تبليغاتX
حنیف
خواستم چیزی بگویم دیر شد...

 

در آسمان ها

آن بالا بود، بالای بالا، توی آسمان ها ، نیرویی بیکران در خود احساس می کرد، نیرویی که با آن می توانست همه چیز را به هم بریزد، همه چیز را عوض کند، همه چیز را همان طور که خودش دلش می خواست تغییر بدهد، فقط کافی بود بخواهد و اراده کند.

تصمیم های مختلف از ذهنش عبور می کرد. تصمیم های بزرگ، تصمیم هایی که با هر کدام از آنها می شد جهانی را عوض کرد، ملتی را دگرگون کرد، تصمیم هایی که او را برای همیشه جاودانه می کرد.

در دل به خودش و به تصمیم هایش افتخار می کرد.احساس می کرد که می تواند، فقط کافی بود اراده کند و شروع کند تا همه چیز را به دلخواه عوض کند، همه چیز را بکند آن چیزی که باید باشد؛ نه این چیزی که الان هست.

در دلش تصمیم گرفته بود که انتقام همه ی مظلومان را از ظالمان بگیرد.برایش برنامه هم ریخته بود.فکر کرده بود و مسیرش را تشخیص داده بود.مسیر سختی بود ولی او می توانست، او آن بالا بود، بالای بالا و هر کاری که م خواست می توانست بکند، فقط کافی بود اراده کند.

در دلش تصمیم گفت کار بزرگی را شروع کند که تا به حال هیچ کس شروع نکرده و یا نتوانسته ، کاری بزرگ، بسیار بزرگ، کاری که سرنوشت تاریخ را عوض کند، کاری که و را برای همیشه جاودانه کند، کاری که نام او را برای همیشه بر سر زبان ها بیندازد.

فقط کافی بود بخواهد و اراده کند، او می توانست...

                                                                                  *  *  *

همه جای بدنش درد می کرد.همه جایش.خسته بود. خسته ی خسته.

 نای راه رفتن نداشت، حوصله ی هیچ کس را نداشت، حتی خودش. خودکشی از این زندگی بهتر بود. حتی نمی توانست سرپا بایستد.

 هوا سرد بود، برف باریده بود. لباس درست و حسابی به تن نداشت، اما دردهایش آنقدر زیاد بود که آن سرما در مقابلش هیچ بود.

 افتاد روی زمین. مچاله شده بود. با مشت به بدن خود می­کوبید، شاید دردش تسکین پیدا کند. فریاد میزد، نعره می کشید،مشت می­زد، خسته بود و نا امید.

 سه روز بود که مواد مصرف نکرده بود. داشت نابود می شد، مرگ از این زندگی بهتر بود، می خواست خودکشی کند؛

او می توانست، فقط کافی بود بخواهد و اراده کند...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:40  توسط یاسر حنیف  | 

 

فکر ها علیل، ذکرها عبث

اوج ها به قدر سقف یک قفس.

پای ما مسافر است

جاده ها ولی

به مقصدی حقیر ختم می شوند.

ما کلاف پیچ پیچ کوچه ها

شما؛

در زلال مغز آسمان رها

فکر می کنید حجم این قفس ملولمان نمی کند؟

چرا، ولی چه فایده؟

آسمان قبولمان نمیکند.

حال ما دچار عادت زمانه ایم

شانه می کنیم!، سرمه میکشیم!، عشوه می کنیم!

مرد های بعد از قطعنامه ایم !

                                                                           آرش شفاعی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:0  توسط یاسر حنیف  | 

 

من همان شبان ِ عاشقم

 سینه چاک و ساکت و غریب

 بی تکلّف و رها

 در خراب ِ دشتهای دور

 ساده و صبور

 یک سبد ستاره چیده ام برای تو

 یک سبد ستاره کوزه ای پُر آب

 دسته ای گل از نگاه ِ آفتاب

 یک رَدا برای شانه های مهربان تو!

 در شبان ِ سرد چارُقی برای گامهای پُر توان ِ تو

 در هجوم درد...

من همان بلال ِ الکنم ، در تلفظ ِ تو ناتوان

آه از  عتاب !

                                                                   زنده یاد سلمان هراتی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 9:35  توسط یاسر حنیف  |