تبليغاتX
حنیف
خواستم چیزی بگویم دیر شد...

                                         آخرین نگاه

                                             

 

نگاهي به ديوار كرد. سياه بود. سرما را مي شد از آن دور هم احساس كرد. پر بود از خطوط موازي كوتاه .

 سايه هاي موازي ميله ها روي آن افتاده بود. سايه يكي از ميله ها را دنبال كرد. از پايين شروع شد و امد و آمد بالا تا نزديك سقف كه ناگهان سايه كج شد و در تاريكي سقف گم شد.

 

 ديوار سيماني بود، به طرز ناشيانه اي روي آن گچ كشيده بودند كه ترك خورده بود. از پايين به اندازه ي يك نيم تنه ي انسان سياه شده بود از بس كه به آن تكيه داده بودند و سرهايشان را بين زانوهايشان پنهان كرده بودند و فكر مي كردند.

 

سكوت محض بود. او امشب تنها بود بر خلاف ديگر شب ها. هر چند وقتي همه هم بودند فرقي نمي كرد. آنقدر غم و غصه و آنقدر فكر روي مغزشان فشار مي آورد كه له شان كرده بود، كه ديگر نمي توانستند سربلند كنند، حتي عادت كرده بودند وقتي راه مي رفتند قوز مي كردند و سرها هميشه پايين بود. هيچ وقت هيچ كس آنجا با گردن افراشته و سينه ي سپر شده راه نمي رفت، همه در تو در توي غم و غصه شان گم شده بودند.

 

هيچ چيز آنجا آزارش نمي داد. غذاهايي كه هميشه يخ زده بود، تخت هايي كه صداي قيژ قيژ شبانه شان نمي گذاشت يك لحظه آرام بگيري، لباس هايي كه بوي تند عرق گرفته بود و حوصله براي شستن و عوض كردن آنها نبود، شنيدن مداوم فحش هاي ركيك بقيه كه با صداي بلند همديگر را خطاب مي كردند و ديدن تكراري و هر روزه ي آن سلول تاريك با آن ميله ها كه هميشه سرد بودند و قيافه ي تكراري آن زندان بان چاق كه موقع راه رفتن هميشه نفس نفس مي زد.

 

به همه ي اين ها عادت كرده بود. ديگر برايش فرقي نمي كردحتي آن ديوار هاي تاريك و سرد، آن سقف با آن پنكه ي سقفي كه چرب شده بود و سياه و سال ها بود كه تميزش نكرده بودند، شنيدن صداهاي ناخوش هم بندانش كه از سر سوز مي خواندند و دريغ از حتي يك قطره اشك كه جاري شود.

 

سكوت كلام جاري آنها بود. هيچ كدام آزارش نمي داد فقط يك چيز بودكه خردش كرده بود، كه داشت زير فشار آن له مي شد كه حتي نمي توانست براي آن اشك بريزد، كه هروقت به ياد آن مي افتاد ناخودآگاه به يك نقطه خيره مي شدو نگاه مي كرد، فقط نگاه مي كرد. كاري نمي توانست بكند.

 

                                                     ٭٭٭٭    

 

دستمال را دور چشمانش بستند، نگاه آخري بود كه به اين دنيا مي كرد و باز همان ديوار سياه و تيره و سرد جلوي چشمانش بود.

 

گرگ و ميش صبح بود وهوا سرد بود و تاريك ولي هيچ ستاره اي در آسمان نبود. قاضي حكم را خوانده بود. ديگر برايش اهميت نداشت. بريده بريده صداهايي به گوشش مي رسيد: غلامرضا ...... به موجب حكم ....... قتل عمد احمد .........مجرم شناخته شد ........قصاص نفس با طناب دار.....

 

هيچ كدام آزارش نمي داد. فقط يك چيز بود كه خردش كرده بود، كه داشت زير فشار ان له مي شد، كه حتي نمي توانست براي آن اشك بريزد كه هروقت به ياد آن مي افتاد ناخودآگاه به يك نقطه خيره مي شد و نگاه مي كرد، فقط نگاه مي كرد. كاري نمي توانست بكند.

