تبليغاتX
حنیف
خواستم چیزی بگویم دیر شد...

                               

 

                                ۵۲ 

 

شروع به شمردن كرد: يك، دو، سه، چهار.......يازده، دوازده، سيزده.......بيست و يك، بيست و دو، بيست و سه ........سي و يك، سي و دو سي و سه.....چهل و يك، چهل و دو، چهل و سه ....پنجاه،پنجاه و يك، پنجاه و دو.

 

آآه تمام شد. گردنش درد گرفته بودو چشم هايش كه ديگر تعادلشان را از دست داده بودند و قيقاج مي­رفتند.سرش را پايين انداخت و چشم هايش را بست و چند بار سرش را به چپ و راست و بالا و پايين حركت داد تا درد گردنش آرام شود.

 

پنجاه و دوطبقه بود، به زحمت شمرده بودشان. مدتي بود كه هوس كرده بود همه ي طبقات آن را از بالا تا پاين بشمرد. در مسير راهش بود. هر روز كه رد مي شد از توي اتوبوس كه با سرعت از آن اتوبان كنار برج مي گذشت نگاهي به بلندي برج مي انداخت و در مدت زماني كه طول مي كشيد تا اتوبوس از كنار آن برج در اتوبان رد شود، تمام تلاشش را مي كرد تا تمام طبقات برج را بشمارد،

ولي هيچ وقت نتوانسته بود. از بيست و شش بالاتر برود، سرعت شمردنش را كه زياد مي كردپنجره هاي طبقه ها را با هم قاطي مي كرد.

 

اما آن روز هوس كرده بود تا پياده از كنار اتوبان بگذرد و رفت تا رسيد پاي آن برج و شروع به شمردن كرد.وقتي تمام شد فحشي نثار برج و صاحبش كرد و دنيايي از فكر ها توي سرش آمد.

 

فكر مي كرد اگر يك نفر بخواهد خود كشي بكند از بالاي آن برج تا برسد زمين و وسط راه منصرف شود چه حالي خواهد داشت، قبلا خودكشي را ديده بودولي از يك ساختمان دوازده طبقه و ديده بود كه چطور جسد آن مرد كه از آن بالا خودش را پايين انداخته بود له شده بود و زنش بالاي سرش زار مي زد و مردم كه دورش جمع شده بودند.

 

حتما صاحب آن برج آدم خيلي پولداري بود. شروع به حساب كرد:

 

- پنجاه و دو طبقه داره، هر طبقه حداقل سي واحد داره، سي ضرب در پنجاه و دو چند ميشه؟هزار و پونصد و شصت تا حالا هر كدام از اين واحد ها دست كم هفتاد متر هستند پس ميشه ! – به زحمت حساب كرد- ميشه صدو نه هزار و دويست متر. تازه اين حد اقلشه، خب ! توي اين منطقه از تهران زمين متري حداقل يك مليون و دويست هزار تومنه، پس ميشه ...

 

 نتوانست حساب كند، حساب صفر هايش از دستش در رفت، همانجا كنار اتوبان نشست و كيفش را باز كرد و ماشين حساب كوچكش را از كيفش در آورد و شروع به ضرب كرد، همه ي محاسبات را دوباره از اول انجام داد:

 

- خب 52 طبقه داره، هر طبقه 30 واحد، هر واحد 70 متر، زمين متري يك مليون و دويست هزار تومن ميشه به عبارتي صد و سي و يك ميليارد و چهل مليون تومن! نه! انقدر ها هم زياد نيست.

 

ساختمان با اين عظمت توي اين نقطه ي تهرون ، فكر كنم تعداد واحد هاش بايد بيشتر از سي واحد توي هر طبقه باشه. توي هر طبقه حد اقل پنجاه واحد بايد باشه، خب اگه پنجاه واحد توي هر طبقه باشه ميشه 52 ضربدر هر طبقه پنجاه واحد هر واحد هفتاد متر زمين هم متري يك مليون و دويست هزار تومن ميشه .... دويست و هجده ميليارد و چهار صد مليون تومن.

 

خب مثل اينكه بهتر شد! تازه اينكه من حساب كردم حداقل بود وگرنه واحد هاش كه از هفتاد متر حتما بيشتره، تازه اون بالا، طبقه ي آخرش كه پنت هاوسه قيمتش سر به فلك ميزنه، معلوم نيست كدوم كله گنده ي حروم خوري اونجا رو خريده،

 

اگه هر واحد را حداقل صد متر حساب كنيم و تازه اينجاي تهران زمين گرون تر از اين حرف هاست، وقتي محله ي ما اون پايين زمين متري يك و دويست باشه اينجا حداقل بايد متري يك و هشتصد باشه خب! اگه اينجوري حساب كنيم ....

