم که چرا وارد این کار شده ایم . اصلا به شما چه ؟ تویی که اصلا حاج احمد را ندیده ای .

 

خدا دولت خاتمی را رحمت کند ، در آن زمان برادران سپاهی و بسیجی احساس خطر می کردند و نه به خاطر حاج احمد که به خاطر خودشان که کاری بشود و در فضای دانشگاهها کار فرهنگی !!! در ارتباط با شهدا !!! انجام شود . آن هم با هزار زور و زحمت و با ساعت ها پشت در ماندن و راه ندادن و سردواندن ، کمکی می کردند.

 

آنها که هنوز در هوای حاج احمد بودند مایه می گذاشتند و یا اینکه حداقل سر کارمان نمی گذاشتند .

 

دولت که عوض شد آقایان احساس کردند که مملکت در دستشان قبضه شده و دیگر نیازی نیست عده ای دانشجوی بی کار! دنبال این چیزها باشند، کار فرهنگی می خواهید ؟ بیایید خودمان برایتان انجام می­دهیم!

 

جمعی بودیم. هر کس از جایی. بیشتر بچه ها از دانشگاه آزاد بودند و همیشه برایم جالب بود که در فعالیت های خارج از دانشگاه دانشجویان دانشگاه آزاد چقدر فعال ترند .

 

کار می کردیم و چقدر فکر های بزرگی در سر داشتیم، فقط نزدیک به صدها متر طومار امضا جمع کردیم از دانشگاهها، از دانشجویان و محور همه ی کارهایمان هم حاج احمد بود .

روزها را می­شمردیم که مثلا امروز هشت هزار و دویست و چندمین روزی است که آنها در اسارتند .

چقدر فکر کردم به اینکه اگر حاج احمد آزاد شود و بیاید چه خواهد کرد و چه خواهد گفت ؟

 

رفقایش و همرزمانش که خودشان هم نمی دانستند که چه کار باید بکنند . یکی می گفت خیالتان راحت کشته شده اند. یکی می گفت که نه یکی کشته شده و سه نفر زنده اند. یکی می­گفت اصلا اگر اسیرند همان بهتر که نیایند که اگر حاج احمد بیاید و او ضاع الان را ببیند در خانه دق می کند و دیگری می گفت که نه! هر چهار نفر زنده اند و چه و چه و چه.

 

آخرین کار بزرگمان سفر به لبنان بود، آنجایی که گفتیم خودمان می رویم و مسئله را پیگیری می کنیم و جماعتی 40 نفره را راه انداختیم و رفتیم و چه سفری بود!  

 

کار بزرگی که هر کسی جرئت نمی کرد حتی به آن فکر کند . کاری که تنها با مغز های معیوب! ما می­شد انجام شود. یادم می آید آن ابتدای کار که شروع کردیم نه تنها پولی نداشتیم که به شدت بدهکار هم بودیم . نمی­دانم ! نمی­دانم چه شد و چه گذشت و ما توانستیم بعد از 5 ماه زحمت آن اردو را برگزار کنیم که الحق بسیار عالی برگزار شد، جدا از همه ی خون دل هایی که خوردیم و حرف های درشتی که شنیدیم که اینجا مجال و جای گفتن آن نیست .

 

مسافرتی که در روز آخر حضورمان در لبنان تبدیل به خاطره ای فراموش نشدنی شد و در عین ناباوری توانستیم به دست بوس رهبر مقاومت حزب الله  سید حسن نصرالله برویم و رفتیم و گفتیم و گفت که تنها راه آزادی این 4 عزیز گرفتن اسیر از اسرائیل است و بس، حرف اول و اخر را زد. کاری که کسی جز خودش و سربازانش جنم انجام آن را نداشتند.

 

سفری بود به یاد ماندنی که اگر توفیق باشد خاطراتش را خواهم نوشت .

 

چیزی که باعث شد دوباره آن خاطرات برایم زنده شود این بود که مطلبی را در وبلاگ یکی از دوستان خواندم و ناگهان به یادم آمد که روزی ، روزگاری تمام دغدغه ام این بود و بر سر آن چه خون دل ها که نخوردم و اکنون چه راحت و چقدر ساده آن را فراموش کرده ام .

 

از این پس بیشتر خواهم نوشت برای حیدر رزمندگان ، برای شیر در زنجیر ، برای احمد متوسلیان که در این روزگار بی­غیرتی اسوه ی غیرت است برای ما و برای مردمی که مدت ها است خیلی چیزها را فراموش کرده اند. از بعد از قطعنامه تا اکنون. خواهم نوشت که چقدر سنگین شدیم، آنقدر که نمی توانیم خودمان را تکان بدهیم .

 

پس از این بیشتر خواهم نوشت  برای او. برای احمد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 15:46  توسط یاسر حنیف  | 

 

سلام مادر . پرفروغ باد نام شما !

 

سلام مادر،

 

 استادی می گفت که گریه برای حضرت عباس آسان است . ان شاه آنقدر کرم داردو مصیبت آنقدر بزرگ هست که همیشه نام اباالفضل با نم اشکی که از گوشه ی چشم سرازیر شده عجین باشد.

