تبليغاتX
حنیف
خواستم چیزی بگویم دیر شد...

       

 

                                چندمین روایت بغض ...

 

با نام نور و رایحه- یا حضرت بهار

فرزند صبح - صادره از عشق بی شمار

 

اما غرض، نه اینکه شکایت کنیم، نه!

جمعی علاقمند بهاریم و بی قرار

 

عاشق، اسیر، ... مخلص گفتار؛ دربدر!

آقا چه سخت می گذرد چرخ روزگار!

 

این چندمین روایت بغض است؟ بگذریم

باران عشق، یک نمه، اما فقط ببار!

 

ما کور، کر، ...لیاقت ما را به رخ نکش

از رویتان نه ما، که جهان شرم و خاکسار ...

 

خوب است، خوب من! که کمی مهربان شوید

با شب نشستگان پریشان در حصار

 

از شش جهت به پنجره بن بست می وزد

ما پیله های حبس- شمایید آشکار!

 

خورشید حاضر است ولی جرئت نگاه

نشکفته بسکه بست نشستیم در غبار

 

از ما به تکسوار! ... بگوشید!؟ این طرف

افتاده دیگر از نفس انسان بی مدار

 

دنیا به سمت بمب تهی رها شده

فردا- زمان هیچ! و یک، دو، سه- انفجار !

 

ما بد، شما که آخر رودید بشکنید

این سد پلک های شب خالی از سوار

 

دیگر سکوت و آنچه شما حکم می کنید

- یک قطره حقیر از این نسل بی قرار-

 

                                                                             غلامرضا سلیمانی

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 9:52  توسط یاسر حنیف  | 

                 

 

                         سارا به سین سفره مان ایمان ندارد

 

 

بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد

سارا به سین سفره مان ایمان ندارد

 

بعد از همان " تصمیم کبری"، ابر دیگر

یا سیل می بارد و یا باران ندارد

 

بابا انار و سیب و نان را می نویسد

حتی برای خواندنش دندان ندارد

 

انگار بابا همکلاس اولی ها ست

هی می نویسد این ندارد، آن ندارد

 

بنویس کی آن مرد در باران می آید

این انتظار خیسمان پایان ندارد

 

ایمان! برادر! گوش کن ... نقطه سر خط ...

بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد.

 

                                                                                         غلامعلی شکوهیان

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 10:1  توسط یاسر حنیف  | 

                         

                             شرهانی 25 ساله ی من

 

 

چقدر خسته ام. چقدر خسته. می دانم نشسته ای آن بالا و نگاه می کنی و می خندی به ریش ما و این جماعت گره گوری بدبخت که بیایند و بدوند و هل بدهند، شاید دستشان به تو که نه! شاید دستشان برسد به یک مشت استخوان 20 سال آفتاب خورده تو که شاید دردی ازشان دوا شود.

می دانم که آن بال نشسته ای و نگاه می کنی و می خندی به حال و روزمان، به حال و روز من که سهمم از امروز و از تو، همان تابوت خالی بود و دلخوشی ام که چفیه ام را درونش چرخاندم که بوی حضور همان استخوان های پوک 20 سال آفتاب خورده را می داد، ولی برای بقیه تکه پار های شکسته ی چوب بود.

خسته ام و ذهنم پر است. از دیروز و امروز و آینده، برای تو چه فرق می کند؟ تو که خودت آمدی. تو که اگر نمی خواستی نمی آمدی. حال آمدی و این تازه اول بسم الله است.

خسته ام و اصلا حال فکر کردن به بعد از این را ندارم و می دانم که احتمالا روزهای خوبی نیست.

امروز احساس خوبی نداشتم. یک لحظه دلم لرزید برای بعد از این، شاید اگر زودتر دلم لرزیده بود، شاید هیچ کاری نمی کردم. ولی مگر می شد؟

چقدر خنده دار است. نیست؟ از آن بالا نگاه می کنی و ما جماعت و این جماعت خسته و هزار نقشی که هر کدامشان دنبال حاجتی اند و هر کدامشان رنگی و لعابی و صورتی و سیرتی، و خدا می داندکه در دل هایشان چه می گذرد. ولی ای کاش این جماعت آنگونه که من می اندیشم نباشند.

