|
خواستم چیزی بگویم دیر شد...
|
صبر کن گریه نمک گیر شود بعد برو....

" خدا به من این عنایت رو کرد که بفهمم......"
در مجلسی نشسته ای که همه شادند ،همه خوشحال اند. اصلا جمع شده اند برای خوشحالی ،جمع شده اند تا شروع یک زندگی تازه را جشن بگیرند،زندگی تازه ای که خود تولدی است دوباره، مجلس شادی یکی از عزیزان توست.
نشسته ای و خوشحال نشسته ای ولی یک صدا و یک پیام تازه که روی صفحه موبایلت خودنمایی می کند. فکر می کنی طبق معمول از این sms های صد تا یک غازی است که مدام می آیند .اصلا نمی خواهی نگاه کنی ،می گویی حداقل فرستنده اش را ببینم و نگاه می کنی و کنجکاو می شوی و اول پیام را می خوانی که : انا لله و انا الیه راجعون ....
می فهمی که مصیبت دیگری در راه است ، مثل آن شب که خبر درگذشت پدر سعید را دادند و ادامه می دهی و می خوانی که : ...... حسین متولی و مادر گرامی اش ....
و دنیایی که دیگر ارزش ندارد و چشم هایی که می خواهی کنترلشان کنی در آن جمع خوشحال و داغی که سنگینی می کند و دوباره می خوانی و دوباره می خوانی و دوباره و هر بار داغی است روی داغ ، و آن چهره ی معصوم که مدام تداعی می شود و آن آخرین دیدار و آن آخرین نگاه و این جمله که مدام توی ذهنت می چرخد از حسین که :
" خدا به من این عنایت رو کرد که بفهمم ....." و یاد آن اردوی مشهد می افتی که حسین آمده بود و در حسینیه از بچه ها کمک می خواست و پول جمع می کرد تا به فقیری که در حرم دیده بود کمک کند و یاد آن قول و قرار ها می افتی که حسین قرار بود با من مقاومت مصالح کار کند و آن روز که با هم از موسیقی و تنبور و خراسان می گفتیم و هزار خاطره که الان هر کدامشان شده اند داغی که روی دلت سنگینی می کند.
و چقدر دلم سوخت که نتوانستم حد اقل در تشییع جنازه اش شرکت کنم و این فکر چقدر توی ذهنم می چرخد که ما کجای کاریم؟
چقدر ناگهانی و چیزی جز بهت و حیرت برایت نمانده است و اسم "حسین متولی" که همراه با چهره ی معصوم اش توی ذهنت مدام می چرخد.
توی گوشی موبایلم نگاه می کردم ، پیش از این شعری را در آن ذخیره کرده بودم و چقدر وصف حال من بود:
صبر کن عشق نمک گیر شود بعد برو
یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو
تو اگر کوچ کنی بغض گلو می شکند
صبر کن گریه نمک گیر شود بعد برو....