 

الان هم داشت به آن فكر مي كرد، چشم هايش را بسته بودند، نمي توانست نگاه كند، هميشه متنفر بود از بستن چشم هايش، حتي از خوابيدن

 

چيزي زير گلويش احساس كرد، مهم نبود، الان هم داشت به آن فكر مي كرد، احساس كرد دستي طنابي را زير گلويش محكم كرد.

 

عرق كرده بود، هنوز فكر مي كرد ولي با چشم هاي بسته، صندلي زير پايش لق مي خورد، طناب زيادي محكم شده بود، به سختي نفس مي كشيد، هنوز فكر مي كرد، متنفر بود از بستن چشم هايش، حتي از خوابيدنَ

قلبش تند تند ميزد، عرق كرده بود، صندلي زير پايش لق مي زد، باد مي آمد، باد سرد، طناب زياد محكم بود، به سختي نفس مي كشيد، صداي خس خس سينه اش بلند شده بود، صندلي زير پايش لق مي زد، قلبش تند تند مي زد، عرق كرده بود، متنفر بود از خواب، از بستن چشم هايش، طناب زيادي محكم شده بود، صداي خس خس سينه اش بلند بود، باد مي آمد، باد سرد، عرق كرده بود، قلبش تند تند مي زد، صداي خس خس سينه اش .....

 

ديگر راحت شده بود از فكر كردن.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 13:22  توسط یاسر حنیف  | 

بیمار خنده های توام

                          بیشتر بخند .... (۲)

 

 

".... لاحدهم اشد بقیه علی دینه، من خرط القتار فی الیله الظلماء او کالقابض علی جمر الغضا. اولئک مصابیح الدجی، ینجهم الله من کل فتنه غبراء مظلمه..... "

 

شمایان اصحاب منید، لیکن برادران من مردمی هستند که در آخر الزمان می آیند. آنان به نبوت و دین من ایمان می آورند با اینکه مرا ندیده اند...

 

هر یک از انان اعتقاد و دین خویش را با هر سختی نگه می دارند چنانکه گویی درخت خار مغیلان را در شب تاریک با دست پوست می کنند و یا آتش پردوام چوب تاغ را در دست نگه می دارند.

 

آن مومنان، مشعل های فروزانند در تاریکی ها. خداوند انان را از آشوب های تیره و تار (آخرالزمان) نجات خواهد داد.

                                                                               پیامر اکرم .بحار النوار ج 52 ص 124  

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 13:2  توسط یاسر حنیف  | 

                                          

                                       غربت

 

 

 

 

- نه نگران نباش. اين چه حرفيه؟ اي بابا اگر اين روزها به درد هم نخوريم پس به چه دردي مي خوره اين ارتباط، اين نزديكي؟ هان ؟!

 

- ............

 

- اي بابا! مثل اينكه ما رو دست كم گرفتي. اين چه حرفيه ؟ دفعه آخرت باشه­ها. ديگه از اين حرف­ها نزن. درسته كه­ من هم مثل تو توي اين شهر دراندردشت غريبم ولي اين­قدر ها هم بي دست و پا و بي عرضه نيستم.

 

- ..........

 

- آخه تو يه جوري صحبت مي كني انگار من دستم به هيچ جا بند نيست. بابا من از چهارده سالگي از بابام پول نگرفتم، مثل اين سوسول قرتي هاي تهراني نبودم كه! روي پاي خودم وايسادم تا حالا كه بيست و چهار سالمه، توي اين چند سال هم كه تهران بودم و درس ميخوندم، كار مي كردم.

 

- ..........

 

- نه بابا! منظوري نداشتم. تو كه خودت مي­دوني. اصلا اين چند وقت كه حالت زياد خوب نبود من هم به هم ريخته بودم، اصلا نمي­فهميدم دارم چي كار مي­كنم. الان كه خدا را شكر حالت بهتر شده نه؟

 

- ...........

 

- خب ! خدا را شكر. من از اول دلم روشن بود كه مشكلي نيست. ان شاا... فردا با هم مي­ريم دكتر و اون آزمايشگاه و شما آزمايش آخر رو هم مي­دي و ديگه خيالمون راحت ميشه.

 

- ..........

 

- نه مشكلي نيست. از بچه ها سراغ گرفتم، اين دكتره خيلي كارش درسته، اصلا توي تخصص خودش معروفه. وقت نمي داد كه !. منشي اش مي­گفت تا پنج ماه ديگه وقت نداريم، كلي باهاش كلنجار رفتم تا راضي شد بين مريض تو رو ببينه.

