|
خواستم چیزی بگویم دیر شد...
|
سلام .
اینجا مدینه است و تمام آن در یک کلمه خلاصه شده : غربت و مظلومیت.
نایب الزیاره همه هستم.ان شا الله.
رفقا حلال کنید

یادم می آید سال 82 بود.اولین سال دانشگاه .اردوی تشکیلاتی بسیج بود در مشهد مقدس. و من برای اولین بار بعد از 19 سال به مشهد می آمدم. برای اولین بار.
و می گویند اما رضا (ع) کسانی را که برای اولین بار به زیارتش می روند را به طور خاص تحویل می گیرد و آن شاه آنقدر در آن سفر لطف کردکه هنوز یک هفته از بازگشتم از مشهد نگذشته بود که عازم کربلا شدم .
در اولین سال پس از سقوط صدام، در اولین سال اشغال عراق و رفتیم و چقدر بی در و پیکر بود و چقدر لذت داشت، سفری که خاطره ی آن هیچ گاه از خاطرم نخواهد رفت.
مرز شلمچه و بعد بصره و نجف و حرم حضرت امیر که چقدر کوچک بود و چقدر بزرگ بود و بعد از آن در آن صبح فراموش نشدنی بعد از نماز صبح به کربلا رسیدیم،
روز عاشورا بود و ما در کربلا بودیم در بین الحرمین که بعد از 37 سال آزاد شده بود و آن روز عاشورا بود و آن جا کربلا، و ما و من چقدر پاک تر از الان بودم و چقدر دلم صاف تر بود، و رفتیم و به حرم حضرت عباس (ع) رسیدیم و ادب را رعایت کردیم وبه حرم امام حسین (ع) رفتیم
و آن روز که ظهر عاشورا بود و ما در کنار حرم حضرت اباالفضل بودیم و آن بمب ها ترکید و جنازه روی جنازه افتاد و دست و پا جدا شد و زمین که از خون سر قمه زن ها سرخ بود سرخ تر شد و دریغا که بر ما حتی خطی هم نیافتاد به نشانه ی تبرک. و دریغ از یک زخم کوچک و یا حتی یک قطره خون
و از آن پس که در رحمت بسته بود و در کاظمین در های حرم را بسته بودند به خاطر آن انفجار ها که هنوز پوست و گوشت شهدا به دیوار های اطراف حرم چسبیده بود، و سامرا که آن نامردان حتی به داخل شهر راهمان ندادند و همان جا بیرون شهر دل خوش کردیم به زردی گنبدی که از دور می درخشید، و اکنون دیگر نیست و همانجا سلام دادیم و راه افتادیم به سمت کربلا
و آن غسل زیارت که در القمه کردیم و آن شب آخر در بین الحرمین، که چقدر سخت میگذشت که در آن گرمای 40 درجه هر روز کنار خروارها خاک و کثافت مائده های تاریخ مصرف گذشته بخوریم و داخل اتوبوس بخوابیم و هر لحظه بترسیم که بمبی ما را به عرش ببرد،
و برگشتیم از آن سفر، آن سفر عشق و سالی گذشت و این بار کرم الهی من را به دمشق کشاند و حرم ام المصائب و درآن جا حسی را تجربه کردم که تا این لحظه هیچ جا و هیچ لحظه ای برای بار دوم آن را تجربه نکرده ام،
که وقتی می خواستم برای آخرین بار زیارت وداع کنم ، شاید بارها و بارها تا دم در خروج رفتم ولی دلم رضا نمیداد، نمیتوانستم . انگار که کودکی مست خواب را بخواهی به زور از آغوش مادرش جدا کنی. نمی شد، نمی توانستم. اگر هم میخواستم پاهایم اجازه نمیداد، چشمانم دل نمیکند، دلم راضی نمی شد و نمیدانم به چه سختی بیرون آمدم ولی دوباره برگشتم و باز بیرون آمدم و دل کندم.
و امروز ...
و امروز که حیرانم که خدا به پاداش کدام کار نیک انجام نداده ام به این بنده منت گذاشته است، همان سوالی که آن سال همیشه در ذهنم می چرخید که چرا امام حسین(ع) مرا – من غرق گناه را- طلبید
و اکنون نمیدانم چه در انتظارم است. نمیدانم که خداوند برای دل من چه نقشه هایی دارد. نمیدانم چه خواهد شد ، بعد از بازگشت بعد از دیدن حرم امن خدا بعد از دیدن بقیع و مزار پیامبر.
اگر نمیرفتم بارم سبک تر بود، و مگر این چشم ها می توانند همان چشم های قبلی بمانند؟ و مگر این دست ها و مگر این پاها و مگر این گوش ها و مگر این دل و مگر این دل میتواند به همان ضربان قبلی بتپد؟
از خدای خواهم خواست .... بگذریم.
رفقا حلال کنید. قبل از سفر حج می بایست بارها را از دوش پایین گذاشت. رفقا حلال کنید، همه ی آنهایی را که دیده ام و ندیده ام ، همه ی آنهایی که این متن را میخوانند و خواهند خواند، همه ی آنهایی را که میشناسم و نمیشناسمشان.
رفقا بار ما به اندازه ی کافی برای کشیدن سنگین است. من را حلال کنید و بگذارید سبک تر قدم بردارم.
روزهای خوب خدا در راهند. ما به امید زنده ایم .
یا حق.
در هم تَنید و باز برقصید و بَر شوید
ای رشتههایِ دودِ دلِ دردمندِ من!
مگر به آه خسته دلی...
این روزها...
برای هادی و احمد عزیز
بنویسم؟ از چه؟
روزگاری نوشتن برایم راهی بود تا از آوار غم خلاص شوم.
تا دردهایی که راه نفس را می بست راهی پیدا کنند و بیایند روی این کاغذ ها تا شاید خالی شومٰ، رها شوم، سبک شوم.
اما امروز نوشته ی من غم مکتوب من است. امروز از نوشتن ابا دارم. دردهایم به اندازه کافی سنگینی می کنند، آنقدر که کمرم را خم کردند.
می گویند روزهای است که به اندازه یک عمر به اندازه هزار سال می گذرند و چه سخت میگذرند. من اکنون مدتی است که هر روزم هزار سال است. هر روزم یک عمر است.
بعضی وقت ها باید تلاش کنی تا اشک هایت جاری شوندو بعضی وقت ها هم باید سعی کنی تا جلوی اشک هایت را بگیری تا رسوای خلق نشوی و من مدتی است که در این روزها هستم.
روزهایی که به خاطر آنها تا آخر عمر هرگز خودم را نخواهم بخشید. هرگز .
روزهایی که .... بگذریم برادر.
این روزها تنها امیدم خداست و بس و همواره از او خواسته ام یا این تقدیر را عوض کند و یا قدرت تحمل آن را عطا کند. میدانم که روزهای خوب خدا در راهند . ما به امید زنده ایم.