|
خواستم چیزی بگویم دیر شد...
|
غیرت حق

بوهریره گفت: روزی رسول خدا نماز بامداد کرد و گفت: هم اکنون مردی از در مسجد در آید که منظور حق است و نظر مهر ربوبیت در دل او پیوسته بر دوام است.
بوهریره برخاست و به در شد و باز آمد! سید گفت: ای اباهریره زحمت مکش که آن نه توئی، تو خود می آیی و او را می آرند، تو خود می خواهی و او را می خواهند.
در ساعت ، سیاهکی از در درآمد، جامه ی کهنه پوشیده و از بس ریاضت کشیده و مجاهدت کرده، پوست روی او خشک گشته و از بیداری و بی خوابی شب تن وی نزار شده و چون خیالی گشته. بوهریره پرسید: ای رسول خدا این جوانمرد کیست؟
گفت:آری این است غلام مغیره ، نام او هلال.
در مسجد درآمد و در نماز ایستاد.حضرت فرمود: فرشتگان آسمان بر موافقت و متابعت و اقتداء به او در نماز ایستاده اند.چون سلام باز داد، رسول خدای او را نزد خود خواند. او دست در دست مصطفی نهاد.رسول گفت: مرا دعائی گو، هلال بر حکم فرمان گفت: الهم صل علی محمد و آل محمد.رسول آمین گفت.
پس هلال برخاست و رفت و رسول خدای دو دیده ی خود در او نهاد و سخت در او می نگرد و می گوید: چقدر تو نزد خدای گرامی هستی!چقدر نزد او محبوبی!چه عزیز روزگاری و صافی وقتی که در خلوت با خدا تو داری!که دل تو در نظر حق شادان و جان تو به مهر ازل نازان!
چون هلال از مسجد بیرون رفت رسول خدا فرمود: از عمر این جوان سه رو بیش نمانده است!بوهریره گفت:چرا خبرش نکنی؟گفت: هر چند وی به مرگ اندوه نداردلکن من نخواستم بر اندوه وی بیفزایم.
روز سوم حضرت با یاران به سرای آل مغیره رفت و پرسید: آیا از شما کسی رحلت کرده ؟ گفتند: نه! حضرت فرمود:به خدا قسم مرگ به خانه ی شما آمده و بهترین کس شما را درربوده است.مغیره پرسید: ای رسول خدا این غلام کم شان تر از و گمنام تر از ان است که مانند شما بزرگواری یاد او کند!
حضرت فرمود: هلال در آسمان ها شناخته شده و در زمین ناشناخته است. دوستان خدا در زمین مجهول و در آسمان ها معروفند. غیرت حق نگذارد که ایشان از پرده ی عزت بیرون آیندکه خدا فرمود: دوستان من در پرده اند و جز من کسی آنها را نمی شناسد!
آنگاه رسول خدا در چشم آن دوست خدا بگریست، قفس تن را از مرغ جان تهی دید که مرغ امانت به آشیان ازل باز رفته بود! در آن حال چشمان رسول خدا پرآب شد و فرمود: ای مغیره خداوند در زمین هفت نفر دارد که بواسطه ی وجود انها باران می بارد و گیاه زنده می شود و می میرد و این غلام سیاه بهترین ان هفت نفر بود!
آنگاه فرمود: برادران در شست و شوی برادر خود برآئید. برخی یاران پیش امدند .حضرت فرمود: روز، روزغلامان وکار ،کار مولایان است.سلمان فارسی و بلال حبشی در پیش رفتند و او را شست و شو دادند.
- عبد ا... هنوز خوابيدي؟ بيدار شو مادر! بيدار شو!
تيغ آفتاب افتاده بود توي اتاق تاريك ، از كنار آن پنجره كوچك، تقريبا وسط ظهر بود، هوا نه گرم و نه سرد. زمستان بود ولي نه آن سرماي استخوان سوز هميشگي.
اتاق تاريك بود، نورش همان نور آفتاب بود كه تابيده بود تا روي صورت عبد ا... كه هنوز خواب بود و قصد بيدار شدن نداشت.
اتاق ساده و محقر بود، هيچ نداشت. تنها شي زيبايش صورت عبدا... بود و قامت ليلا كه آرام و قرار نداشت.
روي طاقچه ي اتاق رديفي از عكس ها قطار شده بود. كوچك و بزرگ، هم قاب هايشان، هم سن هايشان. از بچه ي پنج ساله و پنج ماهه بود تا پيرمرد هشتاد ساله.
تمام ايل و تبار ليلا بودند كه روي طاقچه به او نگاه مي كردند و عبد ا... كه خوابيده بود.
روي زمين زيلويي افتاده بود و يك ميز چوبي و قديمي كه وقتي به آن دست مي زدي صدايش بلند مي شد. بوي تندي توي اتاق پيچيده بود. مخلوطي از بوي خرما و عرق و نان مانده از چند وقت قبل و مگس كه بيداد مي كرد.
با همه ي كوچكي اش تميز بود و به دل مي نشست.
