|
خواستم چیزی بگویم دیر شد...
|

با دست های کوچک خود راه گریه بست
تا اینکه اشک آمد و بر گونه اش نشست
آنقدر گریه کرد که افتاد روی میز
مانند یک پرنده ی کوچک دلش شکست
این بار با "ستاره" و "شب" جمله ای بساز
سارا اشاره کرد به آن راه دور دست
- ده سال می شود- پدرم رفته آسمان
خانوم اجازه! رفته ولی برنگشته است!
خانوم خنده ای زد و پرسید دخترم
در جمله های ناقصت اصلا ستاره هست؟
ترسیده بود نمره اش این بار کم شود
خانوم .... شب .... دو مرتبه بالا گرفت دست
خانوم اجازه! صبح و شب ما یکی شده
خانوم اجازه! خانه ی ما بی ستاره است...
مریم سقلاطونی
خنده هايمان يادت هست؟

براي ابراهيم عزيز كه در غم از دست دادن دردانه ي زندگي اش – مادرش- عزادار است.
ابراهيم ! صداي مادر خوب است .
قطره، قطره، قطره...
ابراهيم خنده ي مادر دلنشين است.
دانه، دانه، دانه...
ابراهيم ! نگاه به چشم هاي مادر آرامت مي كند.
اشك، اشك و باز هم اشك...
ابراهيم ، خنده هايمان يادت هست؟ داستانمان يادت هست ؟ شباهت هايمان و سرنوشتي كه داشتيم و داستاني كه بر تو گذشت و داستاني كه بر من گذشت و داستاني كه بر ما گذشت؟
خنده هايمان يادت هست؟ و امروز و امشب از پس آن خنده ها ي با هم گريه كرديم با هم.
ياد خودم افتاده بودم، ياد مصيبت و چقدر دلم گرفته بود و چقدر دلم هواي تو را داشت و چقدر مي دانستم كه چه ميگذرد بر احوالت.
يادم رفته، آن زمان كه دردانه ي زندگي ام ، پدرم ، رفت . چقدر حسي شبيه آن شب داشتم كه با تو گريه كردم و چقدر اشك هايم مال خودم بود و چقدر دلم براي آن طور هق هق كردن تنگ شده بود.
ميدانمت، تو را مي فهمم، ابراهيمي شده اي در آتش . بسوز برادر بسوز كه اكنون زمان سوختن توست تا گلگون شوي .زمان خاكستر شدن توست تا دوباره جوانه بزني.
راستي ابراهيم مي داني اين روز ها چقدر خدا به تو نزديك است ؟ همان جا كنار همان دلي كه بدجور شكسته است و نگاه ميكند به آن اشك هايي كه در تنهايي و درد، دانه دانه دانه جاري ميشوند. حضورش را حس ميكني؟
راستی اگر امشب باز هم به ياد مادرت گريه كردي سلام من را هم به خدا برسان.