 

اما گریه برای مادر این گونه نیست . اجازه می خواهد ، حرمت دارد ، مادر حریمی دارد که وارد شدن به آن را به هر کسی و به هر ناکسی اجازه نمی دهند.

 

برای نگاه ، اول باید محرم شوی .تازه نگاه به خلق الله چه رسد به حریم مادر . حریمی که هر کس را راه نمیدهند.

 

چقدر از شهدا به عشق اینکه در روز قیامت با مادر محرم باشند با دختران سیده ازدواج کردند و مادر چقدر به شهدا نزدیک بود. مادرشان بود دیگر.

 

نگاه کن چطور گستاخانه می گویم مادر . نگویم چه کنم؟ مادر ما یتیمیم . ما مدت ها است که یتیمیم.

 

مادر بارها خواستم برایت گریه کنم اما نشد. بسیار روضه شنیدم . خواستم گریه کنم اما نشد. دریغ از حتی یک قطره. همیشه حرف ان استاد به یادم می آمد که گریه برای مادر کار هر کسی نیست. اجازه نمی دهند .

 

چه بگویم مادر؟ از کجا ؟

 

انگار سنگ صبوری پیدا کرده باشی تا عقده هایت را باز کنی ، تا سرت را روی زانویش بگذاری و های های گریه کنی از درد غربت از اینکه من هم غریبم . اما غربت شما کجا و غربت من ؟

 

سلام مادر. مادری کن در احوال این پسر. مادری کن در احوال زار پسری که گم شده . مثل مادر گم کرده ها ، مثل مادر مرده ها ، گریه می کند ، زار می زند مادرش را می خواهد. دنبال شما می گردد . دستم را بگیر از این بازار مکاره از این واویلای هوای نفس از این فراموشی  از این ...

 

( هیهات که بیش از این مجالم نیست هیهات که بیش از این نمیتوانم هیهات ...)

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 23:26  توسط یاسر حنیف  | 

شب بخیر اخوی !

 

 ۱- كار فرهنگي :

 

اصولا كار فرهنگي بسيار خوب و لازم و ضروري است. ما در جامعه اي زندگي مي­كنيم كه به كار فرهنگي نياز داريم، كار فرهنگي يكي از ضروريات جامعه امروز است، يعني ما بدون كار فرهنگي نمي توانيم ادامه بدهيم و زنده بمانيم كما اينكه بدون هوا هم نمي توانيم زنده بمانيم، پس مي بينيد كه كار فرهنگي چقدر خوب است آنقدر كه مثل هوا لازم است .

 

كسي كه در باب ضرورت كار فرهنگي شك ندارد . كار فرهنگي آنقدر خوب و آنقدر لازم است كه كسي شك نداشته باشد . تازه اگر سميناري همايشي برنامه اي گذاشته شود و پيرامون زواياي مختلف كار فرهنگي بحث شود بسيار بهتر خواهد بود .

 

تلويزيون و صدا و سيماي ضرغامي هم مي­تواند در اين زمينه پيشتاز باشد و در برنامه هاي تلويزيوني خود در مورد لزوم كار فرهنگي صحبت كند .

 

اصولا جامعه ي ما حتما به كار فرهنگي نياز دارد، بايد كار فرهنگي بشود بايد كار فرهنگي انجام شود و بايد مسئولان امر در اين زمينه دغدغه داشته باشند و كار فرهنگي بكنند كما اينكه كار فرهنگي در دوران سردار سازندگي شروع شد و در دوران توسعه ي سياسي و همه جانبه ي ايران در سال هاي دوم خرداد به نقطه ي اوج و كمال خود رسيد .

 

به همين متن هم اگر توجه كنيد خواهيد ديد كه كار فرهنگي چقدر لازم و خوب است. ما بايد كار فرهنگي بكنيم ، بايد كار فرهنگي بشود، بايد كار فرهنگي انجام بشود. اصولا فرق كار فرهنگي با بقيه كار ها اين است كه اين كار بايد بشود. همه ي ما مي­دانيم كه كار فرهنگي خوب است و بايد انجام بشود مسئولان هم مي­دانند كه كار فرهنگي خوب است و بايد انجام شود و اصولا كسي منكر اين معنا نيست كه كار فرهنگي لازم است و خوب است و ضروري است و بايد انجام شود .

 

ما موافقيم كه كار فرهنگي انجام شود ، قبل از اينكه هر كاري انجام شود بايد كار فرهنگي انجام شود.

اگر قبل از اينكه كار فرهنگي انجام شود كاري شروع شود مطمئنا ان كار خوبي نيست چرا؟ خب معلوم است چون قبل از آن كار فرهنگي نشده است پس بايد همه دست به دست هم بدهيم و كار فرهنگي بكنيم مثل اين بيست و چند سال كه دست به دست هم داديم و چه كار ها كه نكرديم .