ليلا راه مي رفت.آرام نداشت. مدام بيرون مي رفت و تو مي آمد. نزديك به 35 بود.35 سال، 35 سال زندگي، 35 سال عذاب، 35 سال آوارگي،35 سال تنهايي.
ليلا تنها بود. مي نشست و دستش را عمود مي كرد بر روي زانويش و سرش را تكيه مي داد به آن و مدت ها خيره مي شد به يك نقطه، بي انكه پلك بزند. بي اختيار لبخندي روي لبانش نقش مي بست و سريع محو مي شد. فاصله ي ميان لبخند و غم هايش خيلي كم بود، چند ثانيه.
همين طور خيره مي ماند و آخر سر يك قطره اشك راهش را باز مي كرد و از روي گونه هايي كه در گوشه ي چشم ها به چروك نشسته بودند، مي آمد و مي گذشت از كنار لب هايي كه داغ بسته بود و از كنار چانه اش كه خالكوبي كرده بود به رسم زنان عرب و مي چكيد روي خاك زير پايش.
گريه مي كرد ولي ناگهان بلند مي شد و گويي تصميم به كاري گرفته باشد با شتاب بلند مي شد و با پشت دست اشك هايش را پاك مي كرد و موهاي زود به سفيدي نشسته اش را زير روسري اش كه محكم گره زده بود پنهان مي كرد و تند تند دور و برش را نگاه مي كرد و دوباره بي آرام و قرار راه مي افتاد.
كاري نداشت ولي سرش را گرم مي كرد به زندگي اش. به عبدا... كه الان همه ي زندگي اش بود. اگر او نبود ليلايي هم نبود.
- عبد ا... ! پا شو! وسط ظهر شده، آفتاب ميون آسمون اومده، زشته كه مرد خونه تا اين موقع بخوابه، پا شو مادر! پا شو !
عبد ا... به خاطر مزاحمت مگس ها هر چند وقت يكبار تكاني مي خورد ولي غرق در خواب بود. ليلا كاري نداشت. از نماز صبح تا حالا كه بلند شده بود تا الان ديگر كاري نمانده بود، نشست كنار عبد ا... ، كنار پسرش، تنها اميدش.
- نمي خواهي بيدار شي مادر؟
- ببين بچه ها دارن بازي مي كنن ، صداشونو مي شنوي؟ اون پسره احمده ! پسر خليل. اون يكي هم رحمانه پسر ... اسم باباشو نمي دونم. ولي همونه كه باباش يك ماه پيش رفت پيش باباي تو.
- عبدا.. ! ميدوني بابات كجا رفته؟ نمي دوني ؟حق داري ندوني، هنوز زوده برات. تو كه اصلا خوابي! نميدوني دنيا دست كيه!
- ولي مهم نيست. بابات الان با عموهات و دايي هات همه يه جان.الان جمعشان ؛ صبر كن ... 4 تا و 3 تا و 5 تا و 2 تا .... آره جمعشان الان 14 تا است.
حوصله شون سر نميره، 14 نفر از يك قوم همه با هم هستن.
خدا را چه ديدي؟ شايد من هم به همين زودي ها رفتم پيش اونها ولي تو رو نمي شه برد اونجا، توهنوز خيلي كوچيكي، خيلي بچه اي ...
دوباره همان اشك هاي بي اختيار جاري شد . عبد ا... خواب بود و گريه مادرش را بالاي سرش نمي ديد، ليلا هم ياد گرفته بود چطور آرام آرام گريه كند. توي اين سال ها خيلي چيز ها ياد گرفته بود. خيلي چيز ها كه خيلي از آدم ها اصلا نمي دانند چيست.
- ولي اشكال نداره ، تو بايد بزرگ شي و همه ي اين سال ها را جبران كني، تو خيلي كار داري، ميدوني؛ پدرت ، عموهات ، دايي هات ، خاله ها و عمه ها و .... واي ! تو چقدر تنهايي، چيكار مي خواي بكني؟!
- تو اگه بزرگ شي كسي رو نداري .... نه! من كه هستم، من پشت سرت هستم، من باهات مي مونم مثل الان.
مگه تا حالا چند بار با هم فرار نكرديم؟
ليلا لبخندي روي لبانش نقش بست. لبخندي از غرور.
- يادته ؟! اون روز كه بمباران شد و بعدش با تانك و بولدوزر ريختن سرمون، تو نبودي، نمي دونم دوباره كجا رفته بودي بازيگوشي، چقدر حرص خوردم، چقدر گريه كردم، چقدر زار زدم، چقدر توي سرم زدم تا پيدات كردم و با هم فرار كرديم.
اون شب چي ؟ اون شب يادت مي ياد كه شبونه ريختن سرمون، دنبال يحيي مي گشتن.نامرداي كثيف، ولي نتونستن پيداش كنن.
چه شب سختي بود. يادته ؟! باز هم فرار كرديم. با هم .
الان يه چند روزه كه آروم شدن.عوضي ها نمي دونم چه مرگشونه؟ دوباره مي خوان چه بلايي سرمون بيارن.