دوباره ماشين حساب را در آورد و شروع به حساب كرد.

 

- 52 ضرب در 50 ضرب در100 ضرب در 1800000 ميشه چهار صد و شصت و هشت ميليارد تومن!!!

 

آآآ...ه ه ه

 

مرد آه بلندي كشيد انگار اين رقم ديگه راضي اش مي­كرد.

 

خسته شده بود،تكه چوبي را كه از كنار كفش پاره اش داخل پايش رفته بود و اذيتش ميكرد را در آورد و بيرون انداخت، راه افتاد و طبق معمول كيفش را به دوشش انداخت، سمت چپ بدنش تا آن تكه ي بزرگ شلوارش كه مدتي بود پاره شده بود و به زحمت وصله اش كرده بود پيدا نباشد.

باد سردي مي وزيد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 14:8  توسط یاسر حنیف  | 

مبارزه تا پیروزی

 

 

 

 

 

- نظر شما راجع به حمايت از مردم مظلوم فلسطين چيست ؟ به نظر من ما بايد از مردم مظلوم فلسطين حمايت كنيم.

- آيا شما در راه پيمايي روز قدس شركت مي كنيد ؟ بله من حتما براي اعلام حمايت از مردم مظلوم فلسطين در برابر رژيم صهيونيستي در راه پيمايي روز قدس شركت مي كنم.

 

- نظر شما راجع به جنايات رژيم صهيونيستي چيست ؟ به نظر من البته رژيم صهيونيستي سال ها است كه جنايت مي كند و سكوت مجامع بين المللي در برابر اين جنايت ها نشان دهنده­ي ماهيت پوچ و توخالي اين مجامع است و ما امسال هم مثل هر سال با راهپيمايي در روز قدس مشت محكمي به دهان استكبار جهاني و به ويژه آمريكا خواهيم زد.

 

- به نظر شما براي رهايي قدس چه كار بايد كرد ؟ البته به نظر من براي رهايي قدس شريف از چنگال ستمكاران و صهيونيست ها بايد كارهاي زياد كرد ، از جمله مثلا‌ً همين راه پيمايي روز قدس كه خود نشان دهنده­ي اوج همبستگي ما با ملت مظلوم فلسطين است و ما بايد با شركت در اين راه پيمايي  مشت محكمي به دهان استكبار جهاني بزنيم.

 

مرد كه گويي نفس در سينه اش حبس شده بود ، چهار چشمي به صفحه­ي تلويزيون نگاه مي كرد.

 

- پيام شما به مردم فلسطين چيست ؟ ما از اين جا به آن ها پيام مي دهيم كه به مبارزه­ي خود ادامه دهند و ما هم از آنها حمايت مي كنيم.

 

پنج جفت چشم ديگر هم پلك نمي زدند و فقط نگاه مي كردند. مبهوت صفحه­ي تلويزيون شده بودند كه در يكي دو روز مانده به روز قدس تمام تلاش خود را مي كرد تا با تكرار صحنه هاي هزار باره­ي سربازان اسرائيلي و ضرب و شتم فلسطينيان باز هم امت هميشه در صحنه را تشويق به حضور دوباره كند.

 

- بهترين راه مبارزه چيست ، به نظر شما ؟ خوب به نظر بنده بهترين راه همين مبارزه است.

 

آن خانواده­ي شش نفره سر سفره­ي شام نشسته بودند و لقمه­هايشان را در دست ها نگه داشته بودند و فقط نگاه مي­كردند، طوري مبهوت صحنه­هاي تلويزيون شده بودند كه انگار اگر لحظه اي پلك بزنند چيز مهمي را از دست خواهند داد.

 

- به نظر شما ملت ايران در راه پيمايي روز قدس شركت مي­كنند ؟ بله ،ملت ما هميشه در راه پيمايي روز قدس شركت كرده و امسال هم باز دوباره در  اين صحنه­ي عظيم حضور شركت مي­كنند.

 

و دوباره صفحه­ي جادو بود و آهنگ هاي حماسي و يك اسرائيلي غاصب كه داشت از پشت دوربين تفنگش يك فلسطيني مظلوم را نشانه مي­گرفت و باز هم يك مسجد بود كه در ميان 2 مثلث اسير بود و آن شش جفت چشم كه ديگر غذاي سفره شان هم سرد شده بود ولي لب به غذا نمي­زدند و فقط نگاه مي­كردند.

 

- به نظر شما چرا دولت آمريكا اينقدر از اسرائيل حمايت مي­كند­ ؟ بسم ا...الرحمن الرحيم.البته به نظر من ، ما بايد در راه پيمايي روز قدس شركت كنيم وبا فرياد هاي خود مشت محكمي به دهان استكبار جهاني بزنيم و من از همين جا به ملت فلسطين مي­گويم كه شما به مبارزه ادامه بدهيد و ما از شما حمايت مي­كنيم و ...

