تبليغاتX
حنیف
خواستم چیزی بگویم دیر شد...

بیمار خنده های توام

                        بیشتر بخند...

 

و ما اعمال البر کلها و الجهاد فی سبیل الله ، عند الامر با المعروف و النهی عن المنکر الا کنفثه فی بحر لجی . و ان الامر با المعروف و النهی عن المنکر ، لایقربان من اجل و لا ینقصان من رزق . و افضل من ذلک کلمه عدل عند امام جائر.

همه ی کار های خیر و جنگ در راه خدا در مقایسه با امر به معروف و نهی از منکر مانند آب دهانی است در برابر دریای موج خیز . امر به معروف و نهی از منکر کردن نه اجل کسی را نزدیک می کند و نه روزی کسی را می کاهد .

و از همه ی این ها افضل و برتر گفتن یک سخن در باره ی عدل است در نزد حاکم جابر و ستمگر .

 

                                                                                                                  " نهج البلاغه"

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 18:43  توسط یاسر حنیف  | 

تو هم دیوانه شده ای

 

 

گفته بودند:

صفا و مروه دیده ام دور حرم دویده ام

هیچ کجا برای من کرب و بلا نمی شود

 

و نشد.و هیچ کجا برای من کرب و بلا نشد.

چرا! یک جا شد.

 

 یک روز صبح تابستانی آمده ای به مسجد النبی برای نماز صبح. از باب جبرئیل بیرون آمده ای. هوا تاریک است. اصلا شب است و ماه در آسمان پیداست. چراغ ها همه روشن اند.

از باب جبرئیل که بیرون می آیی نرده های بقیع را می بینی و جماعت انبوه ایرانی را. دیوانه ها را. دیوانه هایی که نمی دانند کجا آمده اند. حیرانند. مخصوصا اگر بار اول آمده باشی.حیرانی، گیج و گنگ، خدایا اینجا کجاست؟

 

هر کاروانی علمی کوچک برای شناسایی دستش گرفته، شلوغ شلوغ است و تو احساس می کنی دیوانه تری از همیشه. از در بقیع وارد نشده  چیزی میافتد توی گلویت . نمی دانی چیست.

 

اینجا احتیاج به روضه نیست. اینجا احتیاج به گوش دادن به مداحی نیست تا اشکت جاری شود، اینجا احتیاج به یادآوری خاطرات گذشته نیست، اصلا لازم نیست بدانی امام حسن(ع) جگرش آتش گرفت اصلا لازم نیست بدانی امام سجاد (ع) یادگار کربلا است، اصلا مهم نیست که امام محمد باقر(ع) و امام صادق (ع)، این پدر و پسر که بودند و چه کردند، اصلا مهم نیست بدانی ام البنین مادر اباالفضل بود، اصلا نمی خواهد روضه ی القمه را به یاد بیاوری ،

 

 اینجا اصلا لازم نیست تلاش کنی تا اشک هایت جاری شوند، اینجا باید تلاش کنی تا صدای هق هق گریه هایت توجه دیگران را جلب نکند، اینجا باید تلاش کنی تا لرزش شانه هایت دیگران را به لرزه نیندازد، اینجا حتما به چفیه ای احتیاج داری تا دانه های درشت اشک هایت لباست را تر نکند، اینجا اصلا لازم نیست کاری بکنی، اینجا بقیع است. اینجا بقیع است و غربت آن بدجوری دور سرت گیج میزند.

 

نمی دانم اینجا چرا اینقدر به یاد امام رضا می افتی و به یاد مادرمان حضرت زهرا و به یاد آقایمان امام زمان (عج).

 

دیوانه ای و گیج. کاروان ها را نگاه می­کنی هر کدام روحانی کاروان جلو افتاده و زیارت نامه می­خواندو اگر لحظه ای بایستد این اعراب جاهلی کوتاهی نمی کنند .

 

صبح است و خورشید کم کم از انتهای بقیع آرام آرام و سرخ سرخ بالا می آید، نسیمی می­وزد و کبوتر ها که دارند آرام آرام از خواب بیدار می­شوند و تو دیوانه ای مستی.

 

از مسیر بالا می آیی کنار در اصلی می ایستی ، اینجا نمیدانی کجا اذن دخول بخوانی ، کجا دست بر روی سینه بایستی و تعظیم کنی، از در اصلی وارد می شوی و ناگهان دنیا در پیش چشمانت تمام می شود و خلاصه می­شود در چهار سنگ، چهار خاک، چهار نشانه و شانه هایی که پشت نرده ها می­لرزند و چفیه هایی که روی سرها افتاده اند و دائم تکان می­خورند و زیارت نامه هایی که باز است و نگاه هایی که چه غریبانه نگاه می کنند و دست هایی که نرده ها را مشت کرده اند. از بیرون نگاهی به زن ها می­کنی و دلت می­سوزد که حتی آن اندک را هم ندارند.

  

نمی دانی چه کار کنی. چه کار می­توانمی بکنی جز نگاه. فقط نگاه به آن چهار سنگ به آن چهار خاک.

با خود می گویی در مشهد یک هفته در حرم امام رضایی و در روز آخر با هزار احترام زیارت کرده ای و در طول آن روزها به خود اجازه نمی­دهی که بی حضور قلب حتی به ضریح نزدیک شوی و اینجا چه کار می­توانی بکنی؟

 

غربت بقیع را هیچ جای دیگر ندارد و این اعراب جاهلی و این اعراب جاهلی که مثل خوره و سوهان روح روی اعصابت راه می­روند و حضورشان چقدر خوب است. چقدر خوب می توانی تجسم کنی روزگار سخت پیامبر و امامان را با اعراب جاهلی قدیم.

 

و نگاه می­کنی به گنبد خضرا که فقط از آنجا به تمامی پیداست و سر می گردانی به سمت بقیع.

و کبوتر ها که دیگر بیدار شده اند و دسته دسته پرواز می­کنند و چقدر نزدیک و پایین می­پرند و آن تک کبوتر سفید در بینشان و هوا که کم کم روشن شده

 

و تو فقط راه رفته ای و نگاه کرده ای و نشسته ای و دوباره راه رفته ای و نگاه کرده ای و نشسته ای و نگاه کرده ای و تو گیجی و گنگی و مستی و انگار دیوانه ای در بین همه ی آن دیوانه ها که آن روز صبح بعد از نماز صبح و هر روز صبح بعد از نماز صبح می آیند.می آیند و درد و دلشان را تقسیم می کنند با صاحبان آن چهار سنگ و به کبوتر ها دانه می­دهند و اولی و دومی و سومی  و مابقی شان را لعنت می­کنند و می­روند تا بعد از نماز عصر که دوباره در بقیع را باز کنند و دوباره بیایند

 

اینجا غربت و نفرت با هم مخلوط شده اند. اینجا احساس ها با هم مخلوط شده اند و معجونی ساخته اند که نمی دانی چیست. و تو هنوز نشسته ای و نگاه می کنی و هیچ کار نمی­توانی بکنی و نگاه می کنی و مات ومبهوت شده ای و نگاه می کنی تو هم شده ای یکی از آن جماعت دیوانه که هر روز صبح بعد از نماز صبح در تاریکی هوا می آیند تا غربتشان را تقسیم کنند. تو هم دیوانه شده ای.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 14:5  توسط یاسر حنیف  |