ليلا نگاهي به بيرون اتاق كرد. خورشيد وسط آسمان بود. صداي داد و فرياد بچه ها به آسمان بلند بود و هواي شرجي كم كم غير قابل تحمل مي شد.
بعد از اين همه در به دري توي اين اتاق جديد مدتي بود كه آرامش داشتند، يك ماهي مي شد كه نه توپ و نه تانك و نه بولدوزر آمده بود سروقتشان.
محله هاي اطراف آمده بودند ولي محله ي آنها فعلا خبري نبود. هفته ي پيش بود كه آمدند و ريختند و خانه ي ام حميد را خراب كردند چون حميد هم رفته بود پيش شوهر ليلا، پيش عموهايش، عمه ها و دايي ها و ... ولي با خودش چند نفر از ان كثافت ها را هم به درك واصل كرده بود.آن هم كجا؟! توي دلشان ، ميان خانه شان، جايي كه فكرش را هم نمي كردند.
ليلا چقدر مي خواست كه اگر روزي رفتني شد، توي رختخواب نميرد. چقدر مي خواست بعد از اين همه زجر و عذاب انتقام همه ي عذاب هايش را ، انتقام تمام جواني اش را از ان نامرد ها بگيرد.
ولي عبد ا...
عبد ا... هنوز خواب بود .
***
روي خرابه ي آن خانه تكه ي پارچه اي توي باد تكان مي خورد. مردم جمع شده بودند. مدت زيادي از بمباران نگذشته بود، باد سردي مي آمد و خاك را به هوا بلند مي كرد. زن ها روي خرابه راه ميرفتند و دست هايشان را تكان مي دادند و زير لب مويه مي كردند.
مرد ها ايستاده بودند و نگاه مي كردند، كسي آوار ها را جابجا نمي كرد، كسي زير آوار دنبال چيزي نمي گشت.
همه ي همسايه ها مي دانستند توي آن اتاق كوچك دو نفر بيشتر نبودند، يك نفرشان كه روي زمين دراز كشيده بود و پارچه ي سفيدي كه ديگر به سرخي مي زد مدام از روي صورتش كنار مي رفت
و موهاي سفيدش را كه ديگر از زير روسري بيرون ريخته بود و دائم روي صورت پر از خاكش با آن قطره ي خون كه از گوشه ي لبش جاري بود بالا و پائين مي رفتند را پريشان مي كرد
كنارآن پارچه ي سفيد خوني ، كودكي چند ماهه روي زمين نشسته بود و زار مي زد و گريه مي كرد، نمي دانست چه شده . با دست هايش آن پارچه ي سفيد سرخ را مي كشيد و تكان مي داد، ولي توان كشيدنش را نداشت.
عبد ا... بود كه ديگر بيدار شده بود از خواب.
کربلای تو کجاست؟

















بابا هوای سر به بدن داشتن نداشت ...

عمری گذشت و یوسف ما پیرهن نداشت
آری که پیرهن نه و حتی کفن نداشت
عمری گذشت و خنده به لب های مادرم
خشکیده بود و میل به دریا شدن نداشت
عمری همیشه قصه ی نقاشی سعید
مردی که دست در بدن و سر به تن نداشت...
***
حالا رسید بعد هزاران هزار روز
یک مشت استخوان که نشان از بدن نداشت
مادر که گفت:شکل تو دارد پدر، ولی
وقتی که دیدمش، پدرم شکل من نداشت
فهمیدم از نبودن اندوه جمجمه
بابا هوای سر به بدن داشتن نداشت
با این چنین رسیدن و آن هم بدون سر
حرفی برای مادرم از خویشتن نداشت
***
آن شب چقدر مادرم از قصه گریه کرد
بی چاه بود، چاره به جز سوختن نداشت
سجاد عزیزی آرام(تنها)
کرمانشاه
چه خوب شد نماندی.رفتی و نماندی و ندیدی که چه شد و چه گذشت چه بر سر همه ی آن چیزی که همه ی وجودت بود، همه ی زندگی ات بود.
ندیدی ذره ذره به غارت رفتن همه ی وجودت .ندیدی به یغما رفتن زندگی ات را در مقابل چشمانت.
ندیدی تا بخواهی تحمل کنی که تکه تکه بدنت را به نیشتر بکشند و جدا کنند و بکنندش گوشت چلو و پلو مراسم عزا و عروسی شان.
براردم !
چه خوب شد نماندی . رفتی به معراجی که چقدر سخت می توان آنجا رفت . بالا رفتی که چقدر بالاست و بلند است. آرزویی است.آرزویی شاید محال .چقدر بنشینیم و نگاه کنیم و حسرت.
چه فایده این اشک ها . چه فایده این بغض ها.چه فایده این زندگی.
تمام زندگی خلاصه است در آن یک لحظه ی تصمیم.همان لحظه ی بزرگی که باید زندگی کنی برای آن وگرنه باید بمانی و زندگی کنی!
چه لفظ مبتذلی است زندگی.
پ.ن:دوستی گفت:امروز کربلا چقدر به غزه نزدیک است و ما چقدر به کوفه (حق گفت).یا علی.