خودت امروز کجا بودی ؟ من فکر می کنم باید امروز می رفتی پیش پدر و مادرت که نمی دانم در کدام شهر و دهات این مملکت در انتظارت هستند. این چه کاری بود که کردی با آنها؟ یا شاید هم آنها کنارت بودند و دست جمعی به ما می خندیدید؟

شرهانی 25 ساله ی من!

سرم دور می زند و می گردد و نمی دانم چرا به جای خوبی نمی رسد؟

جماعت خسته که هر کدامشان به نیتی بوند و من که دیگر امروز احساس کردم تمام شدم. با تمام وجود تمام شدم و دیگر حتی یک روز بیشتر ماندن برایم زجرآور است.

شرهانی 25 ساله من!

من تمام شدم و احساس می کنم بیش از این زیاده است و نسیه. دیگر جای ماندن نیست. به من نخند! اگر جای من بودی چه می­کردی؟ چطور این عذاب هرروزه را تحمل می کردی؟

ببین برادر ! ......

......

......

......

شرهانی 25 ساله ی من!

خودم هم خنده ام می گیرد. چقدر بیچاره ایم ما و چقدر اگر بخواهد لذت می برد همان سرباز لاغر و خسته و خواب آلود معراج که تو را برای ما آماده کرده بود. خنده دار نیست؟

این همه خستگی و آن همه زور و فشار و دعوا که دستشان به تو برسد و چه عالمی می تواند داشته باشد آن سرباز لاغر و خسته و خواب الود معراج، درون آن انبار تاریک جنازه ها و تابوت ها.

چقدر بودی؟ یک و سی یا یک و بیست؟ به آن سرباز لاغر و خسته و مربوط می شد که تو را چقدر درست می کرد. و این طرف جماعتی که منتظر همان یک و سی و یک و بیست بودند که بیاید، شاید دردی و حاجتی.

شرهانی 25 ساله من!

 خسته ام، خسته ی خسته. دیگر ماندن برایم بی معنی است. دیگر تحمل کردن برایم سخت است. می دانم که کاری نکرده ام ولی مگر شما و خیلی های دیگر مثل شما چه کار کرده بودید؟ تقصیر من چیست که دیگر آن بساط برچیده شده، شاید اگر آن بساط هم برپا بود نصیبم حسرت می شد و یا حتی هیچ.

داخل آمبولانسی که به شدت تکان می خورد و صدای لرزانی که می گفت: خدایا دیگر چه کنیم؟ هر سال دریغ از پارسال. خدایا چه کار کنم؟ دیگر چه کسی را و یا چه چیزی را جلو بفرستم؟ دیگر از چه کسی کمک بگیرم که دریغم هرروزه و حسرتم هر ساعت است؟

شرهانی 25 ساله ی من بعد از این دست من است و دامن تو و رهاش نمی کنم. هرچه باشد، اولین بار من تو را دیدم و بغل گرفتم و بوسیدم.

 


 پ.ن:

۱- آن روز با خودم می گفتم تمام حرف این شهدا در گمنامی شان نهفته است.پس چه بهتر از آن.

۲- شرهانی ۲۵ ساله ی من هم گمنامی را دوست داشت.بعد ها فهمیدم که او در زبیدات شهید شده نه در شرهانی.

۳-شرهانی ۲۵ ساله ی من همانی است که در عکس میبینید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 17:54  توسط یاسر حنیف  | 

 

بسوز برادر

 

 

بسوز برادر .اکنون زمان سوختن توست. جمع شوید. ناله بزنید. فریاد بزنید. هرچه بلند تر بهتر. دیوانه وار بر سر و صورت خود بکوبید. حسبنا الله و نعم الوکیل، آری درست است،همین است. باید تحمل کنید. یکی یکی نه! دوتا دوتا و چندتا چند تا، اصلا خانه خانه باید ویران شود بر روی سرتان، اشکال ندارد، شما تحمل کنید، حسبنا الله و نعم الوکیل.