 

ناگهان فريادي از شادي به آسمان رفت و لبخندي به لب­هاي گرسنه­ي آن شش جفت چشم نشست و همه مغرورانه به پدر خانواده نگاه مي­كردند كه براي اولين بار او را در تلويزيون نشان داده بود و او هم با صحبت هاي حماسي خود چه حرف­ها كه نزده بود.

 

مرد هم كه حالا خيالش راحت شده بود كه بعد از نيم ساعت معطلي جلوي تلويزيون بالاخره تصوير خودش را ديده بود، عاروقي زد و خانواده دوباره مشغول خوردن شدند و باز هم به تلويزيون نگاه مي­كردند اما اين بار با خيالي راحت و باز هم همان مسجد ميان دو مثلث اسير بود و آن شش جفت چشم نگاه مي­كردند اما اين بار با خيالي راحت­تر از هميشه.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 19:22  توسط یاسر حنیف  | 

 

در تند باد حماسه

 

 

 

 

 

 

به تو چه مربوط اخوي!

كار جهان همه هيچ در هيچ است. آمده اي و نشسته اي و حرص مي خوري كه چرا همه وا داده اند؟ چرا يك نفر كه حرف حق مي­زند همان يك نفر باقي مي ماند؟چرا كسي نيست؟ چرا اين يك دو نمي شود؟حرص مي خوري از اينكه همه زور مي گويند و چقدر سنگين است شنيدن و تحمل كردن حرف زور.

 

دنيا را نگاه مي­كني نه! همين ايران اسلامي! فعلا دنيا را كاري نداريم همين ام القراي جهان اسلام را بچسب.

دانشجويي، آزادي – يعني آزاد هستي! – آمده اي دانشگاه با يك دنيا غرور با يك دنيا فكر كه دنيا را عوض كني. نه نه ببخشيد! همين ايران را عوض كني، كلي دغدغه داري، فكر مي كني بايد از همين جا شروع كرد، از همين دانشگاه، از همين بچه هايي كه دور و برت هستند، اينها كه هر كدامشان دنيايي اند، اگر حرف تو اينجا خريدار نداشته باشد كه بعدا چطور مي خواهي حرف هايت را جاهاي ديگر هم بزني.

 

به همه چيز حساس هستي، به اخباري كه مي­شنوي، به روزنامه هايي كه مي خواني، به نشرياتي كه مي بيني، ساعت ها وقت صرف مي كني تا با رفقايت سر فلان مسئله كه احساس مي كني درست نيست ولي ديگران چنين احساسي را ندارند بحث مي كني و باز هم حرص مي خوري، عصباني مي شوي، داد ميزني، قهر مي­كني بعد آرام مي شوي و دوباره آشتي مي­كني، چه مي شود كرد؟ احساس وظيفه كرده اي! دغدغه داري!

 

مدام خودت را با نسل هاي قبل مقايسه مي­كني با مبارزين،مجاهدين و رزمندگان، سن شهادت كه 23-24 سال بود و دارد مي گذرد.به شور و هيجان انقلاب و انقلابي گري، افسوس مي خوري به خودت و احوالت.

 

سال اول تمام مي شود، سال دوم تمام مي شود، سال سوم تمام مي شود، سال چهارم تمام مي شود. چهار سال دانشگاه بوده اي و هر كاري كه مي توانستي كرده اي . هر كاري ! ولي نگاه مي كني دنيا همان دنيا است، آدم ها همان آدم ها هستند، خودت همان آدم سابق هستي . چه شد؟ چه گذشت؟ اشكال كار كجا بود ؟ اصلا كار اشكال داشت ؟ كار ديگري مي­شد بكني و نكردي ؟ اصلا مسير را درست آمدي ؟ اصلا تو در حد اين حرف ها بودي ؟ اصلا هدف را درست انتخاب كرده بودي ؟

 

و باز هم فكر مي­كني . اين بار به فكر هاي جديد به دنياهاي تازه به حرف هاي نو. اگر مسير را هم اشتباه آمده باشي الان ديگر مي داني چه كار بايد بكني .

همه ي اين سال ها شده اند كوله باري از تجربه براي تو. ديگر خيلي چيز ها ناراحت ات نمي كنند . ديگر زود عصباني نمي شوي. ديگر به قواعد دنياي جديد عادت كرده اي. ديگر به  ديدن و تحمل كردن آدم هاي نان به نرخ روز خور عادت كرده اي . تعجب نمي كني از ديدن اين همه ريا و دو رويي در اطرافت .

