|
خواستم چیزی بگویم دیر شد...
|
بارها خواسته ام بنویسم ولی هر بار به بهانه ای خود را راضی کردم و گفتم که هنوز نه!،هنوز نباید نوشت، هنوز نباید گفت، هر چه باشد پای اعتقادمان در میان است. پای حرفی که زده ایم، پای رایی که داده ایم!.
هیچ وقت فراموش نمی کنم. دور دوم انتخابات ریاست جمهوری را. یک شب مانده بود به پایان تبلیغات، با جمعی از دوستان ، وضو گرفتیم، نیت کردیم و راه افتادیم، کجا؟ میدان ولی عصر،
جایی که همه جمع شده بودند تا گوش هایشان را بگیرند تا صدای پای فاشیزم را نشنوند، جمع شده بودند تا از سلطه ی دیکتاتوری و تحجر جلوگیری کنند، همه جمع شده بودند تا برای دشمن خونی سال های گذشته شان، برای همانی که با افتضاح از دور مجلس ششم کنارش زده بودند و سرخ پوش و سیاه پوشش کرده بودند، تبلیغ کنند. همه جمع شده بودند تا احمدی نژاد رای نیاورد
و ما یک جمع محدود در یک گوشه ی میدان – گاهی که یادم می آید، باور نمی کنم که آن کارها را من کرده ام- جمع شده بودیم، هر کدام با یک عکس از دکتر که به زحمت گیرمان آمده بود و هنوز قدم اول را برنداشته بودم که جماعتی خشمگین با حالتی تمسخر گونه به دور من ریختند و من آن روز به اندازه ی تمام عمرم حرف زدم، آنقدر که دیگر گلویم خشک شده بود و نفسم بالا نمی آمد. چقدر مسخره مان کردند، چقدر تهمت زدند، چقدر فحش دادند که چقدر به شما پول داده اند تا بیایید اینجا و تبلیغ این .... را بکنید؟
و چقدر خوب بود! با همه ی سختی هایش چقدر خوب بود و چقدر حرف برای گفتن داشتم.کم نمی آوردم. هرچه می گفتند پاسخی در خور داشت، هر استدلالی که داشتند، جوابی داشت که ساکتشان می کرد.
اما امروز چه؟ نمی دانم! اگر دوباره انتخاباتی برگزار شود؟
بارها خواستم از اوضاع امروز بنویسم و لیکن هر بار به بهانه ای راضی شدم. بهانه ای هر چند ساده. ولی امروز دیگر نمی توان سکوت کرد .
احمدی نژاد را هنوز هم با وجود همه ی فحش هایی که هر روز می خوریم دوست دارم. با وجود همه ی تمسخر ها و همه ی تهمت ها . و این را با تمام وجود احساس می کنم که چقدر ایستاده و چقدر تنها ایستاده.
ولی دیگر تحمل این مردک سخت شده است. مشائی را می گویم. اگر دولت دیگری بود، اگر رئیس جمهور کس دیگری بود و کسی از دولتیان حرف هایی از جنس حرف های مشائی را می زد تا کنون پرچم هایی بود که از لباس !!! ایشان ساخته و هوا شده بود!.
نمی دانم چرا اینقدر احساس پشت گرمی می کند که یک نفره ایستاده و ایمان ملتی را سخره گرفته. به چه جراتی؟ به چه اجازه ای؟ او چگونه به خود حق می دهد با اعتقادات ما بازی کند؟ او چطور هنوز مانده است؟
خیلی سعی می کنم تا از حیطه ی ادب دور نشوم و لیکن جواب چنین افرادی را باید با کلماتی از جنس خودشان داد، از جنسی کثیف و زشت و بی آبرو.
نمی دانم! نمی دانم!
خار در چشم و استخوان در گلو را حس می کنم. ای کاش این آدم می رفت و به جمع بهترین مردم دنیا می پیوست. ای کاش می رفت پیش همان هایی که دوستشان دارد. ای کاش می رفت به میان دوستانش در آمریکا و اسرائیل.
آنقدر ساده نیستم که ندانم او بدون هماهنگی و سر خود چنین حرف هایی را زده است. ای کاش این گونه نباشد که اگر این طور باشد، بدا به حال ما!
افتتاحیه المپیک را نشان می داد. دوستی می گفت، چین را ببینید! چین کمونیست! چین کارگری! کجاست مائو؟! کجاست تا نتیجه ی کمونیسم را ببیند؟!
در تمام مراسم افتتاحیه یک نماد کمونیسم، یک نماد کارگری، یک نماد پرولتاریایی که می خواستند زمانی دیکتاتوری کنند و بر ضد امپریالیسم و سرمایه داری بجنگند، نبود. این سرنوشت محتوم چین بعد از برادر بزرگتر ، شوروی بود که به دامان دشمن سال های قبلش پناه برد و دیگر چیزی از آن شعار های پرآب و رنگ قدیمی باقی نمانده است.
بدا به حال روزی که ما هم افتتاحیه المپیک بگیریم و فحش بدهیم به گذشته مان که چیزی جز شعار از آن نمانده است و خودمان را لعنت کنیم که چرا روزگاری طولانی با بهترین مردم دنیا دشمن بودیم و آنقدر برای آن هزینه دادیم...