 

- ..........

 

- اختيار داري! وظيفه است. بذا بر يك بار هم كه شده احساس كنم دارم كاري رو مي كنم كه واقعا براي دلم است. اصلا از اون روزي كه تو رو ديدم، نگاهم عوض شد. زندگي ام، روزگارم، همه چيزم، من همه چيزم رو از تو دارم . تو خودت مي دونستي كه اين­قدر مهم شدي؟!

 

- ..........

 

- اَاَ....ه باز هم كه داري از اون حرف ها مي­زني. بابا جان من! آخه مي­خوام پول دربيارم كه چكار كنم ؟

 همچين ميگه خرجت زياد شد كه هركي ندونه فكر مي كنه چقدر پول خرج شده. اصلا هر چقدر هم خرج كرده باشيم مگه اصلا مهمه؟ برا سلامتي تو تمام دنيا رو هم بدم باز هم كمه.

 

ولي خيالت راحت باشه، بهت كه گفتم ، من هر چي هم كه خرج كرده باشم باز هم كلي پول دارم. آخه عزيز من! ناسلامتي دارم ميرم سر كار، دستم تو جيب خودمه ها، الان هم اصلا نگران پول نباش . خيالت راحت باشه، پول به اندازه كافي هست.

 

 اصلا تو كه نبايد نگران اين چيز ها باشي، مهم اينه كه ما كنار هم هستيم ، با هم  هستيم و تا آخر هم با هم خواهيم بود. تو و بودن تو براي من همه چيزه. مي فهمي؟! ناسلامتي ما قراره يه عمر با هم زندگي كنيم.

 

- ..........

 

- خب ديگه. الان نيم ساعته كه داريم با هم حرف مي­زنيم، هر چند من كه خسته نمي­شم هر چقدر صدات رو بشنوم ولي ديگه بايد برم. فعلا تا فردا خيلي مواظب خودت باش. باشه؟! فردا ساعت نه ميام دنبالت تا با هم بريم آزمايشگاه. خيلي ....

 

- ..........

 

- ممنون، يا علي، خدا حافظ

 

- ..........

 

- پسر نگاهي به صفحه­ي تلفن كرد، ديگر مبلغي براي كارت تلفنش باقي نمانده بود. گوشي را گذاشت و كيفش را از جلوي پايش برداشت و آن را به دوش خود انداخت. شروع به جستجو در جيب هايش كرد، چيزي جز يك بيست و پنج توماني پيدا نكرد، نگاهي به آن كرد و لبخندي زد و آن را درون صندوق صدقاتي در مسير راهش انداخت.

 

دوباره مي­بايست آن مسير طولاني تا خوابگاه را پياده مي­رفت.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 16:27  توسط یاسر حنیف  | 

 

                             شاعر بی واژگی های من...

 

 

 

 

 

 

شاعر لحظه های بغض در گلو.

شاعر لحظه های ناتوانی از نگه داشتن خود، ناتوانی از حفظ آبرو ، ناتوانی از رسوا نشدن، لحظه های افتادن دانه دانه اشک های رسوایی.

 

شاعر تمام دلبستگی های من، شاعر همه ی آنچه می خواستم بگویم و نمی شد، همه ی آنچه می خواهم بگویم و نمی توانم. شاعر همه ی خوبی هایی که در قلبم گیر کرده بود و راه بیرون رفتن نداشت جز از طریق واژه های او.

شاعر همه ی لحظه های زیبایی که تازه تجربه می کردم، شاعر همه ی خوبی های زندگی ام .

 

من در هوای تو عاشق شدم.

 

چقدر ساده بود و چقدر به دل می نشست و چقدر خوب بود که احساس می کردی که در این دنیا کس دیگری هم هست که حال و هوای تو را تجربه کرده و چه راحت و چه صمیمی آن حال و هوا را به مدد کلمات روی کاغذ آورده و ماندگار کرده، و چقدر احساس غرور می کردم از زیبایی احساس عاشقی که چقدر زیبا و شاعرانه و چقدر عاشقانه ، عشق را به تصویر کشیده بود.

