|
خواستم چیزی بگویم دیر شد...
|
ياد شير در زنجيراحمد متوسليان مي افتم. حاجي! همانجا در زندان هاي اسرائيل بمان امسال نمي دانم بيست و پنجمين يا بيست و ششمين بهاري است كه آنجايي .نمي دانم چرا هميشه ديپلماسي ايران براي ديگران جواب مي دهد نه براي خودمان. حاجي همان جا بمان كه زندگي در اسارت بهتر از دقمرگ شدن در خانه است .
ياد خاطرات نوروز63 آقاي هاشمي افتادم :
- دو شنبه 13 فروردين 1363
- با پسرم محسن در بلژيك تلفني احوالپرسي كردم،مي گفت شايعه ي سوء قصد به جان من پخش شده است ،ناراحت بود ، گفتم دروغ است ...... از جبهه خبر گرفتم .دشمن آب فراواني در نقاط حائل بين ما و خود در جزيره مجنون و منطقه طلائيه انداخته است ،مي ترسد،كار پيشرفت ما را هم دشوار خواهد كرد.
سردار تو شايد بهتر بداني از طلائيه تا بلژيك چقدر راه است ،مخصوصا اگر مسير مين گذاري شده باشد ، مين گوجه اي گوشت كوبي ،والمري ... مخصوصا اگر مسير را آب انداخته باشند، سنگر نوني شكل،خورشيدي،خون ...
نه میتوانم سکوت کنم و چیزی ننویسم و نه میتوانم حرفی بزنم.گاهی اوقات آدم کم می آورد نسبت به همه چیز کم می آورد حتی در حرف زدن چه رسد به زندگی کردن.
فقط یک کامنت ساده بود.نه یک کامنت ساده نبود یک دنیای تازه بود."اخبار پاراچنار"
همین و همین. فقط ای کاش فقط همین بود ای کاش چیز دیگری نبود.
کم آورده ام از زندگی از مرگ از اینکه هنوز هم همه جا کربلا و همه روز عاشورا است و اینکه من کجای این محشرم .
کم آورده ام حتی در نوشتن ....
نگاه کنید: فقط نگاه کنید