 

ديگر از روي ظاهر آدم ها قضاوت نمي كني، ديگر مي شناسي آدم هاي صد تا يك غازي را كه حتي در صميمانه ترين احساساتشان هم حسابگري مي كنند . مي شناسي آدم هاي ضعيف و حقيري را كه در فضاي هرزه و آلوده رشد كرده اند كه مجال رشدشان هم در همين فضاست.

 

ديگر تيتر روزنامه ها ، سخنراني سخنران ها و دلسوزي ها و بيانيه ها و اعلام مواضع را جدي نمي گيري. ديگر با عمق وجود پي برده اي كه از اين جماعت هر حرفي بيرون بياييد دنيايي از حسابگري قبل آن خوابيده است. ديگر چپ و راست برايت بي معني شده است، راستي ها همان قدر حسابگر و وقيح و كثيف اند كه چپي ها .

 

ارزش صراط مستقيم را فهميده اي و اينكه نمي توان به كسي دل خوش كرد جز معدودي كه ديده اي و آزمايششان كرده اي .

و خوب فهميده اي كه در اين ميان تنها راه همان صراط مستقيم بود. و اين همان راهي بود كه فراموش شده بود و مسيري بود كه به خطا رفته بودي. اشكال كار ار فهميده اي و صراط مستقيم را شناخته اي .

 

صراطي كه از ابتداي تاريخ پر شكوه آزادگي شروع شده. راهي كه با حماسه عجين شده و پر است از اسطوره هايي كه هر كدامشان دنيايي اند از عشق، از نور و از اميد. راهي كه از محمد(ص) شروع شد و به هم او ختم خواهد شد.

 

 راهي كه بوده و همواره همراه رنج و درد و غربت و مظلوميت بوده و چقدر اين غربت را احساس مي كني كه در دنيايي زندگي مي كني كه همه از چيزي حرف مي­زنند و لقلقه ي زبانشان حرفي است از سر تكرار كه هيچ اعتقادي به آن ندارند.

در مظلوميت آن همان بس كه گرفتار ابتذال تكرار شده است و شده اسباب نان خوردن عده اي و اسباب شهرت عده اي ديگر و اسباب تفريح جمعي و مايه ي ننگ و لعنت و نفرين جماعتي ديگر. ديگر چه مي خواهي از اين تاريخ سراسر رنج . در اينجا در ايران در اين ام القراي جهان اسلام!

 

ديگران را كه نمي توان فريب داد ولي خود را كه مي توانيم .

هستيم ودلخوشيم به روزگاري كه چقدر خوب مي آيد و چقدر خوش مي گذرد و نمي دانيم و فرار مي كنيم از بار سنگين مسئوليتي كه مي دانيم شانه هايمان تاب تحمل آن را ندارند و مي دانيم و فرار مي كنيم از راهي كه مي­دانيم در آن هيچ دنيايي نيست و اگر لحظه اي نيت هايمان بلغزد در آن هيچ آخرتي هم نيست .

 فرار مي كنيم از قرار گرفتن در مسير تند باد حوادثي كه فقط زماني بر تو مي­وزند كه بداني و آگاه شده باشي به خود و به نقش خود و مسئوليت خود در اين وانفساي نفسانيات.

 

زندگي هامان چه زيبا شده است با شعار ولي چه دردناك اند لحظه هايي كه تنها و به دور از جمع فكر كنيم – اگر فكر كنيم – به سرنوشت مان و به تقدير تاريخي مان و به آينده مان ، به آينده اي كه بي شك ما را در خواهد ربود و اگر آماده ي آن نباشيم فنا خواهيم شد در گردابي از هول و هراس و حسرت.

 

و اينجا انتخاب با توست و مسير آينده را تو بايد انتخاب كني ، يا " زندگي در عيش و مردن در خوشي"! و يا زندگي در درد و رنج و غم و مردن در غربت و مظلوميت. و مگر نگفته اند كه هر روز عاشورا و هر روز ما كربلا  است و هر روز ما آزموني است از جنس آزمون حر، مي بايست انتخاب كرد : خمودن در سايه ي لذت و قبول ذلت بردگي و يا ايستادن در مسير تند باد حماسه و قبول لذت بندگي.

 


 پی نوشت: علت وجودی این وبلاگ مدتی بود که تمام شده بود و اصلا دلیلی برای ادامه دادن آن نبود.

نمیدانم ! با خود فکر کردم که انگار گویی هنوز حرف هایی برای زدن وجود دارد . حرف هایی که ان شاالله دیگر از جنس حدیث نفس نباشد.در این شب عزیز. در شب شهادت امیرمان و مولایمان و پدرمان.

یا علی.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 21:19  توسط یاسر حنیف  |