 

خودم به حال خودم حسرت می خوردم و لذت می بردم از اینکه در چنین هوایی نفس می کشم و او را برای خود می خواستم و فکر می کردم که شعر او فقط وصف حال من است و خودش، و بقیه را قابل آن نمی دانستم که وارد این حلقه ی عاشقی شوند.

 

 ولی خیال بود و بعد ها که دیگران را دیدم که آنها هم مبتلا شده بودند به این درد که به جای درمان، به دنبال فزونی آن می گشتند ، احساس می کردم که او دیگر تنها شاعر عاشقی های من نبوده که گویی شاعر تمام عاشقان جهان بوده، گویی واژه ها می بایست از زبان او معنایی جهانی می یافتند برای بیان درد هرچه دل دردمند است.

 

او فقط قیصر من نبود،او قیصر همه ی عاشقان جهان بود و هست.

 

نمی شناختمش حتی صدایش را نشنیده بودم، حتی اگر در پشت "آیینه های ناگهان " تصویر مبهم مردی جاافتاده با چهره ای که نمی شد از غم درون آن صرف نظر کرد را نمی دیدم، شاید تا مدت ها تصویرش را هم ندیده بودم و نمی شناختمش ولی چه خوب می فهمیدم وقتی که می گفت:"رفتار من عادی است."

 

همه ی آن چه را که می خواستم فریاد بزنم و از کمبود واژه به خفقان افتاده بودم را در شعر هایش پیدا کرده بودم. بی خود نبود که "همزاد عاشقان جهان " بود.

 

"...... ای شما،

 ای تمام عاشقان هر کجا،

نام یک نفر غریبه را در شمار نام هایتان اضافه می کنید؟

 یک نفر که ....."

 

و الان چقدر احساس دین می کنم به او که چقدر حرف های خود را از زبان او شنیدم. احساس دین می کنم به او به خاطرهمه ی لحظه های شیرینی را که به من هدیه کرد. احساس دین می کنم به او به خاطر همه ی لحظه های که عاشقی ام را با تمام وجود در سطر سطر شعر او پیدا کردم و خواندم و خواندم و بارها و بارها از تمام عاشقان جهان خواستم تا نام یک نفر غریبه را در شمار نام هایشان اضافه کنند.

 

ولی " این روزها که می گذرد احساس می کنم " احساس می کنم دیگر نمی توانم به داشتن همزبانی چون او دل خوش کنم. مرا می گویی که اصلا جای فرزند اویم و او نه پدر که همچون مرادی و نه مراد که همچون راهنمایی، پیری، مرشدی و نه راهنما و پیر و مرشد که همچون عاشقی که راه به حقیقت این واژه مقدس برده است دست مرا می گرفت و راه را نشانم می داد.

 

او فقط قیصر من نبود، او قیصر همه ی عاشقان جهان بود و هست.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 8:46  توسط یاسر حنیف  | 

                                                يا فاطمه الزهرا

 

 

 

اي مردان، مردان سازنده ي مجد، عزت و كرامت امت. امت محمد بن عبد الله. امت علي و زهرا. و اي برپا دارندگان پرچم عزت و پيروزي و پرچم حق و علم اسلام ناب محمدي.

 

فجر با صوت گلوله هاي شما و صبح با نداي خون حسيني  شما طلوع مي كند و زمين از خون شما سيراب خواهد شد.

 

نورانيت خورسيد، تلالوي شماست و زيبايي طبيعت از جمال و زيبايي تان. سلام بر ارواح مطهرتان كه به سوي آسمان و ملكوت اعلي عروج مي كند.

 

اي برپادارندگان مجد و پيروزي امت محمد و علي . اي حاملان پرچم اسلام، بيرق ابالفضل العباس. اي پيروان حيدر و اي فرزندان علي و حاملان ذوالفقار.

 

همگي شما برادران مجاهد را به صبر و بردباري سفارش مي كنم. شما خوب مي دانيد كه اگر شما سختي مي كشيدهمه ي برادرانتان اين درد را مي كشند، پس دست هايتان را ملتمسانه رو به آسمان بالا بياوريد و فرياد بزنيد:"‍ يا فاطمه الزهرا"

 

فرازي از وصيت نامه شهيد سيد هادي نصر الله فرزند رهبر مجاهد سيد حسن نصر الله.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 8:30  توسط یاسر حنیف  |