 

بچه هایتان، آری بچه هایتان باید از همین کودکی بفهمند، بدانند، بشناسند، خون ببینند، بسوزند، تکه تکه، پاره پاره شوند و تکه تکه شدن و پاره پاره شدن پدران و مادران و برادران و خواهران خود را ببینند.

 

بیمارستان های شما دیگر بیمارستان نیست، قبرستان است ،جای جنازه های شما است نه خود شماباید تحمل کنید که حسبنا الله و نعم الوکیل، آری همین است. کاری نمی توانید بکنیدجز فریاد زدن جز بر سر خود کوبیدن جز دیوانه شدن جز خیره شدن و نگاه کردن، جز دیوانه شدن، جز تحمل کردن. اشکالی ندارد. بکنید! تحمل کنید و فریاد بزنید، دیوانه شوید.

 

ما؟! از ما می پرسید؟! مگر نمی بینید؟ از بس بر سر خود کوبیده ای برادر! چشمانت کم سو شده و ما را نمی بینی.شاید دیگر برایت رمقی نمانده که ما را ببینی؟ اگر چشمانت را باز می کردی میدیدی که ما تحلیل می کنیم، بررسی می کنیم و محکوم می کنیم .

 

ماادامه ی کشته شدن شما را تحلیل می کنیم.ما تکه تکه شدن شما را بررسی می کنیم.ما درباره ی تعداد جنازه های شما مصاحبه میکنیم و البته مجکوم می کنیم.

 

ما نگاه می کنیم مثل گوسفند. ما نشسته ایم و نگاه می کنیم. اخبار ساعت 21 را می گویم.تازه شام خورده ایم و نگاه می کنیم و عاروق میزنیم و بعدش کانال را عوض می کنیم.

 

ما مدت ها است که نگاه می کنیم. این کار کمی است که تکه تکه شدن و سوختن و بریدن و خراب کردن و ویران کردن و مردن و آتش گرفتن و دیوانه شدن و فریاد زدن و ضجه زدن و ناله کردن را ببینی و هیچ احساسی درونت ایجاد نشود؟

این کار بزرگی است که فقط از عهده ی ما بر می آید.

 

ما چه کار می کنیم؟

اوج کار ما می شود همین که چند خط برای شما سیاه کنیم، شاید وجدان دردمان کمی آرام بگیرد.این دیگر نهایت کار ماست برای شما.

 

 ولی تو باید چه کنی برادر؟

تکلیف تو هم معلوم است: بسوز برادر و بگو :حسبنا الله و نعم الوکیل که همین تو را کافی است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 17:52  توسط یاسر حنیف  | 

 

 

چهل روز از آن روز خونبار می گذرد و اکنون پیام حسین(ع) است که بر لبان زینب (س) جاری است.

و سال ها است که از آن روز های خونبار میگذرد و اکنون باز هم پیام حسین(ع) است که بر شانه های شهر تشییع می شود.

پدران و مادران، برادران و خواهران:

 میهمان سفره ی ولینعمتان خود هستیم.

خاک مقدس دانشگاه به خود می بالد که دانش آموختگانی حقیقی را در آغوش می کشد و دل های ما که مشتاقانه در انتظار راز و نیاز با برادران شهید خود است.

 

زمان: پنجشنبه نهم اسفند ماه 1386 ، مصادف با اربعین حسینی

حرکت ساعت 9 صبح از مسجد النبی واقع در میدان هفت حوض به سمت دانشگاه علم و صنعت ایران همچنین مراسم عزاداری سید و سالار شهیدان حضرت ابا عبدالله حسین (ع) روزهای سه شنبه تا پنجشنبه بعد از نماز مغرب و عشا با حضور حجه الاسلام و المسلمین پناهیان و مداحان اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام درمحل دانشگاه علم و صنعت ایران  برقرار می باشد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 13:47  توسط یاسر حنیف  |