 

الان به متن جامعه كه برويد خواهيد ديد كه همه موافق كار فرهنگي اند. هم از سوسول ها و فكلي ها و هم از متدينين و مذهبي ها همه مي­گويند كار فرهنگي بكنيد. خيلي خوب است كار فرهنگي. واي اگر روزي كار فرهنگي تعطيل شود ، ما الان نياز مبرم داريم به كار فرهنگي. همه بايد كار فرهنگي بكنند چرا كه لازم است و خوب است و ضروري است . پس بياييد همه با هم كار فرهنگي بكنيم چرا كه كار فرهنگي كار بسيار خوبي است .

 

۲- خوشا به غيرت شما سردار.

 

اصولا انسان بايد به جايي تعلق نداشته باشد تا بتواند كار هاي بزرگ انجام دهد. تعلقات دست و پاي انسان را مي­بندد ، افق هاي پيش رو و مراتب ترقي پاي انسان را در انجام وظيفه اش سست مي­كنند كه مبادا خللي ايجاد شود در مراتب رشد و سعادت .

 

كاري كه امروز سردار احمدي مقدم مي­كند كاري است كه قطعا از عهده ي سردار كاپيتان دكتر خلبان قاليباف بر نمي آيد و سردار كاپيتان دكتر خلبان قاليباف صد بار ديگر هم كه رييس نيروي انتظامي شود جنم انجام چنين كارهايي را ندارد. ايشان بيشتر در حوزه ي زيبايي شناختي نيروي انتظامي در انتخاب نوع الگانس ها تبحر دارند.

 

در بخش قبل ديديم كه چقدر كار فرهنگي لازم است ! بحثي كه هميشه تا پاي برخورد هاي نيروي انتظامي پيش مي آيد از جانب مخالفان همچون علم يزيد بالا مي رود كه كار فرهنگي بكنيد.

 

كسي جلوي شما را نگرفته . بسيار خوب ، كار فرهنگي بكنيد. آن ناروزنامه نگاري كه در روزنامه ي خود جز در راه اشاعه ي لجنزاري كه در آن دست و پا مي زند به مخاطبان خود كاري نكرده است ؛

- بي ادبي است - بي جا مي­كند حرف از كار فرهنگي بزندو اينكه چرا اين گونه برخورد مي شود .

 

مي گويند اين كار باعث مي شود كه فساد دروني شود . شب بخير اخوي ! فساد مدت ها است كه دروني شده است . و به مدد دولت آن سيد خندان اين فساد دروني آثار نكبت بار خود را بيروني كرده و پاشيده به سرتاسر اين شهر دود آلود .

 

آن وقيحاني كه آزادانه برسر چهار راه ها بر سر قيمت چانه مي زنند اگر نيروي انتظامي برخورد نكند در اثر كار فرهنگي صدا و سيماي ضرغامي ناگهان متحول شده و توبه كرده و دست از كار هاي گذشته شان بر مي دارند .

 

شب بخير اخوي !

 

حقا كه اگر در ميان مديران جمهوري اسلامي چند نفر مرد پيدا مي شد كه بر سر ايمان خود بايستند اوضاع بسيار بهتر از اين بود.

 

اگر زمانه به دست مخنث ها و فيمينيست ها و دوم خردادي ها و مردان مردي فراموش كرده و زنان از عقده ي حقارت خفه شده بيفتد روزگاري خوش در انتظار ماست كه فكر مي كنم چند سال ديگر نيروي انتظامي بايد براي اضافه كردن چند سانت به ارتفاع دامن هايي كه معلوم نيست تا كجا بالا خواهد رفت چانه بزند .

كاري كه امروز سردار احمدي مقدم مي كند به اين خاطر بسيار در چشم نمود پيدا كرده است كه عده اي وظيفه شان را انجام نداده اند .

 

سلسله مراتبي بايد طي مي شد و هر كس مي بايست وظيفه اش را انجام دهد . همه ي دستگاهها تعطيل بوده اند و نكرده اند و افتضاح به قدري گسترش پيدا كرده است كه نيروي انتظامي دانسته است كه زمان ورود به اين عرصه براي او فراهم شده است .و گناه هر آن چه كه نا خواسته در اين ميان اتفاق مي افتدبه عهده ي كساني كه خيانت كرده اند و وظيفه شان را انجام نداده اند .

 

مدتي است كه از شروع اين طرح مي گذرد، علت اينكه براي ان نوشتم اين بود كه بايد غيرت و مردانگي را ستود و اينكه در سايت هاي آن جماعت مخنث گربه رقصاني جديدي را ديدم كه نيروي انتظامي زني بدحجاب را در ميدان هفت تير مورد ضرب و شتم قرار داده ناخود آگاه ياد ايام دوم خرداد افتادم آن اوايل كه خانمي در همه ي ميتينگ ها و سخنراني ها حضور فعال داشت و هر دو هفته يكبار سقط جنين مي كرد به خاطر حمله ي انصار حزب الله ... و ..

 

خوشا به غيرت شما سردار و بدانيد كه مردانگي است كه باقي مي ماند .

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 15:40  توسط یاسر حنیف  |